باد ما را خواهد برد...

کاش زندگی گذری بود از ابرها. کاش تمام هيجان نوجوانی در مزمزه يک عشق ناب را در مغازه ها به جای عسل می فروختند و هر روز سر ميز صبحانه آن را می چشيديم و بعد خود را به ميدان جنگ نابرابر روزمرگی و زنده بودن می سپرديم.

از دور شدن می ترسم...دور شدن از تمام چيزهايی که مرا وا می داشت به مهتاب لبخند بزنم.کاش هميشه نگاهم با ديدن ابرهای پنبه ای لبخند می زد و نه از برق دروغين ماديات دنيای پوشالی آدم ها.

تو هم دور خواهی شد.تو ! تو هم خواهی رفت مثل من. من را متهم نکن.اجبار اين زندگی شهر ملکوتی ابرهای مرا  توده ای از بخارات تعريف می کند که از اقيانوس ها تبخير شده و با حرکت باد جابه جا می شوند و لبخند نارنجی مهتاب را برامدگی های روی يک قمر مصنوعی که به علت جاذبه به دور کره زمين می چرخد... کره زمين! نه آبی افسانه ای من...

آری ...باد ما را خواهد برد....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦

 

سلام.

گاهی اینجا می نویسم تا نفسی بکشند این برگ های سبز مجازی.

خب باید اعتراف کنم که دوره ارشد واقعا سخته. من که حسابی قاطی کردم. نمی دونم چطوری باید برنامه ریزی کنم که به همه کارام برسم. توی خوابگاه هم که ماشاالله مگه می شه درس خوند؟!! همش می شینیم دور هم لیچار می بافیم! عجب زندگی شده والله (به قول خانم بزرگای کاشونی) عزیز جووو!

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

شمشادها

نسیم بر شمشادها می رقصد. شمشادها ، دیوارهای نفوذ ناپذیر بر حرم امن باغچه شاد وقبراق ايستاده اند. بعضي آنقدر بلند هستند كه خانه سبزي از برگ ساخته اند و هوس خزيدن در يك كنج خنك و خاكي را در تو زنده مي كنند. گاه فكر مي كني كاش مي توانستي قصري از شمشاد بسازي براي رفع خستگي اين روح آلوده به روزمرگي .

شمشاد هاي سبز در اطراف ما زندگي مي كنند. با شيطنت نسيم مي رقصند و مي خوانند. آنها با تمام قدرت از خاك طلب حيات مي كنند و حق خود را از زندگي مي گيرند اما...

 

آري آنها رشد مي كنند و بالا مي روند. خود را به ابر ، به خورشيد ، باران و خدا نزديك تر مي بينند. حقشان را از خاك تيره مي گيرند ، سبز مي شوند و اوج مي گيرند. روياي رسيدن به دستهاي چنار در ذهن سبزشان ريشه مي زند و قلب روييدن در ساقه هايشان مي تپد. مي روند و مي جهند و...

 

باغبان خميازه كشان از راه مي رسد. باز هم اين شمشادها با رشد بي رويه شان او را كلافه كرده اند. در جهت زيبا سازي فضاي سبز دانشگاه طرح هاي زيبايي براي هرس كردن درختان سرو و كاج و شمشادهاي اطراف باغچه ها پيشنهاد شده و به زودي اجرا خواهد شد. تا آن وقت باغبان پير همچنان بايد سطح صاف و مكعب گونه شمشادها را حفظ كند. او قيچي بزرگش را بر مي دارد. تنها تعداد كمي از ساقه ها بالا آمده اند و او مي بايست آنها را قطع كند. قيچي را دور گردن شمشاد مي گيرد...

 

همه بايد مطيع باشند. در اين جنگل سبز مصنوعي سر بلند كردن به قيمت از دست رفتن سر است...

  

نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

واقعا نمی دونم چی شد که ...

نمی دونم چی شد ...

یکی بهم گفت ما آخر هفته داریم می ریم مشهد . تو دلم فقط گفتم من بیشتر از یک ساله که مشهد نرفتم . چرا امام رضا دیگه منو نمی طلبه.. اون لحظه فقط همین از ذهنم گذشت و یکی دو بار دیگه هم که یادش افتادم باز از سر حسرت آهی کشیدم.

واقعا نمی دونم چی شد که ...

... چند روز بعد همون آدم بهم گفت یه جای خالی داریم .. تو نمی آی ...؟

مخلصتم امام رضا. اگه حتی یک روز هم برای انجام کارای آزمایشگاه بهم فرصت می دادی بازم شده شبانه روز انجام می دادم که بتونم بهت برسم .

البته هیسسسسسس استاد راهنمای گرامی نباید بفهمه !!! وقتی برگشتم یه جوری ماس مالی می کنم!!

می دونستم خیلی باحالی.. ولی نه تا این حد ... قربونت بررررررررم

دعا کنید واقعا قسمتم شده باشه... دعا می کنم به زودی قسمتتون بشه ..

السلام علیک یا ضامن آهو

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥

آغاز وپايان

یک کار هست که خیلی آسونه و یک کار هم هست که خیلی سخته :

اولی آغاز یک رابطه بدون فکر

دومی پایان دادن به همون رابطه با فکر!

کاش به خاطر بسپاریم همیشه پایان به معنی شکست نیست. پذیرش شکست و  بریدن از تفکرات مسموم گذشته به معنای تنفس اکسیژن خالصی است که قدم های ما را محکم تر به سمت پیروزی واقعی سوق می دهد.

 گاهی به هر دری می زنیم تا وجود  خود را در آینده فردی دیگر به ظهور برسانیم ولی باز هم این حضور کمرنگ است .  نمی دانیم اشکال از  ما نیست - اشکال از آن بوم است که رنگین کمان روح  ما را بر تن تاریکش نشان نمی دهد.

کاش باور کنیم همیشه بوم های سپید و دست نخورده ای هستند که تشنه رنگ وجود ما به انتظار نشسته اند....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥

كوير وحشت

به كجا چنين شتابان ؟

گون از نسيم پرسيد...

...چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران برسان سلام مارا.

اين شده ماجراي كوير لوت و دشت كوير.. از آنجا كندم و به اينجا رسيدم!!اگر گون مي دانست كه نسيم بعد از گذر از كوير وحشت به يك كوير وحشت ديگر مي رسد اينچنين خودش را خسته نمي كرد و اين همه پيغام و پس غام نمي فرستاد!

اما از اين گونه مزاح ها كه بگذريم باز هم خدا رو شكر كه اينجا در شهر كاشان نم باراني مي زند و غروب سرخ كه ابرها را گداخته  رخ مي نمايد. خدا رو بيشتر شكر كه مي توان رفت ميان بوته هاي گل سرخ-گم شد و با دستهاي خونين و چند شاخه غنچه ناكام در دست بازگشت. 

من خوشحالم... ميز اتاقمان تنفس گل ها را مي شنود ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

!!!

یه خبر شوک آور امشب شنیدم. یکی از دوستام که ارشد شیمی معدنی دانشگاه زنجان می خوند بعد از این همه مدت که از شروع ترم گذشته بهش خبر دادند با رتبه اولیش دانشگاه خواجه نصیر قبول شده......... ای وووووول . خدا رو شکر که رفت جاییکه از اول جاش بود . خدا رو شکر امیدوارم معدنی اونجا خوب باشه.. ولی هر چی هم که باشه بالاخره خواجه نصیره ...   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

تنها يك ثانيه...

تنها يك ثانيه فاصله داشتم.. نه كمتر شايد يك لمحه .. حسي مي گويد دوباره اتفاق مي افتد و اينبار حتي يك لحظه هم فاصله نخواهد بود ... دوباره خواهم گرييد و اشكي بر آيت نوراني الكرسي در فضاي تنگ نفسهايم خواهد چكيد.. دوباره الوداع گويان تن سرد اين دستگاه بي احساس را لمس خواهم كرد و انگشت سبابه ام آماده به اجراي فرمان خواهد ايستاد .مغزم با چهره اي متفكرانه چهره احساسم را چپ چپ مي نگرد كه : <اگر وصيتي نداري به اجراي حكم بپردازم >

و اينبار مي دانم كه تضرع هم بر اين ذهن خشمناك  سودي در پي ندارد. ميدانم كه فرمان را ميدهد - احساسم چشمهايش را مي بندد و انگشت سبابه ام با قدرت تبر را پايين مي آورد ... درست روي شاهرگ اين دنياي پر خاطره مجازي.. بر وجود سبز وبلاگ پر خاطره ام...

شما با شناسه کاربری nooshnoosh در سايت حضور داريد.

توجه داشته باشيد که پس از حذف شناسه کاربری، به هيج وجه نمي توانيد يادداشتهای گذشته را برگردانيد.

آيا قصد داريد وبلاگ خود را خذف نماييد؟

بله      خير

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥

زندگی خوبی دارم

صبح است بیدار می شوم . می نشینم روی تخت و چشمهایم را می بندم. دندانهایم را روی هم فشار می دهم... باز هم یک روز دیگر.و پس از آن شب دیگری خواهد بود. نیروهایم برای نگه داشتن دربهای ایستادگی تحلیل رفته اند و وزش بی خیال نسیم زمان چیزی نمانده که مرا بر زمین بیندازد و درب را بگشاید. دیگر امیدی ندارم به آن روح پر قدرت. تنزل به نقطه صفر و رکود .

برای رسیدن شب عجله ای نیست. شب خواهد آمد و من باز هم روی آن تاب تنهایی معلق خواهم بود. آسمان هم اگر مرام به خرج دهد و ابری نشود چشمک ستارگانش را ارزانی می دارد.

زندگی خوبی دارم . محیط جدید تجربه های جدید آدم های جدید احساسات جدید.

همه چیز بر وقف مراد است ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

سبز آبی

روزی کسی را دیدم خاکستری مایل به قهوه ای با چشمانی که گویی هیچ واقعه ای آن را تکان نداده و نخواهد داد. روزی دیگر کسی مرا دید با چشمانی که با کوچکترین حادثه ای می لرزید و براق می شد ، و جلبکهای سبزآبی وجودم با تلاطم سحرانگیز روزگار می رقصیدند.

روزهای دیگر من باز  آدمهایی را دیدم ، قرمز، نارنجی ، آبی آسمانی ، خاکستری مایل به سبز ، صورتی مایل به زعفرانی... و آدمهای دیگر هم من را دیدند: یک موجود سبزآبی...

 

اما مگر مهم است که در تمام این روزها چه اتفاق افتاده است ، وقتی ندانی کدام حس مال کدام گوشه وجودت است و کدام رنگ از کجای روحت نشأت می گیرد. آن وقت است که از سردرگمی بی خیال کل ماجرا می شوی ، کوالا وار به تنه سرد درخت تنهایی ات می چسبی ، با چشمان براق به رهگذران خیره می شوی و با خود می اندیشی چه توفیری دارند سفید و سیاه ؟ شاید تنها شطرنج تو را به یاد این تفاوت بیندازد و نه البته هیچ انسانی.

گاهی از این همه فکر دیوانه می شوی و ترجیح می دهی در حالی که مادر را به خاطر دوراندیشی اش در قایم کردن چیزهای خوب تحسین می کنی ، لواشکهای دستپخت خاله رو سق بزنی . در آخر هم نتیجه می گیری که :

اصلاً موجودات سبزآبی را چه به فلسفه و این حرفها؟

 

If you knew, just knew how hard it is, how terrible is to carry a feeling of being a murderer.

Yeah it is really hard to stand but worse than that is to see your victim who smiles you kindly…

There is nothing left to say

Just walk away…

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

 

Story of my life
Searching for the right
But it keeps avoiding me
Sorrow in my soul
Cause it seems that wrong
Really loves my company

He's more than a man
And this is more than love
The reason that the sky is blue
But clouds are rolling in
Because I'm gone again
And to him I just can't be true

And I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

I feel it in the air
As I'm doing my hair
Preparing for another date
A kiss upon my cheek
As he reluctantly
Asks if I'm gonna be out late
I say I won't be long
Just hanging with the girls
A lie I didn't have to tell
Because we both know
Where I'm about to go
And we know it very well

Cause I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

Our love, his trust
I might as well take a gun and put it to his head
Get it over with
I don't wanna do this
Anymore


 این شعر مربوط به ترانه unfaithful از خواننده جوان امریکایی Rihanna است . خیلی قشنگه اگه خواستید می تونید از اینجا دانلودش کنید:

http://davy02.free.fr/Rihanna%20-%20Unfaithful.mp3

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥

مامان و ...

مامان - درخت انار -بابا -برادر مردم آزار- اتاق دنج- شله زرد-آش رشته-گربه های روی ديوار-کامپيوتر با ياهو مسنجر و لوبيا پلو با گوشت =خــــــــــــــــــــــــــــــونه

آره بالاخره منم اومدم خونه . خونه عشق. به جرات می تونم بگم اگه خوابگاهی نمی شدم اينقدر قدر خونه رو نمی فهميدم. بميرم الهی که مامان جونم لاغر شده. هيچ وقت اينقدر دوسش نداشتم.

با اينکه دوری از خونه سخته ولی چيزای ديگه ای هست که آدمو دلگرم می کنه . مثل تجربه های جديد و آدمهای خوبی که باهاشون آشنا می شيم. مثلا من و دوستم توی قطاری که بوديم با چند نفر آشنا شديم که خيلی باحال بودند. قراره ايشالله همه پايه بشن و برنامه های تفريحی بريزيم !!! بــــــــــــــــــــله ! ما مثلا رفتيم اونجا تحصيل بفرماييم !

اميدوارم اين بچه کاشونی ها خائن از آب در نيان و واقعا کلاسها رو هفته بعد تعطيل کنند.

فعلا که شارژم.فردا هم خدا بزرگه...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

شب قدر

امشب شب بیست و یکم رمضان است...

خدایا تو می دانی که تمام وجودم درد است.  تخریب عمارت سپید صداقت و سادگی ام را به چشم دیدم و اکنون بر خرابه هایش نشسته و هنوز بهت زده می نگرم. ای پروردگار بی همتا این شب بزرگ را گرامی می دارم و اشک هایم را نثارت می کنم شاید روح گناه آلود من را ببخشی. کاش توبه من را بپذیری و یاری ام دهی تا دیگر گناهان کوچک و بزرگم را تکرار نکنم.

چه روح بزرگی داشتند آنان که اعتراف نامه های خود را به صورت کتاب چاپ کردند. کاش من هم می توانستم.

...

کاش می شد همه چیز را روی کاغذ آورد و آسوده زیست . اما این دل گنجایش بالایی دارد برای دیدن و شنیدن و ساکت بودن. ساکت بودن و دم نزدن . دم نزدن و تحمل کردن...

زندگی واقعاً خوبی دارم . اینجا خیلی خوش می گذرد . تجربه های جدید ، آدم های جدید ، زندگی جدید، مگر می شود بد بگذرد؟

چه دردی است در میان جمع بودن                   ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن                             ولی در ذهن خود آرام شکستن

 

خدایا خواهش می کنم به تمام آنان که دوستشان داری بیاموز عاشق شدن را

                                                                           زندگی کردن را خود خواهند آموخت...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥

هنوز زيباست

انسان تنها پای به این دنیا می گذارد و تنها نیز آن را ترک می کند.

 

من آمده ام تا در زیر این سقف غریبه تو را بیشتر دریابم . اینجا همان معبد قدیمی است که بدون گذر کردن از آن تو را دیدن محال است . چه شاگرد سر به هوایی داری . چقدر بی توجه به اطرافش است . چرا تو را لا به لای درختان این دیار نمی بیند و بوی میوه های سرو که عطر کودکی های دور را به خاطرش  می آورد او را به سوی تو پروازنمی دهد. چرا به لبخندهای ماه پاسخ می دهد و از مهربانی تو مست می شود اما از شوق جان نمی سپارد؟ چرا هنوز تو نزدیکی و او دور ...؟

....

درسته که وابستگی ام به خونه از قبل بیشتر شده و حالا کسی هست که قدرشو می دونم  و می خوام به خاطرش هر چه زودتر برگردم زاهدان اما تجربه دور بودن از کسانی که دوستشون دارم رو با هیچ چیز عوض نمی کنم. زندگی در خوابگاه آسون نیست اما همیشه دیوانه وار به دنبال تجربه های جدید بوده ام.

 

هر کی خربزه می خوره ....

 

زندگی زیباست و من می خواهم آن را تا انتهای ریه هایم به درون بکشم , آنقدر که  از لذت درد جان بسپارم .

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥

اميد

خدايا

اي بزرگترين تنهايان  ما را به حال خود تنها رها مكن

خدايا من خودم بودم كه خواستم تنها باشم. خواستم بزرگ بشم . الان هم اين سختي هايي كه باهاشون مواجه هستم لازمه بزرگ شدنم هستند. فقط خواهش مي كنم اميد رو از من نگير. التماس مي كنم گوشه چشمي به ما داشته باش. همين كه با من باشي برام بسه.

خدايا منت به سرمون مي گذاري ، همين آسمونتم از سرمون زياده...

  

نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

هوای....

همين اول كار استادم همه كارها رو شروع كرده. احتمالاً از هفته بعد برم تو آزمايشگاه. كلي مقاله دارم كه بايد ترجمه كنم.سه شنبه تا شنبه روزاي دلتنگ كننده اي هستند آخه دوستم ميره خونشون. اونم كه نباشه ديگه با كي برم تاب بازي؟!!! به هر حال ما هم يه جورايي ترم يكي هستيم ديگه!

ماه رمضان ماه بركت و رحمت ، ماه بخشايش است و من نمي دانم چرا هر سال در اين ماه خوابي عميق مرا در ميگيرد و بيدار هم نمي شوم . آخر سر هم همه چيز موكول مي شود به ماه رمضان بعدي و باز هم همين آش و همين كاسه !

نمي دونم آخه يه استاد چه تصوري در مورد دانشجوي ارشد داره كه بهش ميگه هفته بعد آلي 1 ، آلي 2 و آلي 3 امتحان ! اگه روز اول كلاس شيمي فيزيك پيشرفته استاد محترم از شما امتحان بگيره و در اون امتحان از شما بخواد معادله گيبس دوهم را اثبات كنيد آيا شما سر به بيابان نخواهيد گذاشت ؟!

اينجا هم شده يه جور دفتر خاطرات من . مي نويسم كه بگويم هستم. دوست داشتم وقت مي كردم و به وبلاگ دوستانم سر مي زدم اما اينجا اگه كار غير علمي بكني احتمال اينكه از سايت به بيرون پرتاب بشي كم نيست!

 

نهايت اينكه:

ستاره ها نهفته

در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست

هواي گريه با من

هواي گريه با من

 

اميدوارم هيچ وقت دلتنگ نباشيد.

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

آسمون

سلام

آسمان...

آسمان این شهر کوچک فوق العاده است. ابرهایی که هیچ جنگی با هم ندارند. همه در یک امتداد کشیده شده و به یکدیگر ختم می شوند. گاهی فکر می کنم خدا در این شهر یا خیلی آرام است و یا خشمگین . گویی قلم موی سفیدش را به آرامی و یا با خشونت روی بوم آبی آسمان کشیده است ... ابرهای اینجا ممتد و صاف هستند . امروز در کنار صورت آرام و خندان ماه که کمی از لانه اش سرک می کشید دو ابر موازی و تکه تکه دیدم. درست مثل دو پلکان کوتاه.همان پله پله های معروف تا ملاقات های نایاب. در تعقیب پلکان ها با نگاه به همان آبی بی پایان رسیدم. به هیچ .. به همه چیز.. به ابدیت..به یک صداقت آبی..به یک لبخند عاشقانه و آرام که روز و شب مراقب من است

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

زندگی جديد

زندگی جدید و  متفاوت.

اینه راهیکه من انتخاب کردم. در برابر اون همه مخالفت تصمیمم رو عملی کردم و از این بابت خوشحالم. الان شما با یه بچه خوابگاهی سرتق مواجه هستید که دلش واسه مامانش تنگ شده! نمی دونستم کاشان این همه اصفهونی داره. بابا همه تو این اتاق ما شبیه ۳۳ پل هستند . به هر کی می گم از زاهدان اومدم میگه : اووووووو ه ! عجب حالی داری بابا !

ولی خب این چیزایی که در مورد اصفهونیها می گن درست نیست. من که چند وعده غذایی از کیسه همین دوست اصفهانیم خوردم . کی میگه اینا خسیسن ؟ بابا دروغه به خدا!

تجربه جدید برام به اندازه یه دنیا ارزش داره. هرچند سخته اما حاضرم تحملش کنم. خوشحالم که استاد راهنمام آدم خوبیه و از نظر علمی کم مرتبه ای نداره.واقعاْ تمام تلاشم اینه که بتونم به بالاترین مدارج علمی برسم چون برای ما خانم ها تو این مملک بهترین راه واسه ترقی همینه.

از دوستای بسیار خوبم که اومدن و اینجا رو خوندن خیلی ممنونم. بابا با معرفتا! من کم آوردم. امیدوارم همه کسایی که حقشون بود امسال قبول بشن اما نشدن سال بعد جاهای بهتر قبول شن . خدا هیچ بنده ای رو تنها نمی ذاره... اما لزومی نداره خدا سرنوشت همه آدما رو به هم گره بزنه...

میبینید بخش احساسی مغزم هنگ کرده. فعلاْ شدم یه آدم آهنی انسان نما ! تازه ژاپنی ها ساختنم! دفعه بعد خوب می نویسم. البته به قول این دوستمون آقای دانش برای دیگران نمی نویسم. برای خودم می نویسم که دیگران هم منت بگذارند و بخونند.

شاد و سربلند باشید...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

 

سلام.

نمی دونم چرا دارم دوباره می نويسم. جايی که حتی اونو باز هم نمی کردم. فقط گاهی از خوندن نظرات دوستان عزيزم لبخندی تلخ می زدم و صفحه رو می بستم. برخلاف تصور اکرم خانم خبری نيست و چيزی هم مبارک نشده!! بابا ما هنوز آرزو داريم!

نمی خوام راجع به گذشته حرف بزنم چون من دارم در لحظه زندگی می کنم و مهم اينه که الآن آرومم. تجربه ها آدم رو می سازند و من حس می کنم تغيير کردم.

راستی دارم فارغ التحصيل می شم . انگار همين ديروز بود که همش می ناليدم که چرا من محکوم به ترم بهمنی بودن هستم و بايد ۴ماه ثانيه های کشدار رو بشمارم تا دانشگاه باز بشه! و الان دلم می خواد اونقدر اين لحظه ها کش بيان تا تموم نشن.

می دونم اين وبلاگ بازديد کننده ای نداره. اما نوشتم چون مطلب آخر عذابم می داد. نوشتم تا بگم هستم. زنده ام و نفس می کشم. خيلی واسه رسيدن به اهدافم تلاش می کنم و خيلی خدای مهربونمو دوست دارم.

آهنگ وبلاگمو عوض کردم. در واقع يه آدم مهربون و خوش قلب اونو بهم داد. شايد به همون خاطر نوشتم. فهميدم اينجا هنوزم بازديدکننده داره. وقت يک آدم هم ارزش داره. کسی نبايد بياد اينجا و نااميد بشه.

با آرزوی بهترين ها

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

بنويس . بنويس بنويس بنويس . نذار اين آتيش داغونت کنه . از درون ذره ذره آبت کنه . چرا تحمل ميکنی ؟ کدوم قانون لعنتی گفته بايد تحمل کرد و خاموش بود . چرا بايد ساکت بود و لبخند زد ؟ چرا بايد ترسيد از حرف يه سری احمق مثل خودت . چرا بايد خجالت کشيد از بی پرده بودن ؟ چرا ؟ نگران چی هستی ؟ بذار همه بخونن بذار همه بدونن . اين همه مدت ساکت بودی که بگی سکوتم از رضايت نيست ؟ فکر می کنی کسی اهميت ميده ؟ فکر می کنی کسی وقت سر خاروندن داره ؟ يا اينکه وقت داره نفسشو بگيره و بياد تو تو اون خلاء لعنتی که دورت ساختی و ازت بپرسه چته ؟

حالا هی بشين و فکر کن . فکر کن به اون گذشته لعنتی . فکر کن تا آتيش بيشتر شعله ور بشه . اونقدر بسوز تا خاکستر بشی . اونوقت ببين کی مياد خاکسترتو به آب بسپره . هه ! مسخره است نه ؟ اما دنيا همينه .. همين !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

سکوتم از رضايت نيست                    دلم اهل شکايت نيست ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

تاسال ۸۴

یه سال دیگه داره شروع میشه و من میرم که بیستمین بهار زندگیمو ببینم . راستش نمی دونم چی باید بگم . وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم که خیلی فرق کردم . روز به روز دارم تو کوره زندگی پخته تر می شم و این حالت رو دوست دارم . به چیزای بزرگ فکر می کنم . نمی خوام توقع کمی از زندگی داشته باشم . اما می دونم در ازای این خواسته هام باید تلاش کنم . می خوام تو زندگیم استراتژی داشته باشم . مثل یه شطرنج باز حرفه ای ! یکی از بزرگترین آرزوهام داره به حقیقت می پیونده و من هر روز بیشتر به این موضوع ایمان می آرم که هیچ کاری بی اجر نمی مونه . همین الآن درگیر یه مشکل بزرگ هستی ؟ با خودت کلنجار می ری که این کار سخت رو انجام بدی یا نه ؟ می دونی راه درست چیه اما می ترسی یا نمی خوای که انجامش بدی ؟!

خواهش می کنم اشتباه نکن ! انجام کاری که می دونی درسته رو به بعد موکول نکن . همین الآن اقدام کن چون ممکنه دیگه خدا این فرصتو بهت نده . یه قدم برای انجام کاری که ایمان داری درسته بردار . بعد بشین نگاه کن ، ببین خدا چند قدم برات برمیداره .. ارزششو داره .. خدا بی نظیره .. بی نظیر . هر چی بهمون بده از سرمونم زیاده .... در ضمن ...کاش همونطور که به چشمامون اعتماد داریم ، به رویاهمون هم اعتماد کنیم ...

نمی خواستم شعار بدم ! اما گاهی دلم واسه خودمون می سوزه که اینقدر کوریم ! نه کور نیستیم ! از قصد چشمامونو بستیم و داریم از نور فرار می کنیم . کاش یه ذره لای چشممونو باز می کردیم !! به جان خودم اینا رو دارم به خودم می گم . آخه خود احمقمو می شناسم که هیچ وقت آدم نمی شم و مث .... بی خیال !!! احترام آدمیزاد بر همه موجودات واجبه !! حتی بر آدم !

خب می بینم کــــــــــــــــــــــــــــــه امسال گوش شیطون کر و چشمش به هکذا کور این شهر خاکی ما رنگ بارون دید و همچین بگی نگی رنگ و روش باز شد . پس چی !! فک کردید ما کویریها بهار نداریم ؟!!

 

حالا یه نموره مؤدب گردیده و حلول ( آدم یاد هلو می افته !!) ...نپر تو حرفم !! بلــــــــه ! حلول ( هلوی !! ) سال نو رو به همتون تبریکات عرض می نمایم و آرزوی موفقیت و این جور چیزا رو براتون دارم . ایشالله که سال بعد سالی پر از شادکامی و از همه مهمترپر پول براتون باشه !!!

 

 خداحافظ تا سال بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعد !!!!!!!!!

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳

اقيانوس سياه

روزهای بهاری می آیند

بی هیچ بهانه ای برای

باریدن چشم احساس من

و من بیت بیت غزل احساسم را

در اقیانوس سیاه چشمان تو می جویم

چشمانی که گاه

برای غرق شدن در تاریکی شان

باید از هفت آسمان بی ستاره شب

عبور کرد

می دانی ؟

رقص جوهر بر روی کاغذ را

دوست دارم

اگر این رقص

برای چشمان تو باشد...

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳

يک پنجره

یک پنجره می خواهم

برای نجات نگاهم ،

 ازاین دیوار سرد و عبوس

در این خانه خاکستری

گویی گرد نقره ای اندوه پاشیده اند

و کسالت یک بعداز ظهر جمعه

در هر گوشه آن جا خوش کرده

دستانت را می خواهم

که در دل این دیوارهای سنگدل

پنجره ای باز کنی

و لبخندت را

به من و گل های یخی

هدیه دهی

چرا اینگونه بیهوده ای و بی دغدغه ؟

ثانیه ها از لای انگشتانت می لغزند

ودر ابرها فرو می روند

و من

در اعماق این فصل سرد

تشنه لحظه ای با تو بودنم

 

                                                 مرا دریاب من خوبم

                                                 هنوزم آب می کوبم !

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳

بارون نيمه کاره ..

بارون به سقف شیشه ای پاسیو می خورد و شوق بیرون پریدن را در آدم زنده می کرد .« نمردیم و دیدیم ابرای این شهر هم بلدند تف کنند ! » این را مهدی در حالی که دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرده و سرش را بالا گرفته بود گفت . اما نه من و نه مامان هیچ کدام خنده مان نگرفت . از آنجایی که به قول مامان سال به 12 ماه رنگ باران را نمی دیدیم ، هیچ وقت به فکر خریدن چتر نبودیم . برای اولین بار از اینکه درست همین الان کلاس داشتم خوشحال بودم .

مثل برق حاضر شدم و پریدم تو کوچه . از سر تا ته کوچه مثلاً نوسازمونو می گشتی اثری از رعایت اصول شهرسازی نمی دیدی ! کف آسفالت مثل پنیر اصل تبریزی جا به جا چاله چوله داشت و همه پر از آب بودند . بارون به شدت می بارید . قطره ها تک تک خودشان را توی چاله های کوچک و بزرگ رها می کردند و دلِ نازک گودال های تنها را می لرزاندند . ناودون های آفتاب خورده ناباورانه جریان آب را در درونشان حس می کردند و با خنده آن را به آغوش کوچه می فرستادند . خانه هایی که تا پیش از این با نما های زیبایشان فخر می فروختند و چشم عابران را به سوی خود بر می گرداندند ، غافلگیر شده  بودند و آب به دیوارهای ظاهراً استوارشان رسوخ کرده بود و پنجره هایشان یواشکی اشک می ریختند .

از کوچه گذشتم و به خیابان رسیدم . ایستگاه اتوبوس خلوت تر از همیشه بود . برای اولین بار از بی توجهی شهرداری برای نصب یک صندلی و سایبان در دلم شکایت نکردم ....

 

پیوست : قصد سر کار گذاشتن کسی رو نداشتم . اینم یکی از داستان های نیمه کاره ام بود که در برگ های پاره پاره گذشته جا مانده بود ....

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

يه حس خوب

ميشه از يه حس خوب نوشت . مثل اینکه خیالت راحته که تازه حمام بودی و موهات بوی شامپو میده ، یا حداقل کله ات نمی خاره !!! یا شاید اینکه کلیه درد چند روز پیشت گم شده و حس خوش سلامتی از طرف همون کسی که دوست داری عاشقش باشی دوباره بهت هدیه داده شده . یا اصلاً چرا جای دوری بریم ؟ همین نفس کشیدن که به چشم خیلی هامون نمی آد .( شاید یادمون رفته که خیلی ها در آرزوی یک دم بی درد می سوزند ....)

هر نفس یعنی یه فرصت ، یه شانس ، یه اقبال . یعنی همون که دوست داری عاشقش باشی هنوز بهت امیدواره . یعنی هنوز اوتقدر تاریک نشدی که فقط لایق خاک باشی . یا شایدم اونقدر پاک نشدی که لایق گلچین شدن باشی . اما خب حداقلش اینه که یه آدم معمولی هستی که فرصت زندگی داری . این شانسو داری که شانستو امتحان کنی !

درکل با کمی خوش بینی میشه گفت بدبخت نیستی . و با کمی بیشتر از خوش بینی میشه با اطمینان ثابت کرد که :

                                   

تو یک خوشبخت به تمام عیار هستی

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

حس خداجو

این روزا سعی می کنم به خدا بیشتر نزدیک بشم . اصلاً می دونی قضیه از کجا شروع شد ؟ از امتحانات ! همون زمانی که خودتو واقعاً به خدا نزدیک می بینی !!!!! راستش اون موقع کلی با خودم کلنجار رفتم . از یه طرف احساس می کردم دوست دارم خدا رو در وجودم احساس کنم و از طرف دیگه از خودم می پرسیدم آیا این یه احساس پاکه یا اینکه به خاطر امتحانات و چاپلوسی و این جور مسائل میل به تقرب دارم ! اما خداییش خودم هم نمی دونستم چرا ! خلاصه بعد از کلی تفکرات در گذشته و حال و آینده خودم و سبک سنگین کردن اعمال و اعتقادات ، به این نتیجه رسیدم که : « حس خداجویم بیدار شده اسن و اینک زمان آن رسیده است که به خدا روی آورم ! »

به این طریق بود که از اون به بعد بنده به شدت نمازمو اول وقت می خوندم و در وقت سختی خدا رو در خودم حس می کردم و قداست خاصی واسه خودم پیدا کرده بودم !قبل از امتحان هم ژست کودکی را می گرفتم که رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور ! و با سلام و صلوات و آیه الکرسی ، و البته دعای خیر مادر همیشه نگران از خونه بیرون می رفتم !

بعد از تموم شدن امتحانات کم کم نماز اول وقت یکی دو ساعتی به تاخیر افتاد . بعد به خودم اومدم و دیدم طبق معمول آخرین فعالیت روزانه ام شده نماز !

همون وقت بود که با وحشت توی آیینه رو نگاه کردم و از چهره تاریکی که اون تو بود پرسیدم :

 

واقعاً تا امروز فکر می کردی خودتو شناختی ؟!!!

 

در مورد این مدت غیبت راستش هیچ توجیهی ندارم ! فقط متاسفم !

 

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳

بی خيالی رو عشقه .!!!

عقلم ميگه وقتی احساساتی هستی اينجا چيزی ننويس . اما اينبار گور بابای هر چی عقله .. آقا من امشب ديوونه ام

اصلاْ بی خيال ...... روزهای طلايی ادامه دارند...

نمی دونم واسه چی آپديت کردم ... بی خيالی را عشق می باشد ظاهراْ !!!!

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳

خانه های مهربان

زنگ به صدا درآمد . مرد گوشي  اف اف را برداشت  .
-بله ؟
صداي نازك و كودكانه دختركي كه با لهجه غليظ افغاني صحبت مي كرد به گوشش رسيد كه با سرعت اين جمله ها را ادا مي كرد :
-سلام ببخشيد من بابام مريضه  ، غذا نداريم ، مامانم گفت اگه ميشه يه كم غذا به ما بديد كه ...
مرد صداي دخترك را با خشونت لغت ‍«نداريم» بريد و گوشي را گذاشت . دخترك دوباره  و چند باره زنگ زد اما جوابي نشنيد .دست او به زحمت به زنگ مي رسيد .ده يا يازده سال بيشتر نداشت . لباس افغاني بلندي به تن داشت و دنباله هاي شال كهنه اش را به پشتش رها كرده بود .چشمان درشت و براقش با رنگ سبز پيراهنش همخواني داشتند و نگاه كنجكاوش تا دور دست ها را مي كاويد.به پشت سرش نگاه كرد . خواهر و برادر كوچكش در حالي كه روي پاهايشان نشسته و دستها را سايبان چشم كرده بودند به او نگاه مي كردند . پسرك كه سنش به زحمت به نه سال مي رسيد لباس بلوچي سفيد رنگي به تن داشت كه از كثيفي به سياه مي زد . سرش كچل و صورتش سبزه و چركين بود .خواهر كوچك هم كه شايد چهار سال بيشتر نداشت لباس بلوچي رنگارنگي به تن داشت و موهاي خرمايي كوتاهش گويي در هم گره خورده بودند . اما برق چشمان بادامي و سرخي گونه هايش هنوز از پس چهره چرك آلودش نمايان بود .
هيچ كس در كوچه ديده نمي شد  . دخترك بي آنكه حرفي بزند به طرف خانه بعدي رفت و زنگ آن را فشرد . بچه ها هم به دنبالش راه افتادند و  جلوي درب خانه بعد ي روي زمين نشستند   ...
اين كار هر روزه شان بود . هر صبح ، مادر آنها را به كوچه و خيابان مي فرستاد تا هر چه مي توانند از خانه ها جمع كنند . دست هر كدام كيسه اي بود كه ماحصل تلاششان را در آن مي ريختند .
در ذهن دخترك هر خانه شخصيتي داشت . يكي مهربان بود ، يكي بداخلاق ، يكي بد دهن و ديگري بي تفاوت . بعضي روزها مي شد كه خانه هاي مهربان هم از دنده چپ بلند مي شدند و زير فحشش مي گرفتند . اما او به اين وضع عادت داشت . به هر حال او هر طور شده بايد چيزي به دست مي آورد. پول ، غذا ، لباس كهنه ، كفش پاره ، ظروف كاركرده و حتي يخ . اگر دست خالي برمي گشت پدر او را به باد كتك مي گرفت . پدر كارش اين بود كه اين وسايل را بفروشد و با پول آن براي خودش پودر بخرد . مادر هم خياطي مي كرد تا با پولي كه به دست مي آورد ، البته بعد از تاراج پدر ، خرج شكمشان را درآورد .
دختر به ياد مي آورد كه چند سال پيش پدر مهربان تر بود . هر روز صبح زود از خانه بيرون مي زد و شب با لباس هاي خاكي و گچي برمي گشت . آن وقت ها همه چيز زيبا بود . مادر هم خوشحال تر بود . اما دخترك نمي دانست چه شد كه ناگهان پدر عوض شد . ديگر شب ها لباس هايش كثيف نبودند . صبح ها تا ظهر مي خوابيد و بقيه روز را هم يا چرت مي زد يا باچند نفر غريبه در پستو خلوت مي كردند . غريبه هايي كه دختر آنها را به رنگ خاكستري تصور مي كرد .مادر هم هيچ نمي گفت . شايد هم جرأت نمي كرد .
اين روزها پدر عصباني تر بود چون دولت شروع به بيرون كردن افغانها كرده بود . دخترك دوست نداشت به افغانستان برگردد . تصور او از كشور ناديده اش بياباني بود با چند چادر، بدون هيچ خانه اي كه بتوان درب آن را به صدا درآورد . اصلاً چادرهاي سياه در ذهنش هيچ شكلي نداشتند . نه مهربان بودند ، نه بداخلاق . حتي نمي توانستند فحش بدهند . او همين جا را با خانه هاي زشت و زيبايش بيشتر دوست داشت .
يك روز ديگر آغاز شده و دخترك با خواهر و برادرش راهي كوچه ها شده اند . ديشب دخترك تا نيمه هاي شب از درد خوابش نبرده بود . پدر  پول مي خواست و مادر هم چيزي نداشت تا به او بدهد . كيسه ها هم خالي آورده شده بودند . پدر تنها دختر را مقصر مي دانست و با قدرت مي زد .بچه ها گوشه اي كز كرده و گريه مي كردند  . مادر با تقلا درب آهنين و زنگ زده اتاق را مي كوبيد و تمنا مي كرد تا دختر بيچاره را رها كند ...

ظهر شده و هنوز كيسه ها خالي است . امروز فقط درب خانه هاي مهربان كوبيده شده . اما انگار همه آنها از دنده چپ بلند شده اند ! دخترك خسته و نااميد پيش مي رود ، پسرك با بي حالي مي آيد و خواهر كوچك هم به دنبال آنها پاي بر زمين مي كشد . اما طولي نمي كشد كه دختر كوچك خسته مي شود و روي زمين مي نشيند . دخترك خواهرش را به ايستادن مي خواند اما او لج كرده و روي اسفالت داغ نشسته است .اين بار با عصبانيت او را صدا مي زند اما سودي ندارد . دخترك عصباني مي شود و به سوي او مي رود . سرش داد مي زند و دستش را مي كشد ولي باز هم  كودك مقاومت مي كند . دخترك نمي داند چه بايد بكند . آفتاب داغ است و هنوز هيچ چيز جمع نكرده اند .بچه  هم دارد ديوانه اش مي كند . اين بار لگدي به پهلويش مي زند و او را نقش بر زمين مي كند . دختر بچه گريه سر مي دهد . ناگهان تصاوير شب قبل در برابر چشمان دخترك زنده مي شود . آن اتاق تاريك و نمناك و سايه مخوفي كه گويي ضربات دردناكش تمامي نداشت . در يك لحظه دنيا به چشمش زيرو رو مي شود . صداي گريه كودك با صداهاي عجيبي كه مثل خنده هاي قاه قاه مي مانند مي آميزد .  بي تعادل دور خود مي چرخد . تمام خانه هاي كوچه دارند به او مي خندند و كودك مي گريد . سرش را مي گيرد اما صداها تمامي ندارند . ديوانه وار اطرافش را مي كاود . تكه چوبي مي بيند و به سرعت بر مي دارد . زورش به خانه هاي غول پيكر نمي رسد . خواهرش را مي بيند و به سوي او حمله ور مي شود . گويي هيچ چيز نمي بيند . فقط با وارد كردن هر ضربه احساس تهي شدن مي كند و صداها كم و كمتر مي شوند . برادر وحشت زده به اين صحنه چشم دوخته و تاب حركت ندارد .

خون از سر و بدن دختر بچه جاري شده و بي حركت افتاده . اما دخترك همچنان او را آماج ضربه هايش قرارمي دهد . كم كم همه صداها از بين مي روند . دخترك نفس زنان چوب را مي اندازد و خود را روي زمين رها مي كند .باد داغي به صورتش مي خورد . از تمام بدنش حرارت بلند مي شود .قلبش به سرعت مي تپد . 
 پس از چند ثانيه گويي  به خود مي آيد  وناگهان همه صحنه ها در برابرش تكرار مي شوند .با وحشت از جا مي پرد و به پيكر بي جان خواهرش ناباورانه خيره مي شود . پس از آن وحشت زده به برادر نگاه مي كند . پسرك با دست و پاي لرزان شروع به دويدن مي كند و دور مي شود .
دختر چند  لحظه به كابوس مجسم مقابلش خيره مي شود . باور نمي كند او اين بلا را سر خواهر بيچاره اش درآورده . حتماً كس ديگري بوده ...تصور فاجعه اي كه به بار آورده در ذهنش هم نمي گنجد. ناگهان به ياد پدرش مي افتد و پس از آن چهره شكه شده مادر را از شنيدن اين خبر تجسم مي كند . از فكرسرنوشتي كه پس از اين در انتظارش است به خود مي لرزد . حتماً او را مي كشند !
دخترك با ترس به اطرافش نگاه مي كند . كسي در كوچه ديده نمي شود .هنوز كسي از راه نرسيده . تنها راه نجات خود را در فرار مي بيند و با سرعت هر چه تمام تر شروع به دويدن مي كند  .سكوت كوچه با صداي تاپ تاپ پاهاي او شكسته مي شود و  پس از چند لحظه در انتهاي كوچه ناپديد مي شود .
كوچه در سكوت يك ظهر داغ تابستاني فرو رفته . آفتاب بي رحمانه هر جاندار و بي جاني را زير شلاق نگاهش گرفته . خانه ها ، چه مهربان و چه بدخلق ،  چه زشت و چه زيبا همه چشم به موجود بي گناهي دوخته اند كه با دستان دختري معصوم از بين رفته . دختري كه دوست داشت روزي تمام خانه ها با او مهربان باشند....

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳

...

سلام .

راستش نمی دونم چی بگم . شايد متوجه تغييرات زيادی که در وبلاگ من رخ داده شده باشيد . خيلی دير به ديرآپديت می کنم . راستش همش از ۱۵ فروردين منشا می گيره . از روزی که رفتم سر کار . اون موقع نمی خواستم زندگيم کار بشه . اما الان شديداْ درگيرش شدم . تا حدی که داره رو روند زندگيم و حتی رشته تحصيليم هم تاثير می ذاره . با اين حال هنوزم دوست دارم که بنويسم . تازگی ها يه داستان نوشتم . حتی تایپشم کردم . اما الان هر چی می گردم پيداش نمی کنم !!!! احتمالاْ در طی عوض کردن ويندوز يه بلائی سرش اومده . کاغذ چک نويسش هم نيست و نابود شده !

همه کارا رو قاطی کردم به هم . کلاس طراحی - کلاس زبان - کلاس شنا - کلاس اتو کد- کار و به زودی دوباره دانشگاه !!!! نمی دونم با يه دست مگه چند تا هندونه می شه برداشت ؟!

احساس می کنم اين چند سال زندگيم تنها فرصتم برای يادگيری هستند و می ترسم که از دستم برن و هيچی ياد نگرفته باشم . می ترسم به اون چيزايی که علاقه دارم نرسم . شک دارم که شيمی رو ادامه بدم . علاقه ام رو جاهای ديگه ای پيدا کردم . لعنت به اين نظام آموزشی ! آخه من کلاس اول دبيرستان از کجا بايد می فهميدم که به طراحی و معماری علاقه دارم ؟!! تنها چيزی که می دونستم زمزمه های دکتر شدن و به دنبالش به رشته تجربی رفتن بود . آخرش نه دکتر شديم نه اينکه دنبال علاقمون رفتيم .... حسابی قاطی کردم...

اميدوارم دفعه بعد که آپديت کردم از اين بلاتکليفی نجات پيدا کرده باشم .

ببخشيد اگه سرتونو درد آوردم ... فعلاْ

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳

ماليخوليايی

 

نیمه شب است . تو هنوز بیداری و کار می کنی . به خودت امید میدی که نتیجه کارتو میبینی . صدای خولیو از ضبط پخش میشه . تو پرت می شی به خاطراتی دور ، به فاصله یک نفس

تابستون پارسال ، هوای گرم ، مراسم ختم ، بوی حلوا و بحث هر روزه سیاه پوشان آشپزخانه نشین بر سر دستور پخت درست تر حلوا ! پیاده روی های نیمه شب های بی انتها با مسافران غم زده در سکوت خیابان شب زده با آسفالتی که زیر چشمان چراغ های بلند قامت رنگ زرد و سرخ شرم را به خود گرفته . او نیز گویی شب ها از اعمال خود شرمگین است .

صحنه های مختلف مثل لحاف چهل تکه به هم وصل شده اند و به سوی ذهنت شنا می کنند . سرت منگ می شه . شاید مهدی همین حوالی روی یک خاطره شناوره ...

می خوای بازم بنویسی اما صدای خولیو تورو پرتاب میکنه به روزای پر از رنگ خاکستری درد ...روزای خولیویی یا شایدم مالیخولیایی...روزای تلخ تنهایی...روزای سرد شهریور...

If you go away

on this summer day...

با خودت فکر می کنی آیا این کلمات بی فکر روزی به جهان مجازی فراموش شده ات راه خواهند یافت یا باز هم مثل قطارهای قبلی در ایستگاه غبارزده کاغذهای آشفته کتابخانه ات رها خواهند شد ؟

نیمه شب است

یک شب سرد

دمای فعلی: 40 درجه زیر سکوت....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام عليکم

من فردا دارم ميرم تهران . گرچه می دونم که به احتمال قريب به يقين واسه هيچ کدومتون اهميت نداره !! اما به هر حال ديگه !! گفتم بگم نگيد نگفتی  !

يه چيز ديگه هم می خواستم بگم که يادم نمياد ... چی بود ؟

شايد اومدم تهران يادم اومد !

فعلاْ خداحافظ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳

يه دل بی ريا

زندگی سخته . گاهی صدای شکستن استخوان هاتو زیر دندوناش احساس می کنی . گاهی دوست داری از غصه فریاد بزنی .گریه می کنی بعد  از خودت بدت میاد که گریه کردی .
برای گرفتن حقت باید چشمای تیز داشته باشی . باید سیاست داشته باشی و عقلت رو به کار بندازی . باید بازیگر ماهری باشی . باید ...
خسته ام . تنهام . تنهایی که فقط مال من نیست . مال همه آدماست . تنهایی که نه همسر پر می کنه نه هیچ موجود دیگه ای . غیر از .... غیر از خدا .
 خدا خدا خدا ! کاش الف از الفبای حرف زدن با خودتو بهم یاد می دادی . آره می دونم با هر زبونی حرف بزنم می فهمی . اما .. اما آخه پس کی می خوای جواب بدی ؟ آره می دونم تو یه مدل دیگه جواب می دی . خدایا می دونم دارم چرت و پرت می گم . خودم هم نمی دونم چی می خوام . خیلی خسته ام . خیلی تنهام . هیچ وقت تو این دنیا از هیچ چیز لذت کامل نمی برم . آخه این چه دنیاییه ؟ نمی دونم چمه ؟

اما چه کنیم ؟ بازم تو بوم نقاشی ات می پلکیم . خدا کنه دلمون با رنگای سیاه تابلوی قشنگت تاریک نشه .
 به هر حال هنوز هستیم و نفس می کشیم . . راستی امشب آخرین نشاته ات رو هم گرفتم . دیگه کم کم دارم زبونتو یاد می گیرم . زبون نشانه ها . اگه بلد باشی شیرین ترین زبون دنیا همینه . هر کی بلده که خوش به حالش . هر کیم بلد نیست نگران نباشه . فقط یه چشم تیزبین می خواد با یه دل بی ریا ..... 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

مگس ها

مگس ها پرواز می کنند. مگس ها شاد هستند . مگس ها مشکلی ندارند . آنها عاشق می شوند و جفت گیری می کنند . یک بار دو مگس را در حال جفت گیری گرفتیم و در آب حوض خفه کردیم . خیلی کیف داشت ! مگس ها رنگارنگ هستند و بالهایشان در نور خورشید به الوانی رنگین کمان است . مگس ها وقتی می خوابند احمق می شوند و مثل لکه سیاهی روی سپیدی دیوار توی ذوق می زنند و آن هنگام بهترین زمان ممکن برای این است که با مگس کش نقش بر دیوارشان کنید . مثل یک تابلوی کوبیسم !
درکل مگس ها حیوانات نجیبی هستند !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۳

سلام ای دنيای فراموش شده...

life

سلام.

امتحانا هر چی بود تموم شد . گاهی که ميام اينترنت حتی حوصله باز کردن وبلاگمو هم ندارم . بدجوری گير زندگی شدم . هيچ وقت دوست نداشتم تا اين حد درگيرش بشم . نمی خوام شبيه روزگار بشم . کاش منم با مهدی می رفتم .

خيلی وقته اينجا درد و دل نکردم . اصلاْ انگار اينجا رو هم فراموش کردم . قبلنا بيشتر باهم جور بوديم . خيلی از دوستای خوبمو به خاطر بی توجهی هام از دست دادم . اينا هم از عواقب دنيايی شدنه . نمی خوام با چرخ سرنوشت بچرخم . ولی اگه نچرخم چی کار کنم ؟ لای پره هاش از بين برم ؟

اين نوشته همونطور که از ريختش معلومه بداهه است . اکثراْ درد دلامو رو کاغذ می نويسم . اما امشب با اينجا بيشتر حال می کنم .

از وضعی که دارم راضی نيستم . يعنی راضيم اما فکر می کنم بايد بالاتر بپرم . می دونم که می تونم .

دلم واسه بچگی هام تنگ شده . دلم واسه خيلی چيزا تنگ شده . همه چيز خوبه ها ! ولی نمی دونم من چه مرگمه . شايد مشکل از خودمه . وقتی آدم درونش سياه باشه همه چيزو سياه می بينه .

ای بابا می دونم امشب دلم گرفته . از سر شب يه بغضی دارم که نمی ترکه . احتمالاْ از اوناييه که بايد يه مدت بمونه . يه چند تا بغض ديگه هم روش اضافه بشه و بعد با يه تلنگر بترکه . آره بابا ! بغض هم با من بازی در مياره . هميشه همينطوری بوده .

اصلاْ بی خيال بابا . همه چيز عاليه . تووووپ !!!

these are Golden days of my life

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۳

شايد يک امتحان...

کاغذهای درد کشيده با خطوط آبی و قرمز در اطرافم پخش شده اند و با نگاه پر تمنا مرا می نگرند . يکی از آنها زير شلاق نگاهم است و منتظر پايان شکنجه است ! من اما بی توجه به فرمول های رنگی در روياهای آبی تابستان شناورم .

هد فن زرد روی سرم است و کسی در گوشم فرياد می زدند : گناهت را نمی بخشم !

غلط نکنم عارف است !

رود عريض موسيقی از گوشهايم و جوی باريک علم و دانش از چشمهايم به سوی محفظه ی خالی سرم در جريانند و نمی دانم در آنجا چه بر سرشان می آيد .

آری باز هم امتحان !

خدا لعنت کند آن ملعونی را که گفت می خواهم امتحان بدهم !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

شايد يک تجربه..

نیمه شب است . گل های مریم بیدار شده اند و خمیازه کشان عطرافشانی می کنند . اتاقم را استشمام می کنم . کمی اکسیژن می یابم . دلم برای خلاء آن روزها تنگ شده است . ضبطم بعد از مسافرتی که به خوابگاه دختران دور افتاده داشت حال باز با چرخش پنکه می رقصد .
   من برای زنده بودن                 جستجوی تازه می خواهم
 خالی ام از عشق و خاموشم          های و هوی تازه می خواهم
این خالی بودن را دوست دارم . فارغ بودن را دوست دارم . حتی برای  پنجمین بار رد شدن از امتحان رانندگی را هم دوست دارم !
دوست دارم تا آخرش بروم . تا آخر جستجو . تا ته تهی شدن . تا انتهای بی تفاوتی . می خواهم شانسم را باز هم امتحان کنم و باز هم در امتحان شرکت کنم . در امتحان زندگی . اما این بار با توشه ای از پوچی و بی خیالی !
شاید باز هم رد شوم . اما ارزش امتحان را دارد . می خواهم تجربه دیگری بچینم . یک تجربه خوش بو ، مثل عطر مریم های خواب زده ....

----------------------------

اين جور نوشته ها را جدی نگيريد . فقط اسباب بازی هايی هستند برای تمرين بيشتر . يه جور بازی با کلمات . همين !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳

آدمهای بی تفاوت

در رختخواب غلتی زد و آخرین ستاره را شمرد . باد پتوی سیاه ابر را روی تن ماه کشید و دختر موهای تاریکش را روی صورتش تاباند . ساعتها بود که می خواست بخوابد اما فکر های دور و دراز رهایش نمی کردند . فکر گرفتن اولین حقوقش همراه با احساس شیرینی به دلش می آمد و می رفت و خواب را از سرش می پراند . بعد از یک ماه کار در یک مانتو فروشی بزرگ فردا می رفت تا اولین دسترنج زندگی اش را بگیرد . بالاخره فردا طعم تلخ آن لبخند های تصنعی را که هر روز تحویل مشتری های بی توجه می داد ، فراموش می کرد .هنوز درست نمی دانست چقدر قرار است به او بدهند . هیچ وقت جرآت نکرده بود بپرسد . آنها هم هیچ چیز نگفته بودند . اما هر چی می دادند حتماً می توانست برای خودش یک جفت کفش بخرد و دیگر دستش را پیش پدر معتادش دراز نکند . شاید می توانست دوستانش را هم دعوت کند و برای یک بار هم که شده احساس کند وجود دارد .احتمالاً بقیه پولهایش را هم پس انداز می کرد . یا نه ! بقیه را به مادرش می داد تا برود و هر چه می خواهد بخرد . هر چه در این سی سال زندگی روی دلش مانده بود . اما مطمئناً مادر آن را برای روز مبادا کنار می گداشت . مبادایی که هر لحظه و هر ساعت با آنها بود . مبادای فقر ، مبادای گرسنگی ، بی لباسی....

دوست دارم دخترک بخوابد و در آرزوهایش غرق شود و هرگز فردا را نبیند . دوست دارم نفهمد که فردا در آن مغازه نفرینی چه در انتظارش است . نبیند که با او چه  می کنند و انسانهای بی تفاوت چگونه با بی توجهی کار هر ماهه شان را تکرار می کنند وباز هم دختر دیگری را ....

ستاره ها بازی چشمک را تمام کرده  و در تاریکی ابرها  خفته بودند . همه کائنات لحظه لحظه به سوی فردا پیش می رفت و چرخ حوادث باز هم می چرخید . دخترک لبخند به لب خوابهای رنگی می دید . بی شک فردا برای خیلی از آدمهای بی تفاوت روز قشنگی بود.

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

در پشت ابرها

هوای اتاق گرم شده بود . به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد . نسیم خنکی صورتش را نوازش کرد و موهای کوتاه روی پیشانی اش را رقصاند . اما سردردش همانطور باقی ماند و از جایش تکان نخورد  .
 نفس عمیقی کشید و دوباره پشت میز کارش نشست . پرونده ای روی میز باز بود که ظاهراً باید به آن رسیدگی می کرد . اما در عوض کاغذ سفیدی را برداشت و تن بی دفاع آن را مورد هجوم تیرهای تیز و سیاه قلم قرار داد . ذهنش همه جا گردش می کرد جز روی پرونده .
زندگی اش مثل فیلم کوتاهی از جلوی چشمش رد می شد . تازه 20 سالش تمام شده بود که مادرش برایش زن گرفت . مادر همیشه ورد زبانش بود که هر که ازدواج کند نصف دینش را خریده و چه بهتر که آدم هر چه زودتر آین کار را بکند . آن وقت ها از اینکه حرف مادرش را زمین نزده بود احساس غرور می کرد . همان وقت که به گفته مادرش نصف دینش را خرید با خودش عهد کرد که به بقیه آن در زندگی اش عمل کند .
با این افکار پوزخند تلخی زد و با خودش گفت :" حتماً به خاطر همونه که مجبورم با 150 تومن حقوق بخور نمیر سر کنم و زن و بچه ام تو دو وجب اتاق زندگی کنن . "
ظاهراً امروز باید کرایه خانه را میداد . اما شاید اگر تمام جیب هایش را می گشت می توانست تنها مقداری برای کرایه تاکسی پیدا کند تا خود را به خانه برساند .
از خط کشیدن خسته شد و خودکار را روی میز کوبید . پرونده را بست و رفت تا آبی به روی ذهن پریشانش بزند ...
روبروی آینه ایستاد . سی سال بیشتر نداشت اما چهره اش سخن از چهل یا بیشتر می گفت .چین و چروک ها راهشان را به صورتش باز کرده بودند و تارهای سفید ، سرش را کمی برفی نشان می دادند .سرش را پایین آورد و تا می توانست با شدت روی صورتش آب پاشید . اما پیشانی اش مثل سنگ داغی شده بود که انگار هیچ چیز رویش اثر نداشت . صورتش را خشک کرد وبا همان سردرد به اتاقش برگشت . حتی صدای چند نفری را که در راهرو به او سلام کردند ، نشنید .
تازه پشت میز نشسته بود که یک نفر وارد شد . مرد قد بلند و شیک پوشی بود که انگار تازه از زیر اتو بیرون کشیده بودندش . حتی پوشه ای که در دستش بود هم با رنگ شکلاتی کت و شلوارش همخوانی داشت . با لبخند ملیحی جلو آمد ، مودبانه سلام داد و گفت :" قربان این پرونده خدمت شما ! لطف کنید و زحمتش رو بکشید . "
مرد با بیحوصلگی پرونده را گرفت و ورق زد وسپس در حالی که آن را می بست روی کوه پرونده های تلمبار شده در کمد گذاشت و گفت :" یک ماه دیگه تشریف بیارید . " مرد شیک پوش با حیرات پرسید : " یک ماه ؟ " و ادامه داد " ولی قربان من فردا لازمش دارم ."
مرد در حالی که به پرونده ها اشاره می کرد گفت :" می بینید که ، بقیه هم هستند و باید به نوبت رسیدگی بشن "
مرد شیک پوش با اطوار عجیبی که اصلاً با ظاهرش همخوانی نداشت پرسید :" حالا هیچ راهی نداره ؟ "
مرد با کلافگی گفت :" عرض کردم که نمیشه . همه مثل شما عجله دارن . "
بعد از چند لحظه مکث مرد شیک پوش در حالی که سعی می کرد صدایش را پایین تر بیاورد گفت :" ممنون میشم اگه این پرونده رو تا فردا رسیدگی کنید ." و در همان حال یک بسته هزاری تا نخورده  از جیبش بیرون آورد و زیر کاغذهای مجروح و تیر خورده  روی میز پنهان کرد . مرد در حالی که سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد با کمی جدیت گفت :" آقای محترم ! برای رشوه دادن جای خوبی نیومدید . تشریف ببرید و یک ماه دیگه بیاید . اون پول رو هم بردارید وگرنه...» و در همین لحظه مرد شیک پوش حرفش را برید و با تواضع گفت :" بله بله . اما شما یک لحظه اجازه بدید ... " و در حالی که یک بسته دیگر را به سرعت زیر کاغذ ها پنهان می کرد با لبخند ادامه داد :".. این هم شیرینی بچه ها ! "
مرد خواست عکس العملی نشان دهد اما ناگهان چهره صاحبخانه پیر و خرفت در برابرش نمایان شد و پشت سرش قیافه ناراضی  همسرش که دائم از اوضاع موجود شکایت داشت . سرش را تکان داد تا این افکار را فراموش کند و با ارباب رجوع با جدیت برخورد کند اما در همان لحظه شهریه مدرسه پسرش از جلوی چشمانش رژه رفت و پشت بند آن قسط یخچال و تلویزیون با لبخند خبیثی نمایان شدند و بعد هم کفشهایش در حالی که خمیازه می کشیدند وارد صحنه شدند .
مرد درمانده شده بود . ارباب رجوع که گویی به درماندگی او پی برده بود به سرعت گفت : " البته مطمئناً فردا بعد از آماده شدن پرونده باز هم در خدمتتون هستیم ."
مرد ناگهان چهره مادرش را به یاد آورد و خواست چیزی بگوید اما دوباره صف بدبختی ها در برابرش قد علم کردند . دیگر حسابی کلافه شده بود . قلبش به شدت می زد . احساس گرما می کرد . رویش را به طرف پنجره گرداند . باد آن را بسته بود و نسیم دیگر نمی وزید . یاد سر دردش افتاد . دیگر احساسش نمی کرد . به طرف پنجره خیره ماند . ابرها آسمان را پوشانده بودند و خورشید پشت پرده های سفید کز کرده بود . در اتاق هیچ صدایی جز برخورد مداوم کفش های ارباب رجوع به زمین شنیده نمی شد .
مرد با خود اندیشید که  تا کی خورشید می خواهد پشت ابر بماند ؟....

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳

ياد پاييز

yade paeez

در نیمکره راست مغزم مگسی وز وز می کند و از بر هم خوردن بالهایش این کاغذ چرکین می شود .
چند روز است که در آسمان پاییز پرواز میکنم و در کوچه های تابستان قدم میزنم .گاه سرمای  وجودم را هاه می کنم و با بخار سفیدی به ابر ها می سپارم .

 اکنون بیهوده ام .
پاییز... پاییز گذشته را با این ترانه می گریم :
تحمل کن عزیز دل شکسته              تحمل کن به پای شمع خاموش       
بر مزار سرمستی کودکانه ام نشسته ام و بیهوده  آه می کشم . بر مزار یاد پاییز ، عطر تازگی و شور ، طعم اذان سر افطار ، اردوی دانشجویی و باغ خاتم ، سرعت صد و شصت و خنده های بلند دسته جمعی  ، حس اینکه تمام کاینات برای تو هستند و تو برای ...
آه امروز اربعین بود ؟
چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره  ....
چیزی بگو اما نگو قصه ما به سر رسید....

نمی دانم . مگر مجبورم  بیهوده اینجا را با خنجر خاطره یادگاری بزنم ؟

---------------------------------------------

فعلاْ لينکامو بر می دارم . می خوام وبلاگم نفس بکشه . سر فرصت درستشون می کنم .

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

صبحگاه

 

"می توان هزار پا داشت اما در چنگال مرگ گرفتار آمد . "
این را می نویسم و در اندیشه هزار پای تنهایی هستم که در تلاش بیهوده ای برای فرار  آخرین نفسهای باریکش را کشید و نقشش بر کف دمپایی من حک شد .

امشب بادهای سراسیمه بر شیشه ها می کوبند . شاهکار ادیسون هم در برابر این طوفان حادثه تاب نیاورده و اینجا نور لرزان شمع تنها کفاف دیدن خطی از کاغذ را می دهد . سایه دراز اشیاء ، روی دیوارهای خاموش طرح های شیطانی شان را ریخته اند و گاه با تاریکی پچ پچ می کنند.

امشب من در برزخ گذشته و هنوز ایستاده ام . در سرم هزار پایی دست و پا می زند و گویی هر یک از پاهایش راهی است نامعلوم به سوی طرح نامرئی فردا .

امشب دمپایی ام را برمی دارم و نقش هزار پا را بر کف آن حک می کنم . شمع لرزان را به تاریکی می خوانم  و در دهان بادهای وحشی می دوم . پاهایم را از طوفان پس می گیرم و با آنها به آغوش آینه های هنوز می روم .

امشب تا سحر سایه ها را خواهم شمرد و صبحگاه به پرنده شادمان مرگ لبخند خواهم زد ....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

جای پای بهار

اینجا اتاق من است . همان اتاقی که  مرا با طناب خلاء حلق آویز کرده بود .جعبه جادویی به اتاق پذیرایی منتقل  و بازیچه کودکان سی ساله شده است . سر و صدا همدست شده اند ،  سکوت را بلعیده اند و با هم بر مغز من می کوبند . حتی از در بسته هم کاری بر نمی آید . گاه کودکان کوچک تر به زحمت دستگیره را میچرخانند ، در بی تعادل باز می شود و دستگیره دیوار را می بوسد : تـــــــــــــق ! 
دفترم در انبوه اشیاء آواره معلق است و شاید هم اکنون قلمم  روی بالش می چرخد !
کودکی زار می زند  ، آن دیگری با شیپور جار میزند و یکی روی لگن نشسته و همانطور که از پایین کارش را می کند مادرش از بالا غذا در دهانش می گذارد !
نه ! اینجا کودکستان نیست .  اتاق من است !


اینجا اتاق من است . بهار در میان چمدان های ژولیده گم شده است . در خیابان درختان کاج هنوز سبزند . گزهای در هم تنیده رنگ خاکی کوچه های کهنه را سایه ی خاکستری زده اند . دیوارهای گِلی نمی دانند در بهارند یا خزان .
در باختران مردم از دانه های بازیگوش و بی هنگام برف می گویند و اینجا خورشید پادشاهی می کند . اینجا بهار زیر لگدهای تابستان له شده و تنها گهگاهی می توان جای پای آن را روی تن فروردین دید .
اما من اینجا می خواهم رازی را فاش کنم .
آری . من امروز جای قدمهای سبز بهار را در عطر چمن های آب زده کنار خیابان دیدم ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

هستيم !

سلام .
خوبید ؟ سال نو مبارک و این  حرفا . حوصله چاخ سلامتی ندارم ! فقط اومدم بگم که من هنوز زیر آوار هجوم 15 تا مهمون عزیز زنده ام ! اگه باز هم تونستم زنده بمونم که می تونید نوشته هامو بخونید . وگرنه حلالمون کنید !
شوخی کردم بابا کلی داره خوش می گذره عید با مهمونا ! فقط موندم  بعد از 13 با این همه درس تلمبار شده چی کار کنم ! همه امیدم به این تعطیلات بود .
خب دیگه به زودی وقتی امن و امان شد میام .
بازم عید همه مبارک . فعلاً بای

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳

شادترين تحويل سال

نوشته های بی سر و ته  ، طرح های ناقص ، یکی کر ، یکی لال  ، این  یکی کور و آن دیگری لنگ . همه بلاتکلیف در هنوز رها شده اند و من در برگهای دفترم شاد در پروازم ! یک خدای پر نقص با مخلوقات ناقص ، چرا نباید شاد باشد ؟!
اتاقم پر است از خلاء  . دانه های خام برنج زیر دندانهایم صدا می کند . مادر در خلاء حفره ای زده و در جستجوی سنگریزه ،  برنج ها  را می کاود .
پنجره بی حضور پرده های غبار گرفته غمزده است و باد گویی نمی وزد و در عوض ذهن بی جرقه من هو هو می کند .
بهار در راه است . این را از فرشهای روی بام شنیدم .
«" عیدی کارکنان دولت مِن جمله کارکنان و بازنشستگان آموزش و پرورش به زودی..." » پدر با هیجان صدای ساکن گوینده را بلند می کند وهمه را به سکوت  می خواند . شادی ِ تازه از راه رسیده را در چهره اش می توان دید .
من در برابر چهره نگران مادر مربایش را می چشم . مزه آبلیمو می دهد . لبخند می زنم:" شیرینی اش عالی است !" کمی آسوده می شود . خوب است که او هم شاد باشد .
حالا دیگر همه شاد هستند . من ، نوشته های  ناقصم ، مادر ، پدر ، پنجره تنها ، مرباهای ترش ، سنگریزه های بازیگوش برنج  ، لشکری از فامیلهای خندان که به سوی شهرمان روانند و همه بهترین و شادترین سال تحویل را خواهیم داشت بر روی سنگ قبر روشنی به نامِ.....
و من مطمئناً آنقدر خودخواهم که اینچنین تحویل سال شادی را برای هیچ کس آرزو نخواهم کرد !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

عطر آشنا

خیلی زیباست که یک روز عصر از خانه بیرون بیایی و ناگهان بوی آشنایی به مشامت بخورد . عطری که سالهاست حس نکردی . بوی بچگی . کوچه های پر هیاهو ، گرگم به هوا ، لی لی ، عطر تابستان ، به دنبال آن طعم خنک بستنی یخی پرتقالی و گهگاهی هم تجربه شیرین پاستیل میوه ای در محله های نارنجی کرج .
کمی جلوتر می آیی . چند دختر بچه کوچک با خوشحالی گچی پیدا کرده اند و خانه های بازی لی لی را روی آسفالت ترک خورده می کشند . وااای ! مست می شوی . از خوشحالی می خواهی بروی و روی نَشُسته و معصومشان را ببوسی .  دلت می خواهد روی آن خانه های کوچک با خطوط کج و کوله اشان بپری و پایت روی خط برود و بسوزی . هوس نشانه گیری و انداختن سنگ درست در خانه شماره 6 دیوانه ات می کند .
در همین افکارِ موّاج غرق هستی که  ناگهان سنگینی نگاهِ تیز رهگذران به چهره خندان دلت سیلی می زند و از رویا بیرون می پری .به ناچار  سر را به زير می اندازی و   چشمان تاریکت را به پارچه خاکستریِ کف خیابان می دوزی و راهِ کسالت بارهر روزه را ادامه می دهی  .
 اما چند قدم آنطرف تر با به یاد آوردن  یک لحظه کودک شدنت زنده می شوی ، بی صدا ازاعماق وجود فریاد می زنی و با صدای بلند در دل می خندی  !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢

بيهوده

مادرم گل قالی را روی تکه کاغذی کشیده و با شوق یک کودک 7 ساله به من نشان می دهد . من به خطوط کج و معوجش نگاه می کنم و لبخند می زنم !
سردم است... می خزم زیر پتو...گویی سردی یک عشق نافرجام را دارم ...
امروز تاسوعاست  ....نمی دانم شاید هم عاشوراست و ضبط من بی اعتنا به تقویم همچنان می خواند..
the last time i cried....
مادر سگرمه هایش در هم است ! آخر محرم است و می گویند که موسیقی حرام است و من با خود می اندیشم آدمها با ساز و دهل در هیئت چه می سازند !
مادرم از من غمگین شده و رفته اما ضبط همچون من بی تفاوت است و باز هم می خواند ..
and I.... will always LOVE you
فردا عاشورا است و در این روز همه بر مزار خاطرات مدفونشان می روند ... خاطرات صورتی بچگی ، بازی با برادرها :  شهاب بازی ، آقا دیوونه بازی ، آقافرهاد بازی ......
مادر می گوید که تو اگر نیایی بهتر است ! آخر اینجا اگر دختر زیر ابرویش را برداشت همانند کسی می شود که باید سنگسار شود و اگر تو بیایی بعید نیست همانجا بر مزار برادرت با نگاههایشان سنگسارت کنند و من و خواهرت شرمنده خلق شویم !
...و من با نگاه سربی ام افق های دوردست را در تلویزیون می سایم ....

امروز عاشوراست .شاید هم تاسوعا باشد . لباسهای من همچنان سبز است و بیهوده کاغذ را آبی می کنم . گفته اند که امشب در کربلا همه چیزسرخ بوده :   چهره ها ، چشمها ، دل ها ، روح ها....
و من ، 1400 سال بعد ، اینجا مثل یک جلبک سبز آبی نشسته ام و ضبط نمی دانم چه می خواند..
مادر می آید . باز هم سگرمه هایش در هم است . با لحن کودکی هایم می گوید :" بخند قلبم گرفت "
.. و من ....درست همين امشب ... در شب عاشورا... یا شاید هم تاسوعا ...برای مادرم ....می خندم ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

من...

آره غیبتم طولانی شد . حتماً فکر کردی داشتم رو یه داستان کار می کردم و الآن آماده است که بذارمش تو وبلاگ . اما ميبينی که اينطور نيست .
من تو این مدت چی بودم ؟ خوش بودم اما خوشحال نبودم . غم داشتم اما غمگین نبودم . ته لبخندی داشتم اما خندان نبودم . اشک تا دلت بخواد داشتم اما مثل همیشه گریان نبودم . طرح داشتم اما... و البته درس هم داشتم اما درسخوان نبودم !  به هر حال من بودم اما نبودم .
من در خلاء بودم . اما من هنوز می نویسم پس هستم . هر چند لیچار بنویسم  !
این مدت توی زاهدان نمایشگاه کتاب باز شده بود . والله کتاب که چه عرض کنم ! نمایشگاه آدم ! اصلاً نمی شد راه رفت . و می دونید که در این جور جاها چه چیزهایی پیش میاد که اصلاً بهتره در موردش حرف هم نزنم !  خلاصه که هر جور قیافه ای اونجا یافت می شد . ما که هر چی گشتیم کتابای رشته شیمی رو پیدا نکردیم . اونوقت  این استاد ما آقای حداد هی سوال میده و می گه برید از توی کتابای شیمی معدنی که تهیه فرمودید جوابشو بیارید !
انتخابات هم که در زاهدان برگزار بود و مثل همیشه حضور پر شور مردم کولاک کرد !!!   فقط نمی دونم چرا ما هیچی ندیدیم ! عجب مملکتیه ها !
راستی دو تا کتاب ارزشمند  از دو تا دوست عزیز به دستم رسیده که  بهار رو زودتر از وقتش مهمون دلم کرده  . از هردوشون یه دنیا ممنونم .

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢

جاری همچون خوشبختی ...

jarii

هر روز این موقع زبان می خواند . اما الآن آنقدر ناراحت بود که اصلاً نمی توانست تمرکز کند . امروز به جز آن استامبولی شفته ای که همه را توی سطل آشغال خالی کرد و اون نیمروی نیم پز که به خورد شوهر و بچه ها یش داد ، هیچ کار مفید دیگری انجام نداده بود .
دیشب با شوهرش دعوایش شده بود . بچه ها یک گوشه کز کرده بودند . دعوا بالا گرفته بود و داشتند سر هم داد می زدند . اگر گریه ملیکا نبود معلوم نبود کار به کجا می کشد . بچه را بغل کرده ، به اتاق رفته  و در را به شدت کوبیده بود  . از عصبانیت نفس نفس می زد . سعی کرد به خاطر بچه ها هم که شده  خودش را آرام کند . چند تا نفس عمیق کشید . می دانست که تقصیر هیچ کدامشان نبود . اما نفهمید چطور آتیشی شدند . انگار همه ی فشار زندگی روی دل هر دویشان انبار شده بود و یک موضوع کوچک جرقه ای بود برای پا گرفتن آتش !
یک ساعت معطل شدن در بانک برای ریختن شهریه ی کلاس زبانش کاری بود که شوهرش هر ماه انجام می داد . اما انگار دیشب این تنها بهانه ای بود که برای تخلیه روانی پیدا کرده بود .
 خرج سه بچه با اجاره نشینی و هزار و یک قسط رفته رفته کمر هردویشان را زیر بار سنگین خود خم می کرد . یادش آمد پنج ماهی می شود که  شبها از خستگی همانجا در اتاق بچه ها خوابش می برد . دیگر با شوهرش مثل خواهرو برادر شده بودند !!!
سعی کرد تمرکز کند و لغات جدید را به خاطر بسپارد :
معبد = temple
شمشیر =sword
وفادار=faithful
با خواندن آخرین کلمه لبخندی بر لبانش نقش بست . یادش آمد چقدر شوهرش به او وفادار است و تا چه حد او و بچه ها را دوست دارد . خودش هم زن جوان و زیبایی بود . با اینکه سی سال داشت اما هیچ کس باور نمی کرد بیشتر از بیست و سه سال داشته باشد . هم شوهرش و هم او به سختی کار می کردند . هر دو مربی  شنا بودند و در خیلی از مسابقات شاگردانشان مقام می آوردند . امسال می خواست در کنکور زبان شرکت کند و به آرزوی دیرینه اش یعنی رفتن به دانشگاه برسد . خدا را شکر تا حالا توانسته بودند  کم و بیش از پس خواسته های بچه ها بر بیایند . آن دوسال ِ کذایی هم تمام شده بود . همان دو سالی که استخر شهر تعطیل شده بود و هر دو بی کار شده بودند و شوهرش مجبور شده بود  در مکانیکی پدرش کار کند .آن زمان  زندگیشان به سختی می گذشت . مطمئن بود که به زودی زندگیشان بهتر از این می شود . با این همه چه کسی می توانست بگوید او خوشبخت نیست ؟

در همین افکار غرق بود که صدای کودکانه میلاد را شنید : " مامان به چی می خندی ؟" لبخندی زد و پسر کوچولواش را بغل کرد و بوسید .
یاد قیافه ی مثلاً بی تفاوت شوهرش موقع خوردن نیمروی ظهر افتاد و خنده اش گرفت ! تصمیم گرفت گاهی وقتها برای خنده هم که شده نهار نیمرو درست کند .  گاهی برای شکستن غرور یک مرد دوست داشتنی این جور کارها لازم است !

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

بخند تا دنيا...

می دونی خیلی سخته خیلی سخته که همیشه یه لبخند مسخره به لب داشته باشی و پشت اون درداتو پنهون کنی . خیلی سخته که به خودت اجازه ندی که گریه کنی . سخته که همیشه بگی همه چیز عالیه و از همه چیز راضی هستی . فقط با این فکر دلتو خوش می کنی که " بخند تا دنیا به روت بخنده " . ولی نمی دونی خنده دنیا کی می رسه . اصلاً مگه دنیا بلده بخنده ؟! مگه روزگار این چیزا سرش می شه ؟

ما آدما تو دریایی از تصورات و ابهاماتمون شناوریم . اونقدر این دریا رو عمیق کردیم که توش غرق شدیم . فقط گاهی که اتفاقی میایم روی آب ، نور واقعیت چشمامونو می زنه و دوباره می ریم ته اقیانوس افکارمون ! افکاری که هیچ وقت از درست بودنشون مطمئن نیستیم . فقط دلمونو خوش می کنیم که به یه نتیجه ای رسیدیم . وقتی هم که اوضاع بر وفق مراد نمی چرخه صبر پیشه می کنیم و دیگران رو هم به این کار دعوت می کنیم.

ولی با همه این حرفا ، بخند بلکه دنیا به روت خندید !

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

سفر يه شعره سفر يه قصه است ...

 

خب اگه خدا بخواد ما امروز با آقا داداشمون برميگرديم زاهدان . اين مدت مشهد خيلی خوش گذشت . از همه بهتر حرم بود . خيلی نگران بودم که يه جوری بشه که نتونم برم حرم . مثلاْ مثل اون دفعه چادرمو جا بذارم . اما خب خدا رو شکر قسمت شد و رفتم . واسه همه هم دعا کردم . البته اگه به دعای گربه سياه بارون بباره !

هديه هم اومد مشهد . چند بارم با هم رفتيم مشهد نوردی! ديشب که عين اين خل ها ( البته بلا نسبت ما )  از خيابون راهنمايی رفتيم زيست خاور باز از زيست خاور رفتيم سجاد و يه دفعه سر از کوه سنگی درآورديم ! يه بار هم رفتيم آپارتمانهای مرتفع . آخه من وقتی بچه بودم اونجا زندگی می کرديم . خيلی برام جالب بود . تقريباْ هيچ چيز عوض نشده بود . فقط ابعاد همه چيز در مقايسه با تصويری که من از بچگی تو ذهنم داشتم فوق العاده کوچک تر شده بود . آدم وقتی بچه است همه چيز به نظرش بزرگ مياد ! اما در کل خيلی خاطره انگيز بود . همه چيز مثل سابق بود . حتی اون موزاييک های کف سالن بلوکمون که با دوستام توشون لی لی بازی می کرديم . يه تيکه هم واسه هديه لی لی رفتم ! اونم سری از روی تاسف تکون داد ! حسابی شاد بودم واسه خودم !

من نمی دونم والله همه ميان مشهد نبات و زعفران و اين جور چيزا می خرن اونوقت من و هديه هر چی کاغذ و کتاب تو مشهد بود بار زديم و رفتيم ! تا جای که  من يه تخته طراحی بزرگ هم خريدم که اصلاْ نمی شد بگيری دستت ! اسمشو گذاشته بوديم ستم !

بله ! اينم از مشهد رفتن ما ! البته اين ماشينمون که از تابستون دست تعميرکار مونده هنوز کارش تموم نشده و هی مارو سر می دوونند . واسه همين بابام فعلاْ می مونه اينجا . باورم نمی شه اون ماشين نفرين شده دوباره درست بشه . البته از اون ماشين فقط موتورش مونده . در واقع اين تعميرکاره يه ماشين ديگه ساخته ! خدا کنه اين يکی واسمون بد يمن نباشه .

خب می دونم بازم طولانی شد . شرمنده . بازم اگه مارو نديديد حلال و اين حرفا !

در ضمن عيدتونم مبارک !
فعلاْ

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

زندگی

بیرون داره بارون میاد . برقها هم قطع شده .چشمم به ساعته . از 12 گذشته . حمید هنوز نیومده . معده ام درد می کنه . انگار یکی داره معده امو فشار می ده . پس چرا حمید نمیاد ؟ ساناز سرشو گذاشته روی پام و در همون حال خوابش برده . باید ببرمش سر جاش . ولی انگار تا اون نیاد دستم به هیچ کاری نمی ره .سعید که یه گوشه نشسته و زیر نور شمع به زور داره مشقاشو می نویسه سرشو بلند می کنه و با عصبانیت می گه :" مامان خانم پس چرا این برقا نمیاد ؟ کور شدم! " با بی حوصلگی جواب میدم :" من چه می دونم مامان ! حالا یه جوری بنویس دیگه ! "
باز چشمم به ساعت می افته . دلم مثه سیرو سرکه می جوشه . هیچ وقت اینقدر دیر نمی کرد . دیگه آروم ندارم . سانازو بغل می کنم و می برم تواتاق. دوباره  برمی گردم تو هال ، می رم لب پنجره ، بارون شرشر می باره ، انگار یکی از آسمون شلنگ گرفته . یاد مامانم می افتم ، مدام شلنگ آب دستش بود . کافی بود بو بکشه یه چیزی نجسه ، دیگه تا حسابی آبش نمی کشید و به قول خودش غسلش نمی داد ، دست از سرش برنمی داشت ! حتی یه بارم منو وقتی 5 سالم بود درسته کرد تو حوض و درآورد !! کم مونده بود خفه بشم !...
الآنم انگار خدا شلنگشو گرفته رو آدما تا شاید یه کم نجاست از روحشون بریزه ! یا شایدم...
اَه ! چی دارم می گم ؟ پس چرا حمید نمیاد ؟ آخ معده ام !
تو دلم کلی به صاحبخونه فحش می دم . اگه نوبت خط تلفن ما رو نمی داد به مستأجر پایینی ،لااقل الآن می تونستم به یه جهنمی زنگ بزنم ! باجناقشه ؟ خب باشه ! به دَرَک ! چرا حق مارو می خوره ؟
حالا اگه نیاد چی کار کنم ؟ مجبورم برم پایین از خونه صاحبخونه زنگ بزنم . واای حتماً باز این زهره خانم ِ فضول ، سؤالاشو ردیف می کنه !  اووف هیچ حوصله آبروریزی ندارم !
تو همین افکار گیج می خورم که یه دفعه برقها وصل می شه . سعید داد می زنه :" صلوااااااااااات ! عـــــلـــــــــــاف کردی مارا ، از سر شب تا حالا !"  با اخم رو بهش می کنم و می گم :" یعنی چی ؟ این چه وضع صلوات فرستادنه ؟ " با مظلومیت جواب می ده : " اِ خب مامان وقتی هنوز خانم نیومده بچه ها سر کلاس اینجوری صلوات می فرستند ! "
_ بچه ها هر کاری کردند تو هم باید بکنی ؟ دیگه نبینم ها !
کلافه می شم . نمی دونم چرا گیر دادم به این بچه !
................
به ساعت نگاه می کنم . از 2 گذشته .سعید روی دفترش ولو شده و خوابش برده . دارم از نگرانی خفه می شم . تنها امیدم اینه که مثل اون دفعه که دیر اومد کارش طول کشیده باشه . البته بعید هم نیست . حتماً صبر کردند بارون بند بیاد بعد کارشونو تموم کنند .آره حتماً همینطوره .
اما اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ تازه قرار بود همین روزا ترفیع بگیره . کلی واسه حقوق اضافی که می خواد ماه بعد بگیره برنامه ریزی کرده بودم . وای نکنه همه نقشه هام نقش برآب بشه ؟ اصلاً شایدم یکی از همکاراش از حسودی سرشو کرده زیر آب !  وااااای چی دارم می گم ؟! دیگه راس راسی دارم دیوونه می شم . کاش خوابم می برد . اینطوری تا صبح دق می کنم .
می رم سراغ  پلاستیک قرصها . یه عالمه قرص رنگ و وارنگ قاطی شدن به هم . هیچ وقت از اینا سر درنیاوردم . اما بابام همیشه وقتی قرصها دردشو تسکین نمی دادند می گفت :"این قرصهای لعنتی هم مارو معتاد کردن . همشون تریاک دارن !"
خب بالاخره تریاک خواب آوره ! با این خیال یکی رو انتخاب می کنم و می ندازم بالا !
.......
خدا می دونه تا صبح چند بار رفتم دستشویی . معلوم نبود چه قرصی خورده بودم . یه بارم بالا آوردم ! دیگه داشتم تلف می شدم . از یه طرف دل دلشوره ، از یه طرف دل درد از طرف دیگه هم دل پیچه و دستشویی !
ساعت حدود 6 بود که کلید تو در چرخید . خودش بود. من بی حال یه گوشه افتاده بودم . سراسیمه اومد بالای سرم . سرتاپاش بوی فاضلاب می داد ! دهنمو کج کردم و گفتم :"برو حموم تا بالا نیاوردم ! معلوم هست کجا بودی ؟"
با خستگی جواب داد :" هیچی بابا ! دیشب زباله ها رو که جمع کردیم  دیدیم همه جوبا آب گرفتند ، مجبور شدیم با بیل بیفتیم به جونشون ، تا الآن داشتیم آشغال جوبا رو جمع می کردیم !!! حالا تو چرا افتادی ؟"
با عصبانیت گفتم :" از بس نگران بودم جای قرص خواب قرص کار کن خوردم ! "
 دیدم حمید ریسه رفت از خنده ! داد زدم :" برو حموم الآن بالا میارم !"
همونطور با حنده دور شد . یه دفعه یاد نقشه هام افتادم . داد زدم :" ترفیع چی شد ؟ " در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اشو بگیره با بی خیالی گفت :"فعلاً که شهرداری اوضاعش خیطه ، اخراجم نکنن شانس آوردم! تازه دیشب مش رحیم بهتر از من بیل می زد ، اگه ترفیعی هم در کار باشه مال اونه !"
یه دفعه دل پیچه ام شدت گرفت . تف به این زندگی!!
تو دلم دعا کردم کاش زهره خانم حمید  رو موقع اومدن با این بوی گندش ندیده باشه . اونوقت حتماً می فهمه کارش چیه !
آآآ......خ دلــــم !
کاش مامان با شلنگش میومد و هممونو آب می گرفت تا با این زندگی بریم تو چاه فاضلاب .
.........
" حمید واستــــــــا ! من باید برم دسشویــــــــــــــــی !!!!"

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢

 

عيدتون مبارک !

ghorban

 

سلام به همتون که بچه های خوفی هستيد !

می بينم که عيد قربان شده ! منم مثبت شدم  و اومدم که تبريکات بگم . عيد قربونتون مبارک باشه ! صد سال به اين سالها!!!!!  بيچاره ببعی ها !

راستی من امروز دارم می رم مشهد . خلاصه اگه ما رو نديديد حلالمون کنيد . ولی مطمئن باشيد که ميبينيد !!!! ( کور خونديد ! )

راستی من تو مطلب قبلی يادم رفت از يه نفر که خيلی مهم بيده تشکر کنم ! بابا من اون موقع ها که نمی دونستم وبلاگو با کدوم و می نويسند اين هديه جون يه وبلاگ شريکی درست کرد که با هم توش می نويشتيم . يادش به خير چه روزايی بود . هديه جونم من مخلصم هستم . مرسی .

خب ديگه حلال کرديد يا نه ؟ ديگه خود دانيد ! فعلاْ ما رفتيم . فعلاْ بای بای

می خواهم زنده بمانم

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

روز ميمون !

 tavalod

 

 

 

سلام !

این چهارمین باریه که من دارم این مطلبو می نویسم . آخرین بار که دیگه در شرف پست کردنش بودم در اثر چکه کردن چند قطره باران سازمان برق زاهدان زهره اش ترکید و در نتیجه برقها قطع شد !ولش کنید مهم نیست !
خب عرض کنم که امروز (چهارشنبه) روز بسیار خجسته و میمونی می باشد . زیرا امتحانات ما بالآخره شرّش کنده شد و ما راحت شدیم . فقط خدا کنه که همش پاس بشه ! واای اصلاً حوصله برداشتن دوباره این درسای مزخرف رو ندارم .

اما امروز(چهارشنبه) به یک دلیل دیگه ای هم میمون بیده و اونم اینه که....

امروز تولد وبلاگمه ! هوووووووووووووورا یوهوووووووو ! دیش دارام دارام دادام دام .بالاخره وبلاگ منم یه ساله شد !

بمیرم واسه بچه ام تازه داره تاتی تاتی می ره !

خب یه سال گذشت . تو این یه سال اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد . من دوستای خوبی مثل شماها پیدا کردم . به بعضی هاتون اونقدرمدیونم که نمی دونم چطور جبران کنم . کاش می تونستم تک تک اسماتونو ببرم . اما خب حیفم میاد از چند نفر نام نبرم . تروخدا بقیه ناراحت نشید ها ! من اسم تک تکتون تو یادمه . شک نداشته باشید .

 

 اول رضوان عزیزم که باعث شد من این وبلاگ رو بسازم . من این وبلاگ رو تو مشهد و زیر سایه امام رضا (ع) افتتاح کردم و تا الان هم به برکت امام رضا و مهربونی شما برپا مونده .( شاید زیاد مال نباشه اما خب حداقل واسه من خیلی ارزشمنده . ) رضوان همیشه به من کمک کرده و من خیلی خوشحالم که چنین دوست خوبی رو تو این گیرو دار پیدا کردم .رضوان جون به خاطر همه چیز ممنونم .

دوم از لورکای عزیز که واقعاً همیشه به من کمک کرد و همیشه مشوق من بود و اگه میبینید که من الآن همین چند تا داستان رو هم  می نویسم به خاطر خط سیریه که لورکا توی کارم داد . واقعاً به خاطر همه چیز ازش ممنونم .

لاله ی مهربون که همیشه با مهربونی هاش بدون اینکه حتی خودش هم بدونه روح منو جلا میداد . راستشو بخواید من دعا کردن واقعی رو از لاله یاد گرفتم ! لاله جون خیلی مهربون و ماهی !

الک خوب که خیلی به من امیدواری می داد و من خیلی چیزا از لابه لای نوشته هاش ازش یاد گرفتم .

و یه تشکر مخصوص هم از امید آسمانی می کنم .

و همچنین از آقای عبدالقادر وآقای  پورنوروز که خیلی خیلی به من کمک کردند و همچنان هم لطفشون ادامه داره

و از همه همه همه ، حتی اونایی که اومدن وبلاگمو باز کردن و بدون این که بخونن بستن ، تشکر می کنم .

و در آخر از پدر و مادرم که من را در این راه تشویق کردند و باعث شدند که من به این مقام بالا برسم !!!!!

بابا چقدر تشکر کردم کف کردم خودم!!!

خب نشد که من این مطلبو چهارشنبه بذارم . انگار قسمت نبود .

به هر حال این یه سال که گذشت اما مطمئن باشید من صد سال دیگه هم دست از سرتون برنمیدارم و همینطور مثل کنه در خدمتتون هستم . حالا همه به خاطر این روز میمون و اندکی شامپانزه یک دقیقه سکوت نمایید ! اون آهنگ رو هم قطعش کن !

خب می دونم که این کارو کردید ! ممنون !

ایشالله زود میام . خیلی همتونو دوس دارم

قربون شما فعلاً بای !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

اينجا تاريکه

inja tarike

سلام . خوبی عزیزم ؟ من هنوز اینجام . هنوز تو بندم . نمی دونی چقدر سخته ! بعد از اون همه سوال و جواب و دلهره حالا باید این سلول تاریک رو تحمل کنم . کاش می تونستم بهت بگم چقدر اینجا عذاب می کشم . اما خودم می دونم هر بلایی سرم بیاد حقمه !

کاش از حالم خبر داشتی و می دونستی کجا هستم . اما راستش من خودم هم نمی دونم اینجا دقیقاً کجاست ! فقط می دونم که بعد از اون لحظه های سخت و دردناک که مثل یه قرن به من گذشت منو انداختند تو این سلول تاریک .

از وقتی اومدم اینجا چهره غمگین تو حتی یه لحظه هم تنهام نمی ذاره . می دونی الآن تنها آرزوم چیه ؟ اینکه فقط واسه یه لحظه بتونم ببینمت و ازت بخوام که منو ببخشی . به خاطر همه بدی هایی که در حقت کردم و به خاطر اون خیانت بزرگ که همه بدبختی هام از اون سرچشمه می گیرن .همه چیز از همون  مأموریت لعنتی شروع شد ، اون پارک نفرین شده که به خاطر فرار از تنهایی به اونجا پناه می بردم ، اون مرد غریبه و نگاه فریبنده اش و بعد هم تماس های مکرر و تموم نشدنیش که بالآخره منو فریب داد و ....

یه روز قشنگ پاییز بود . تو قرار بود یه هفته دیگه برگردی . خونه خالی بود و همه چیز برای اومدنش فراهم بود . بالآخره اومد و از همون اول بوسه های داغ و پر هوس شروع شد .

نمی دونم  چند ساعت گذشت . انگار خواب بودم ، یه خواب داغ !

ناگهان در اتاق باز شد و تو ظاهر شدی . یخ کردم ! در یک لحظه دنیا جلوی چشمم تاریک شد ،  تو در جا خشکت زده بود و با بهت به اون صحنه شرم آور خیره شده بودی ، چشمات از حدقه بیرون زده بود و انگار قدرت حرکت نداشتی .

یه دفعه به خودم اومدم . انگار از خواب پریدم . قلبم داشت از جاش میزد بیرون ! دیگه از هیچ کس هیچ کاری برنمیومد . اون مرتیکه هم با اون همه ادعاها و وعده وعیداش مثل سگ افتاد رو پاهات و شروع کرد به التماس کردن ! یه لحظه چشمم به پنجره افتاد ! باید فرار می کردم ! از حقیقت ، آینده ، زندگی ، مردم و .. و از تو !

ملحفه رو دورم پیچیدم و با سرعت به طرف پنجره رفتم . حالا لبه پنجره ایستاده بودم . دیگه حتی روم نمی شد برگردم و برای آخرین بار صورتتو ببینم . فقط صداتو شنیدم که داد می زدی :" داری چی کار می کنی ؟! نــــــــه ! ! ..."

اما دیگه نباید صبر می کردم ، وحشت از پرت شدن بهتر از کابوس بازگشت بود . فقط یه لحظه بود . چشمامو بستم و پریدم .....

انگار سالها طول کشید تا اون درد وحشتناک رو حس کنم ، وقتی چشمامو باز کردم کلی آدم دورمو گرفته بودند . گیج گیج بودم . تا اومدم بلند شم یه دفعه انگار یه چیزی محکم خورد تو سرم و دوباره بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم .....دیگه نمی تونم بگم !

 من به تو بد کردم . به خودمم بد کردم . من همه چیزو خراب کردم ....

شاید اگه اجازه بدن این پنج شنبه بیام و ببینمت ! آرزومه که بتونم بیام تو خوابت . اما افسوس  که اجازه ندارم از اینجا تکون بخورم . باید همین جا بمونم و بزرگترین عذاب رو تحمل کنم و اون دیدن چهره افسرده توئه !

کاش واسه یه بارم که شده می یومدی سر خاکم و یه فاتحه می خوندی . ای کاش می دونستی چه عذابی می کشم . کاش می شد یه بار دیگه برگردم و همه چیزو درست کنم . اما افسوس...

اینجا هنوز تاریکه . من می ترسم !

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٢

گلی بودی...

سلام .

گفته بودم یه خاله خانم گل دارم که شعر هم می گن . این دفعه این خاله جونم زحمت کشیدن و یه شعر واسه برادرم ( که تابستون توی تصادف عمرشونو دادن به شما ) مهدی گفتن . دست و پنجشون درد نکنه . شعرشون هم خیلی خیلی قشنگه . خواهش می کنم که در همین لحظه وبلاگ رو نبندید و بخونیدش . خب البته اگرم خواستید می تونید وبلاگو ببندید . ب هر حال موس دست شماست !

اگه عکسو نمی بينيد بريد اينجا

 mehdi

 

 

 

گلی بودی ز باغ آرزو ها             کشیدی پر به سوی آسمانها

گلی خوشبو چوتو دیگر نباشد         که از گل خانه دل چیده باشد

تو رفتی آرزوهایم تبه شد              تو رفتی خانه ام دیگر سیه شد

خودم دانم اگر یعقوب گردم            بریزد اشک چشمانم ز دردم

نیابم ردی از پیراهن تو               نیاید سوی چشمانم به پرتو

مهدی جان رفته ای از دیده ما          ولی یادت بود در سینه ما

چو رفتی پیش آن دلدار جانی           سلام ما رسان بر یار جانی

غبار از دیده تارم زدایم                 چو رفتی پیش او دل را گشایم

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

قرار وبلاگی

سلام . حال شما ؟

والله قضیه از این قراره که من و چند تا از خانومای وبلاگ نویس دیروز توی یک قرار وبلاگی رفتیم و به چند تا از مجروحان زلزله بم سر زدیم . بله! پس چی فکر کردید ؟ فکر کردید ما زاهدانی ها بلد نیستیم قرار وبلاگی بذاریم ؟ حالا درسته که پنج نفر بیشتر نبودیم ولی خیلی خوش گذشت !  کسانی که اومده بودند : بیتا ، صبا ، هدیه ، الهه و اینجانب ! حالا بگذریم که من الهه و صبا رو روزی 200 بار میبینم و با هدیه هم روزی  600 بار تلفنی میحرفم ولی خب بیتا خانم رو که قبلاً ندیده بودیم و اونم ماها رو ندیده بود !

قرار ساعت 3 سر کوچه ما بود . اول بیتا اومد بعدشم هدیه که دنبال صبا و الهه رفته بود اومد و ما شامل یک اکیپ دو ماشینه راه افتادیم ! اول رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی ولی نگهبانش گفت که به جز سه نفر بقیه بمی ها مرخص شده اند ! ما هم راه افتادیم رفتیم بیمارستان خاتم ! اونجا وضع بدتر بود ! یعنی تمام بمی های اونجا مرخص شده بودند ! ما هم دیدیم مثل اینکه سنگین تره بریم همون تامین اجتماعی ! خلاصه رفتیم همون تامین اجتماعی . بعد از کلی گشتن تونستیم بمی ها رو پیدا کنیم . اولیش یه آقای پیرمردی بود که به قول بیتا ارتباطاتش خیلی خوب بود و کلی باهامون صحبت کرد و از زلزله تعریف کرد . بنده خدا زن و پسرشو از دست داده بود . البته لهجه اش خیلی غلیظ بود و من که بعضی حرفاشو نمی فهمیدم . دخترشم بالا سرش بود . حالا ما پیرمرده رو ول کرده بودیم چسبیده بودیم به دختره که می گفت بیست و یک سالشه و دو تا بچه داره !  می گفت تو 13 سالگی ازدواج کرده . خلاصه بعد از کلی صحبت کاشف به عمل اومد که اینا فامیلای صبا هستند !!! این نکته رو هم بگم که یکی صبا و یکی الهه امکان نداره یه جایی برن و یه فامیل پیدا نکنن . اینی که می گم بدون اغراق و عین حقیقته . مثلاْ صبا یه بار تو عمرش اومد بیاد خونه ما اونوقت تو اتوبوس بلوار معلم یکی از فامیلاشون ظاهر شد ! یا مثلاً پارسال که رفتیم اردوی تفتان وسط کوه و کمر پسر عموی باباش ظاهر شد !!! در مورد الهه هم همین بس که با بیتا فامیل در اومدند و البته بعد از اینکه صبا رو رسوندیم بیتا از من درباره صبا پرسید و معلوم شد که با صبا هم دوست قدیمی خانوادگی هستند ! من که مغزم سوت کشید ! شما چی ؟ فقط من و هدیه این وسط جون سالم به در بردیم و با کسی فامیل نشدیم !

خب من چی  میگفتم اصلاً ؟ آهان ! بعد از اون پیرمرده و دخترش یه آقای جوون و پسرش بودند که البته اونا ارتباطاتشون ضعیف بود و ما هم فقط تسلیت گفتیم و آبمیوه ها رو دادیم و اومدیم . در ضمن خريدن اين آبميوه ها هم واسه خودش قضيه ای داشت ! 

بله اینم از قرا وبلاگی ما . حالا دیدید ما هم بلدیم قرار بذاریم ؟ البته جای آقایون وبلاگی هم خیلی خالی بود که همین جا واسه همشون ابراز تاسف می کنم که نتونستند بیان ! به خدا تقصیر خودشون بود که نیومدند ! آخه آقا بیدند !

فعلاً بای

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

حادثه

   hadese                                                                       

 

توی حمام بود . با کسالت شامپو رو برداشت و کمی به موهاش زد . با خودش فکر کرد چرا باید اینکارو بکنه ؟ چه اهمیتی داره تمیز باشه یا نه ؟ اصلاً بعد از اینکه از حمام بیرون بره باید چی کار کنه ؟ بازم باید سرکوفتهای مادر شوهرشو تحمل کنه که مدام می گه اون تو این خونه اضافیه ؟ یاد علی افتاد . روزی هزار بار یادش می کرد و اشک توی چشماش جمع می شد . اما اینبار دیگه گریه اش نگرفت . عصبانی بود . از زندگی ، از روزگار ، روزگاری که همیشه باهاش لج بود ، از زلزله که همه کسشو ازش گرفت و اونو تنها گذاشت . چقدر ساده بود که فکر می کرد خدا هست و از مامانش مراقبت می کنه   . چقدر بچه بود که به ستاره ها خیره می شد و برادرشو میدید که از اون بالا براش دست تکون میده . و باباش که فقط تو رویاها میدیدش . نمی دونم تو چقدر می تونی بفهمی نبودن پدر تا چه حد کمر آدمو خورد میکنه . کاش میفهیدی روزگار چقدر می تونه بی رحم باشه . آره روزگار بی رحمه . اونقدر که بعد از اینهمه رنج وقتی ازدواج کرد و تازه داشت طعم خوشبختی رو می چشید یه تصادف ساده ، خیلی راحت شوهرشو ازش گرفت . خیلی راحت . کاش می تونستی بفهمی خوشبختی چه راحت دود می شه و به هوا میره !

 همیشه حوادث زندگیشو رقم زده بودند .شاید تنها شانسش مادربزرگ پیرش بود که با عشق ازش نگهداری کرد و وقتی اونو فرستاد خونه بخت با خیال راحت سرشو زمین گذاشت .

 اماحالا که بیوه شده بود اضافی هم شده بود . آرزو کرد کاش کسی رو داشت . کاش اون زلزله لعنتی همه کسشو ازش نگرفته بود . اصلاً چرا فقط اون مونده بود ؟ کاش اونم زیر آوار می مرد . تو دلش به سرنوشت شومی که نصیبش شده بود نفرین فرستاد ....

 

بی توجه آب رو باز گذاشته بود . صدای تیز و زنده پیرزن توی مغزش فرو رفت :"مگه مال باباته ؟ ببند اون شیرو چاه پر شد ! "

 در همین حین برق قطع شد . پوز خندی زد و با خودش گفت : از این یکی هم شانس نیاوردیم !

صدای شرشر بارون که از ناودون می ریخت با صدای آب  قاطی شده بود . از پنجره کوچک حمام نور کمی به داخل میومد . بخار همه جا رو پوشونده بود . زن به اندام برهنه اش نگاه کرد . با خودش فکر کرد تا چند سال دیگه می تونه همینقدر زیبا بمونه ؟ یعنی بعد از علی می تونست تحمل کنه که کس دیگه ای تنشو .... آه نه ! حتی فکرشم آزارش می داد !

 دوباره یاد علی افتاد . آه که چقدر هواشو کرده بود . کاش می شد بره پیشش .

آهنگ ریزش بارون مثل لالایی می موند . هوا داشت تاریک می شد . حمام رفته رفته گرم تر می شد . خوابش میومد ....

 

پیرزن به ساعت نگاه کرد . هنوز صدای آب از حمام میومد . با عصبانیت به طرف حمام رفت و فریاد زد:" مگه با  تونیستم شیر آبو ببند ؟ " جواب ندادن زن عصبانی ترش کرد . در حمام را به شدت باز کرد و با بی شرمی وارد شد . طولی نکشید که صدای جیغ پیرزن به هوا رفت و وحشت زده به بیرون دوید .

اینبار حادثه نبود . خود او بود که سرنوشتش را رقم زد .

 

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

زلزله

سلام

راستش می دونم که بعد از یه هفته نوشتن از فاجعه بم یه کم دیر و البته شرم آوره !  باور کنید خیلی سعی کردم که زودتر بنویسم ولی نشد . حتی یه بار تا مدیریت کاربر وبلاگم هم رفتم اما این خطهای مزخرف اینترنت نذاشتند مطلبمو بذارم .

راستش زلزله مثل یه کابوس بود . وحشتناک و واقعی . تا حالا به عمرم چنین حادثه عظیم و وحشتناکی رو ندیده بودم . تا دو روز اینجا همه تو شوک بودند . زاهدان تا بم با ماشین 5 ساعت فاصله داره ( نمی دونم چند کیلومتر ). می تونید فکرشو بکنید که چقدر از بمی ها یا آدمایی که به نوعی به بم وابسته بودند اینجا زندگی می کردند . یکی از دوستام که 100 نفر از فامیلاشون مرده بودند فقط می خندید و می گفت من نمی دونم الآن واقعاً باید چی کار کنم !!!

خیلی وحشتناک بود . دوستم رضوان که اینجا تو خوابگاه زندگی می کنه ، مادر و پدر و دو تا خواهرشو تو زلزله از دست داد . خیلی از دانشجوهای بمی پنج شنبه به امید گذروندن دو روز تعطیلی پیش خانواده هاشون رفتند بم و همونجا با خوانواده ها شون دفن شدند ... از جمله یکی از دانشجوهای شیمی ورودی 79 و یکی از پسرای رشته مکانیک و 13 ، 14 تا از بچه های دانشگاه آزاد ...

خیلی از دانشجوها همون روز جمعه رفته بودند بم و هر کدوم شاید حدود 50 تا جنازه بیرون کشیده بودند . هنوز هم یه عده از دانشجوها که بیشترشون هم از بچه های شیمی هستند تو بم موندند و قرنطینه شدند .

همه اعصابمون داغون بود و البته هنوز هم هست و این در شرایطی بود که طبق برنامه 17 دی امتحانامون شروع میشد ! فکرشو بکنید با این حال کی می تونه درس بخونه ؟ اونم درسی که تا حالا تو طول ترم حتی یه نگاه هم بهش ننداختیم ! واسه همین هم از چند روز قبل همه دست به کار شدند و از همه خوابگاهها امضاء جمع کردند تا امتحانا رو 10 روز عقب بندازند و بعد از کلی دوندگی آقایون اعلام کردند که امتحانات 3 روز عقب افتاد ! خیلی مسخره بود . ما هم عصبانی شدیم و تحصن کردیم . یعنی در واقع بنده که هیچ کاره بودم ولی خب به خاطر فرار از درس خوندن و به دست آوردن تجارب دانشجویی دنبال بقیه راه افتادم ! آقای رئیس دانشگاهمون هم بنده خدا مادر و پدر و چند تا از اقوامشو تو زلزله از دست داده بود . ما هم که دیدیم جایی جز مراسم ختم زلزله زده ها ایشون رو گیر نمیاریم رفتیم جلوی مسجد و تو سرما بس نشستیم تا مراسم تموم شد . بعدش هم جناب رئیس بدون هیچ توجهی رد شدند و رفتند . ما هم که عین بستنی یخی شده بودیم بهت زده به رفتن ایشون نگاه کردیم و یه دفعه به خودمون اومدیم . پسرا دویدن جلوی ماشینشو گرفتند . حالا هی راننده هه گاز می دادو از اون ور پسرا ماشینو به عقب هل می دادند ! من و دوستم هم اونجا وایستاده بودیم و حیروون به این صحنه نگاه می کردیم . خلاصه کار به جایی کشید که یه نفر رفت زیر ماشین و اومد بیرون و آقای راننده رئیس هم از فرصت استفاده کرد و با جناب رئیس گازو گرفتند و رفتند ! خیلی مسخره بود . این کار ایشون نشون داد که شماها و نظرتون هیچ اهمیتی واسه ما نداره.......

به دلیل مسائل امنیتی دیگرادامه نمی دهیم !! خلاصه مطالب اینکه بعد از همون تحصن چند نفر جلوی سلف نشستند و از عصبانیت اعتصاب غذایی کردند و خبر رسید که بالاخره آقای رئیس راضی شدند وامتحانات یه هفته عقب افتاد و اگه این خبر نمی رسید الآن مطمئناً شمایان این مطالب رو نمی خوندید !

یه اتفاق خنده دار دیگه ای که تو این چند روز افتاد خبر شایعه زلزله بود ! فکرشو بکنید که شما خوابیديد و ساعت 3 نصفه شب یکی دستشو بذاره رو اف اف و شما رو از خواب بپرونه ! که چی ؟ که ساعت سه و نیم قراره زلزله بیاد !!!! خیلی جالب بود ! ما که از همون اول کلی خندیدیدم و اصلاً اهمیت ندادیم ! ولی بعدش 200 تا تلفن از این ور و اون ور زدند ! ما که مونده بودیم چی کار کنیم . همسایه هامون همشون وسط کوچه نشسته بودند و هر کدوم یه پتو دورشون بود . یه عده هم وسایلشونو جمع کرده بودند و با ماشین داشتند فرار می کردند ! تو خیابونا صحنه خیلی جالب تر بود !همه مردم عین این دیوونه ها ریخته بودند تو خیابون . یکی با پتو یکی با والور ! حتی توی پارک لاله دیده شد که یه نفر چادر زده بود !!!! صف پمپ بنزین هم که به طرز بی سابقه ای کیلومتر ها کشیده شده بود !!! فکر کنم خانواده ما از معدود خانواده هایی بود که نشست سر جاش و بیرون نیومد ! و من از معدود آدمایی بودم که مثل سیب زمینی رفتم خوابیدم ! مطمئن باشید حتی اگه زلزله هم میومد من بازم خوابو به فرار ترجیح می دادم !!!!

خب بالآخره تموم شد . گذشته از این نوشته که لحنش شاد بود ولی واقعاً این اتفاق هنوز هم برای من مثل کابوسه و برام وحشتناکه که فکر کنم الآن بازمانده های این زلزله چه حالی دارن ! واااااااااااااااای !

خدایا خواهش می کنم ، خواهش می کنم خودت یه آبی برای سرد کردن داغی که تو دلاشونه خلق کن ! آمین

بازم ببخشید که طولانی شد . فعلاً بای

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

رويا

roya

باورم نمی شد . تو با یه دسته رز قرمز جلوی در ایستاده بودی . من با حیرت بهت خیره شدم . این دفعه دیگه انگار رویا نبود . نمی تونست رویا باشه . خواب هم نبود . خودت بودی که با همون قدم های آروم همیشگیت جلو اومدی ، گل ها رو روی تخت گذاشتی و روی صندلی نشستی . لبخند قشنگت به آدم آرامش یه لالایی محزون رو می داد . سرتو انداخته بودی پایین و با انگشتات بازی می کردی . مثل همون روزی که اومدی و ازم خداحافظی کردی . آخرین تصویر تو در ذهن خسته من ...

هیچی نمی گفتی . انگار نمی خواستی سکوتو بشکنی . و من هم جرات شکستنشو نداشتم .می ترسیدم خواب باشه و مثل اون دفعه ای بشه که باهات حرف زدم و بلافاصله از خواب پریدم . اما بالاخره خودت به حرف اومدی و همونطور که سرت پایین بود آروم گفتی :" اومدم که پیشت بمونم " ..

هیچ وقت صداتو به این زیبایی و وضوح نشنیده بودم . حرفت مثل گرمایی بود که بعد از خداحافظی سردت زمستون دل منو بهار کرد .اما بازم همون تردید همیشگی مثل خوره به جونم افتاد . بریده بریده گفتم :" بمونی ..؟ واسه..واسه همیشه ؟"

گفتی :" آره واسه همیشه ."

با نفرت گفتم :پس اون چی ؟ اون مرتیکه که منو بهش فروختی ؟" یه دفعه انگار غم صورتتو تاریک کرد . به زمین خیره شدی و هیچی نگفتی.

یه صدایی تو مغزم کوبید که :" لعنت به تو ! کثافت ! حالا که برگشته اینطوری بهش خوش آمد میگی ؟ "

با مِن و مِن گفتم : "... منظوری نداشتم ..."

با شرمندگی گفتی :" هر چی بگی حق داری " و بعد سرتو بالا آوردی ،مستقیم تو چشمام نگاه کردی و ملتمسانه گفتی :" اما من الآن اینجام . مهم همینه .اینطورنیست ؟"

انگاریه دفعه همه عقده ها ، کینه ها و گله های این 2 سال ، با گرمای نگاهت دود شد و هوا رفت . با خوشحالی لبخند زدم و گفتم : " آره عزیزم .فقط همین مهمه که تو اینجایی . پیش من . "

ناگهان صدای آشنایی در فضا پیچید :" وقت تمومه! " نگاهم به در افتاد . لبخند روی لبهام خشک شد . تو هم به طرف صدا برگشتی و ناگهان از جا پریدی . اون با همون قیافه خبیثش اونجا ایستاده بود و به من و تو می خندید . همون که کابوس شبهای من بودو هزار بار خواسته بودم تو خواب گردنشو بشکونم . با دیدنش یاد اون روزای زجر آور و طولانی افتادم .یاد اون احساس مرگ آور موقع دیدن کارت عروسیتون . دیوونگی هام، نگاههای ترحم آمیز اطرافیان ، طرد شدنم از همه جا ، پوشیدن اون لباسای آبی رنگ،از دست دادن کارم از همه بدتر از دست دادن تو.

با این افکار باز دوباره دیوونه شدم . به سختی از روی تخت بلند شدم . همه اتاق دور سرم می چرخید . صداهایی به صورت مبهم در فضا کش می آمدند و به گوشم می رسیدند . اما پرده انتقام جلوی چشمامو گرفته بود و به جز اون هیچ کس رو نمی دیدم . تلو تلو خوران به طرفش رفتم ، دستامو دور گلوش حلقه کردم و تا می تونستم فشار دادم . نمی تونستم درست قیافشو ببینم . فقط میدیدم که رنگ صورتش به تدریج کبود می شد و طعم شیرین انتقام رو زیر دندونام احساس می کردم . چقدر آسون می شد کشتش . کسی که تا حالا تو ذهن من قدرتمندترین دشمن بود حالا حتی نمی تونست از خودش دفاع کنه .

صدای جیغ تو همراه با همهمه ضعیفی به گوشم می رسید . اما انگار تو نبودی . شبیه صدای مامان بود . ناگهان چند نفر از پشت محکم دستامو گرفتند و تیزی سوزن رو تو بازوم احساس کردم .کم کم همهمه ها واضح می شدند . ناگهان همه دنیا به هم پیچید . چشمهامو باز و بسته کردم . همه جیز ناگهان عوض شد . دکتر روانشناس رو دیدم که روبروم بود . همون مرتیکه مردنی که با نصیحتاش حال آدمو به هم می زد .صدای پرستار رو شنیدم که می گفت :" دکتر ظاهراً بازم رفته تو رویا " روانشناسه هم در حالیکه دستش به دیوار بود و به شدت سرفه می کرد گفت :" من بالاخره از این تیمارستان... می رم...اینا دیوونه نیستند...قاتل... قاتلند !"

در حالی که چشمامو به سختی باز نگه داشته بودم به طرف تو نگاه کردم . اما چرا مامان به جای تو ایستاده بود . مگه امروز روز ملاقاته ؟ تو.. تو پس کجا رفتی ؟

آآآآ ه ه ه ه دکتر..پرستار.. تیمارستان..آه نه بازم رویا...بازم تو نیستی . بازم رویای حقیقی من رنگ باخت و رنگ آبی دیوارا ولباسا، جاشو گرفت و قیافه تکراری دیوونه ها و دکترایی که خودشون از همه دیوونه ترن .

و باز هم ذهن خسته من در تاریکی یک خواب پر کابوس فرو رفت ....

 

 

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

نان

راه رفتن سخته وقتی هوا سرد باشه و تو فقط یه دمپایی پلاستیکی پات باشه و وقتی که با همون دمپایی ها آبهای یخ بسته رو بشکونی و پاهات خیس بشه

حرف زدن سخته وقتی که دندونات به شدت به هم بخورن و لبات از سرما کبود شده باشن

دیدن سخته وقتی که از بازدمت یه مه عظیم جلوی چشمات به وجود بیادو سوز سرما مثل سوزن بره تو چشمات

راست کردن پشت سخته وقتی فقط یه لباس نازک تنت باشه و چادرتو محکم رو سرت گرفته باشی و مثل بید بلرزی .

و خیلی سخته که کوچولو باشی و یکی تو رو با این وضع بفرسته نون بخری .

ما نان می خوریم تا زندگی کنیم ؟ یا زندگی می کنیم تا نان بخوریم ؟........

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢

تاخير نامه !

سلام . حال و احوال شما ؟

نمی دونم چی بگم والا ! این همه تاخیر واسه خودم هم عجیبه . اصلاً دوست ندارم این جور بلاها سر وبلاگم بیاد . یه زمانی از بی توجهی بعضیا به وبلاگم ناراحت می شدم . حالا نمی دونم چرا خودم بهش بی توجهی کردم . راستش تو این مدت یه عالمه حرف رو بارها تو ذهنم نوشتم و ویرایش کردم که بذارم تو وبلاگ اما نمی دونم چرا نشد . در واقع تو این مدت یکی دو بار بیشتر به اینترنت وصل نشدم . واسه خودم هم عجیبه که چرا یه دفعه اینطوری از اینترنت بریدم . البته یه دلیل عمده اش کمبود وقته . من اصلاً خونه یافت نمی شم ! حالا بگذریم . سعی می کنم اتفاقات جالب این مدت رو خلاصه بنویسم :

1.  یه روز با دوستام رفته بودیم خرید . یه دفعه تو یه مغازه ای آقای رضا فیاضی رو دیدیم . چشمامون در اومد . رضا فیاضی تو زاهدان ؟ رفتیم جلو و کلی سلام احوالپرسی کردیم اونم کلی ما رو تحویل بگرفت و آخر سر فهمیدیم که تو شهرمون جشنواره تئاتر بیده و ما خبر نداشته بیدیم ! بعد هم آقای فیاضی کارتشو داد و فرداش من زنگ زدم به موبایلش که سانس های تئاتر رو بپرسم . ولی آقای فیاضی وسط تئاتر بود منم قطع کردم گفتم یه ساعت دیگه زنگ می زنم .  یه ساعت بعد دیدم خودش زنگ زد خونمون ! اهم اهم ! ایــــــــنه !!! تازه شماره ام رو هم ثبت کرد تو موبایش و گفت  هر وقت هر کاری داشتی زنگ بزن ! احتمالاً یکی از دلایل تاخیرم تو نوشتن همین بود که کلاسم رفته بود بالا و نمی تونستم اینجا رو تحویل بگیرم ! برید کنار باد بیاد !
 

2.مسائل روزمره زندگانی از جمله : خرابکاری در امتحانات میان ترم ، تهدید توسط آقایان همکلاسی ( از کانال دانشجویان هنر ) که : خانومها لطفاً سر کلاس خفه بشوید و اینقدر از استاد سوال نپرسید که ما داریم از حسادت می ترکیم ! ، دعوا با استاد زبان مقدماتی ، یک سری دعواهای زنجیروار نونوش با داماد بزرگ خونواده ! ، رفتن برادر تهران را ، آمدن پسرخاله و زنش زاهدان را ، کار پیدا کردن نونوش را و بلافاصله از دست دادن کار را ، کلاس نقاشی ثبت نام کردن نونوش را و دعوا کردن مامان او را و کور کردن مامان ذوق نونوش را ! ( باور کنید ما داریم زندگانیمان را می کنیم ! همین ! )

3.جناب آقای عصار و Mr فواد حجازی آمدند زاهدان و بعد از 3 روز با یک کامیون پول تشریف بردند ! جمعه هم ما رفتیم کنسرت ایشانان . آخر کنسرت یک آقای محترمی که از قضا کمی مست می بودند رفتند بالای سن و شروع کردند به رقصیدن و ملت هم شروع کردند به سوتیدن و دستیدن . عصار هم شروع کرد به قهریدن و رفتیدن . بقیه نوازنده ها هم به دنبال عصار سن را ترکیدن ( ترک کردن ! ) حالا هر کاری می کردند مگه یارو میومد پایین ؟ پاشو انداخته بود رو پاش و می گفت پایین نمیام ! یک ساعت باهاش کلنجار رفتند تا بالاخره اومد پایین ! وقتی هم که می رفت به مردم اشاره می کرد برام دست بزنید . این جوونای قسمت مجردی هم تا می تونستند بهش حال دادند ! بعدش مراسم آشتی کنون عصار و بروبچ بود و ادامه کنسرت ! خلاصه یارو با یه وجب قدش داشت یه کنسرتو می ریخت به هم !

4. ظاهراً پنج شنبه تو همین کنسرت عصار قرار وبلاگی بچه ها زاهدان بوده که بنده نرفتم و شنیدم که اونا هم نتونستند همدیگرو پیدا کنند . من که ترجیح می دم تو زاهدان تو هیچ قرار وبلاگی شرکت نکنم چون احتمال اینکه اون وسط آشنا و فامیل پیدا بشه زیاده . اونوقت دیگه وبلاگمو تعطیل کنم سنگین تره !

5. مثل اینکه زیادی حرفیدم ! خب دلم خواست ! چاردیواری اختیاری !

6. باشه بابا نزن ! خب می رم ! به زودی به وبلاگاتون خواهم سرید ! قربون شما فعلاً بای بای

7. اِ راستی !" صدام حسین " گرفتیده شده بید ؟ موارکه !

پیوست : این مطلب ظاهراً به صورت خراب تو وبلاگم اومده بید که بازنویسیش کردم . اگه تغییر کرده واسه همین بیده ! )

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

ستاره ها

star

نونوش :

سر ستاره سهیل

دم دب اکبر دو تا ستاره است

یکیش مال توئه یکیش مال من

ستاره ها هستن منم هستم پس تو کجایی ؟

شاید ستاره ات یه دریچه است به همون دنیایی که اونجایی و هر شب از تو اون دنیای نورانی ، از همون دریچه برام دست تکون میدی .

می بینی ؟ دریچه ی منم کنار دریچه توئه .

کی می شه منم بیام اونجا تا با هم واسه زمینی ها دست تکون بدیم ؟

صبا (ادامه شعر ) :
ولی ستاره تو اون قدر نورانیه که من خجالت می کشم بیام کنارت . نور ستاره ات نمی ذاره خدا کورسوی ستاره منو ببینه . بیا پیشم . بیا پیشم باش . بیا تا نور ستاره هامونو با هم قاطی کنیم . بیا بازم من و تو باشیم . بیا تا بازم منو تو ما شیم ...

 

وقتی که سر کلاس متون اسلامی جناب استاد ( حاج آقای آخوند محترم ) همش نصیحت کنه( و در خلالش هی حرفای مثلاً بامزه بزنه که هیچ کس هم جز خودش نخنده ! ) و بعد خبر برسه که همین استاد محترم ترم قبل عاشق یکی از شاگرداش شده و به عنوان زن دوم باهاش عروسی کرده ، و از قضا من و صبا هم سر این کلاس باشیم ،معلومه که ذوق شاعریمون گل می کنه و این آثار فوق العاده رو خلق می کنیم !!!

نونوش و صبا آبان 82 (سر کلاس متون اسلامی ! )

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

دلم

 

می دونی چیه ؟ بازم امشب دلمو شکستی . منم مثل همیشه یه نقاب مسخره ی لبخند زدم به صورتم تا خورده ریزه های دلم نپره تو چشمت ! بعد هم که رفتی آروم نشستم و برای هزارمین بار تیکه هاشو به هم وصل کردم که دفعه بعد هم چیزی واسه شکستن داشته باشی !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢

جهنم زيباست !

هوا داشت تاریک می شد . پسر بچه ای که 7 ، 8 ساله نشان می داد درست در کنار خیابان در حال رفتن بود . ماشین ها با سرعت از کنارش رد می شدند و او شاد و بی خیال به راهش ادامه می داد .

زنی که با ظاهر آراسته در پیاده رو می رفت چشمش به پسرک افتاد و با خودش فکر کرد :" عجب مادر بی فکری که پسرش رواین وقت شب تنها تو خیابون ول کرده ! " اما بلافاصله از فکرش پشیمان شد . مگر خودش بی فکر نبود ؟ مگر به خاطر هوس و خیانت شوهر و پسرش را ول نکرده بود ؟ به یاد پسرش افتاد و کیکی که هفته پیش برای تولدش برده بود . کیکی که دو روز بعد در حالی که تفاله های چای رویش برگردانده شده بود جلوی در خانه پیدا کرده بود ! هنوز هم نتوانسته بود نفرت او از خودش را از بین ببرد . نفرتی که از همان کودکی با دیدن یک مرد غریبه در خانه ، در وجود پسرش ریشه کرده بود . بعد از این همه سال هنوز هم وقتی به زندگی آرام و قشنگی که به همین راحتی آن را از دست داده بود فکر می کرد همه ی وجودش از حسرت می سوخت .

با این افکار زن آه بلندی کشید و در حالی که پسرک را به کلی فراموش کرده بود به راهش ادامه داد .

پسر بچه همانطور با انرژی می رفت و به صدای بوق ماشین ها توجهی نداشت . دیگر تا خانه خاله اش راهی نمانده بود . این بار دیگر تصمیمش را گرفته بود و از آن قفس بیرون زده بود . از اینکه تا چند دقیقه دیگر خاله را می بیند از خوشحالی در پوستش نمی گنجید . میدانست که بابا از خاله خوشش نمی آید . اما مهم نبود . چون بابا به جز سیما از هیچ کس خوشش نمی آمد . سیما یک مامان جدید بود که از وقتی مامان خودش رفته بود مسافرت ، بابا او را آورده بود . همه می گفتند سیما خوشگله . اما او مامان خودش را بیشتر دوست داشت . چون مامان خودش سرش داد نمی زد ، توی اتاق زندانیش نمی کرد ، گوشش را نمی کشید ، فحشش نمی داد . خاله هم مثل مامان خودش مهربان بود ، وقتی بغلش می رفت گرم می شد ، یک بوی خوبی می داد ...

یاد ظهر افتاد که باز هم بابا یادش رفته بود بیاید مدرسه دنبالش و او این همه راه را پیاده آمده بود . از خودش پرسید :" چرا بابا همیشه همه چی رو یادش می ره ؟ " پس چرا خودش اینطور نبود ؟ مثلاً همین الآن یادش بود که از خاله بپرسد اینکه بابا همیشه می گوید :" خاله ی عوضی ات پولای شوهرشو بالا کشیده " ،یعنی چه ؟ و اینکه جهنم کجاست که مامانش آنجاست و سیما همیشه می گوید :" تو هم باید بری جهنم پیش مامانت "...

پسرک غرق در این افکار بود و توجهی به اطرافش نداشت .

در خیابان یک ماشین مدل بالا در حالی که صدای ضبطش به طرزفجیعی بلند بود ، با سرعت سرسام آوری ویراژ می رفت .

یک پسر جوان پشت رل بود و سه نفر دیگر هم سوار بودند . بعد از چند دقیقه پسر جوان در حالیکه صدای ضبط را کم می کرد با هیجان گفت :

_ بچه ها یه دقیقه ساکت شید می خوام یه چیز باحال براتون تعریف کنم .

_ خب بابا خفه میشیم ! بگو !
_آقا هفته پیش شب تولدم مامان جونم برام یه کیک خامه ای خفن آورد !

_(همه با خنده ) اووو ! بابا ! بچه ننه ! مامانی فسنجون ! خب واسه ما هم می آوردی !
_بابا تند نرید ! حالا بگید من چی کار کردم ؟

_مثلاً چی کار کردی ؟

_یه قوری تفاله چایی رو خامه های خوشکلش خالی کردم و بردم گذاشتم دم در خونشون !

صدای انفجار خنده بلند شد .

_ مرسی کامی جون ! خیلی حال کردیم ! خیلی کار توپی بود ! خوشم میاد که حالشو گرفتی !

و باز هم صدای ضبط بلند شد و ماشین از جا پرید .

ناگهان صدایی فریاد زد :" کامی ! بچه رو بپا !"

اما دیگر دیر شده بود و فریاد او در میان صدای کشدار ترمز ماشین گم شد . انگار زمان لحظه ای از حرکت ایستاد . سرعت بقیه ماشین ها هم کند شد . همه با وحشت به خونی که روی آسفالت جاری بود نگاه می کردند . پسر جوان بهت زده به صحنه خون آلود روبرویش چشم دوخته بود و قدرت حرکت نداشت ...

کم کم پسربچه با نوازش دست گرمی از خواب بیدار شد . پلک هایش را باز کرد . چهره مادرش را دید که به او لبخند می زد . بلند شد و به اطرافش نگاه کرد . حالا دیگر با چشمانش می دید که جهنم چه جای زیبایی است !

 

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

دو کلوم حرف !

سلام . خوبيد ؟ ميبينم كه من خيلي وقته اين ورا نيومدم و شما اصلاَ اين موضوع براتون اهميت نداشته ! خب ديگه دنيا همينه ! وفا نداره . البته منم همچين سراغ شماها رو نگرفتم so بهتون حق ميدم كه اگه كلاهتونم اين ورا افتاد نيايد برداريد !

اما خب شايد بخوايد بدونيد كه چرا من دير به دير آپديت مي كنم . راستش ديگه زياد از دنياي مجازي خوشم نمياد . يعني ديگه زده شدم . نمي گم بي حوصله شدم . اتفاقاَ خيلي هم با حوصله و شادم . اما راستش من اصلاَ خونه پيدا نمي شم . دوست ندارم تو خونه باشم . مدام دانشگاهم .

شبا هم مث جنازه مي افتم . خلاصه اينكه فعلاَ روزگار ما اينه . توي دانشگاه هم منفور خاص و عام هستيم با اجازه . becouse همه فكر مي كنن ما خر خون تشريف داريم . در صورتيكه نمي دونن هيچي بارمون نيست . به هر حال ما كه واسه خودمون شاديم . منظورم از ما من و صبا و الهه مي باشد !

چند وقت پيش هم يه دعواي توپ بين يكي از پسرا با الهه در گرفت . سر اينكه اون پسره اومده بود و به الهه گفته بود خانم شما فكر مي كنيد خيلي حاليتونه اينقدر واسه ما افه ي بچه درس خوني نذاريد !!! حب از حسوديش بوده ديگه ! آخه اين الهه خيلي درسش توپ بيد ! حيف كه من اون روز خواب موندم و كلاس نرفتم و يه جنجال باحال رو از دست دادم !

راستي نماز روزه ها قبول ! چي كار مي كنيد با ماه رمضون ؟ من كه دارم تلف مي شم . تا چند روز ديگه حلوامو ميفرستن رو اينترنت ميل كنيد ! حلواي اينترنتي مي چسبه ! ولي خدايي من نمي دونم چرا ماه رمضون امسال اينقدر واسه من سخته . فقط دلم مي خواد يه گوشه بيفتم و بخوابم . اما بايد از شانس بد همش برم كلاس ! فكر كنم همين كلاسا رس آدمو مي كشن !

خب ديگه من برم . قول ميدم كه وبلاگاتونو بخونم . اگه نتونم نظر بدم آفلاين حتماَ مي خونم .

فردا صبح تا شب كلاس دارم . مرسي از همتون كه به منِ بي وفا سر ميزنيد . ممنون . قربونتون .

باي باي

سبز باشيد و آزاد و محكم و سربلند

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

باور کن نمی خواستم ولی ...

خودت می دونستی که من نمی خواستم این کارو بکنم . تو مجبورم کردی . من که  سرم به کار خودم بود . کاری به کارت نداشتم . اما تو اونقدر تو گوشم خوندی تا بالاخره من این تصمیمو گرفتم و اون کارو با تو ........آآآآآآه

آخه چرا منو تحریک کردی ؟ مگه من قبل از این سوء قصدی نسبت به تو داشتم ؟اصلاً  تا حالا  دیده بودی نگاه بدی بهت بکنم یا چیزی زشتی بارت کنم ؟مثلاً همون موقعهایی که شیطونی می کردی تا حواس منو پرت کنی  ، من هیچ عکس العملی نشون می دادم جز اینکه فقط نگات کنم ؟  آخه چرا منو وادار به این کار کردی ؟ تو که می دونستی این جور کارا  تو خون من نیست .

 تو که می دونستی من دل نازکم . فکر نکردی بعدش که منو تنها می ذاری جواب وجدانمو چی باید بدم ؟ چطوری باید خودمو راضی کنم که این کارو با تو کردم ؟  چطوری ؟

یادم نمی ره قبل از اون فاجعه تو شاد و سر حال بودی . نمی دونستی از خوشحالی چی کار کنی . مثل گنجشکی که از این شاخه به اون شاخه می پره تو هم سر جات بند نمیومدی . یادته چقدر باهات صحبت کردم ؟ اما تو اصلاً  گوشِت بدهکار نبود . انگار که حرفای منو نمی شنیدی . با رفتارت نشون می دادی که از خداته من این بلا رو سرت بیارم . فکر کنم هنوز از عمق فاجعه خبر نداشتی .

خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم . ولی  نتونستم . خب منم آدمم . می دونم درکش واسه تو و امثال  تو زیاد راحت نیست . اما باور کن نتونستم طاقت بیارم .

قبل از اینکه اون کارو بکنم سعی کردم یه جای خوب پیدا کنم . یه جایی که احساس ناراحتی نکنی . اما تو بازم به من توجه نمی کردی . انگار تو حال خودت نبودی .  هر چی من بهت می گفتم بیا اینجا بازم تو کار خودتو می کردی . اصلاً تو همیشه همینطور لجباز و سمج بودی . آخرش هم کار خودتو کردی و  .. و روی شیر آب نشستی . منم  که دیگه طاقت وز وزتو نداشتم محکم با مگس کش زدم تو سرت و... ..و...بعد هم ....بعد هم تو سقوط کردی توقابلمه ی پر از آب . آآآآه... و من تالحظه ی اخر غرق شدن تو رو به تماشا نشستم . باور کن تماشای صحنه ی جون دادن یه مگس اوقدرا هم شیرین نیست .

 ولی یادت باشه خودت خواستی بکشمت . من که داشتم واسه خودم ظرف می شستم . تو اومدی و هی با وز وزات اعصاب منو خورد کردی . هر چی به روم نیاوردم بازم ولم نکردی . هر چی هیچی فحشت ندادم و فقط نگات کردم  پررو تر شدی . آخه چرا منو وادار به این کار کردی ؟ تو که دیدی من ادم سنگ دلی نیستم و حتی راضی نیستم خون از دماغ یه مگس زمین بریزه . تو که فهمیدی قتل و کشتار به گروه خونی من نمی خوره . پس چرا با سماجت و شیطنت منو وادار به خونریزی کردی ؟ لااقل یه جای صاف می نشستی که من با یه ضربه کارتو تموم کنم و دیگه  کلّه پا تو آب غرق نشی و اینقدر زجر نکشی .  حالا بگو با این عذاب وجدان لامسب چه کنم من ؟ پس کجایی که جواب منو بدی ؟ آآآآآآآآآآآه از این زندگی که ادمو مجبور به چه کارایی می کنه . بیایید همه برای شادی روح این مگس ناکام و ناشاد دعا کنیم  . انشاء الله که روحش با روح  خر مگس ها و زنبور گاوی ها محشور شود !!  الهی آمین !

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

تکراری

چون اين داستان موضوعش تکراريه اسمشو گذاشتم تکراری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادت میاد  اون شبو ؟همون شب کذایی . شب شکستن . شب التماس . شب گریه .

تا حالا شده احساس تفاله بودن بهت دست بده ؟ احساس آشغال بودن . می دونم که نشده .

اون شبو یادت میاد ؟ اونا رو یادت هست ؟ لابه های منو . آخرین تلاشهام واسه پرت نشدن . دور ننداخته شدن . میدونی ؟ گاهی  فکر می کنم از ملیسا هم کمترم . آره ملیسا . می شناسیش که ! عروسک روزای بچگیم . همون که هنوز مث خانوما رو طاقچه نشسته . آره من از اونم کمترم .

اون شبو یادت هست ؟ اشکامو چی ؟ اَه . منو باش !  تو که چیزی ندیدی . پشت اون صفحه شیشه ای بی احساس . حالا که فکر می کنم میبینم چقدر به هم میومدید . تو و اون شیشه سرد .

یادم نمی ره . دیگه انگشتام رو هوا تایپ می کردن . هیچ چی رو نمی دیدم جز جمله های آخرت که بعد از اون همه تمنا مث آوار رو سرم خراب می شدن :" نمی تونم ، نه ، باید همین جا تمومش کنیم ، همین الآن !"

 

همین جا ؟ همین الآن ؟ چرا پس همون موقع ها تمومش نکردی؟ اونجا توی اون رختخواب پلید ! وسط اون زمزمه های کثیف که دل آدمو می لرزوند . اون زمزمه ها با بوی تند هوس .... چرا همون جا نگفتی ؟ فقط میخواستی منو هم رنگ خودت کنی و بعد پرتم کنی بیرون ؟ مث یه دستمالِ دستمالی شده ؟ فقط همین ؟

اگه می دونستی که عشقت تا کجای دلم ریشه کرده شاید اینکارو نمی کردی . اگه میدونستی  که من تو این دنیا جز تو کسیو نداشتم شاید ...

بازم فکر کن . شاید یادت بیاد . اون شب لعنتی رو . کدوم شب ؟! برای تو که زیاد دور نیست . آره  همین دیشب بود . ولی واسه من  از دیشب تا این سپیده ، عمر درازیه . مث یه سفر طولانی . دیگه بزرگ شدم ، پخته شدم . نه نه ! من پیر شدم . سوختم . عجب راه درازی بود .

« دیگه خوابم میاد ، صدای اذان مث لالایی می مونه » «چشمام خسته است داره می ره رو هم » ولی هنوز نباید بخوابم . باید یه راه دیگه رو هم برم .بعدش میشه راحت خوابید . یه راه کوتاه . ده طبقه یا شایدم کمتر .

از وقتی که از زندگی تو پرت شدم بیرون دیگه به پرت شدن عادت کردم . اینم یه جور پرت شدنه : پرت شدن از ارتفاع عشق به پستی هوس .

یادت میاد اون شبو ؟

نه ؟

پس این سپیده رو به خاطر بسپار ....

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

ناتوانی اين روح

کسی توی اتاق نیست . تو روبروی کامپیوتر نشستی و داری کار می کنی . من با یه لیوان چای وارد می شم و بعد از اینکه اونو رو میز میذارم از پشت سر دستمو دور گردنت حلقه می کنم و آروم تو گوشت می گم : آقامون خسته نشدن ؟ تو هم دستمو می بوسی و می گی الآن دیگه تموم می شه عزیزم .

چشمم به زیر ساعت می افته . همونجایی که عروسک یادگاریت آویزوونه . همون که روز اول تو اون پارک ، رو اون صندلی بهم دادی  . همون که وقتی نبودی تنها همدمم بود و تنها همدمش بودم .

از فکر اینکه تو اینجایی انگار قند تو دلم آب می کنن . نمی دونم و نمی خوام بدونم چطور شده که اینجایی  . مهم اینه که الآن تو هستی . اینجا ، پیش من ...

 از این افکار انگار ذوق زده می شم و می خوام بهت بگم که چقدر دوست دارم . اما وقتی نگاه می کنم تو دیگه نیستی . وضعیت خودمو می بینم : " دستام به دور یه چیز نامرئی حلقه شدن و صندلی به عقب کج شده  ."  روی میز یه لیوان خالی با تفاله های خشک شده  دیده می شه . با ناباوری به اطرافم نگاه می کنم . آه تو بازم رفتی  و بازم من تنهام . دیگه حتی حوصله ی نگاه کردن به اون عروسک رو هم ندارم . دیوانه وار به طرف قفسه ی کتابها می رم و دنبال کتاب تو میگردم . همون که صفحه ی اولش با خط تو زیبا شده . دونه دونه کتابها رو رد می کنم . انگار عنوان همشون محو شده و من هر کاری می کنم نمی تونم اونو پیداش کنم . با عصبانیت می خوام که قفسه رو بندازم  اما قفسه بی توجه به این همه تلاش من برای انداختنش همینطور سر جاش می ایسته . انگار صداشو می شنوم که قهقهه می زنه و می گه بیچاره این کارا فایده نداره . اون دیگه رفته ......

درهمین حین ناگهان چشمم به دریچه ی لوله بخاری  بالای تختم می افته . تو اونجا ایستادی و با اون نگاه وحشی ات داری منو از اون تو  تماشا می کنی .  هر چی فکر می کنم نمی فهمم تو چطوری رفتی اونجا . اما بازم مهم نیست . مهم اینه که تو داری با اون نگاه پرسشگرانه ات منو توبیخ می کنی . با چشمات هزار تا سوال می کنی و من بازم مثل همیشه بی جواب می مونم . اونوقت تو با مهربونی می گی: " اشکال نداره عزیزم ! من به مسافر بودن عادت دارم  ، هنوز چمدونام دستمه . من و حسرت دیگه با هم رفیقیم . "

و من از ناتوانی این روح غرق در خجالت می شم . ناتوانی از موندگار کردن تو . ناتوانی از بودن برای تو ......

تن بی حالم رو روی تخت می اندازم  و از لای پلک نگات می کنم . هنوزم داری  از دریچه ی بخاری منو می بینی و من قدرت برخاستن ندارم .  صدای پچ پچ گنگی به گوشم می رسه . چشمای تو کمی محو می شن . پچ پج بلند و بلندتر می شه و تو محو و محو تر میشی . کم کم دریچه بخاری  بسته می شه و صدای افتادن دونه های تسبیح میاد . چشمامو باز می کنم . ساعت پنج صبحه . مامان کنار دستم داره صلوات می فرسته . منو که می بینه می پرسه :" بازم کابوس دیدی ؟ " می گم : " آره " و بدون اینکه اون بشنوه زمزمه می کنم یه کابوس دوست داشتنی . ..

یادم می افته هنوز صلوات هامو نقرستادم . همونایی که موقع پست کردن آخرین نامه نذر کردم . نمی دونستم این آخرین نامه ام به توئه وگرنه اونقدر نذر می کردم که مجبور بشم تا اخر عمر به یادت صلوات بفرستم ....

... به یاد تو و نامه ای که هیچ وقت از تو به دستم نرسید....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

می آيم جايز نيست من آمدم !!!

می آیم جایز نیست من آمدم !!!

به به ســــــــــلام . احوال شما ؟ خوفید ؟ سلامتید ؟ من اومدم !! حتماً دارید با خودتون می گید این که رفت دیگه نیاد ! ها ها ها ! خیال کردید من دست از سرتون بر میدارم ؟ نخیر ! کور خونده بیدید ! من خیلی سمج تر از این حرفام ! من که به همه می گفتم حق ندارید بی ربط بذارید و برید فکر کردید همینطوری می ذارم و می رم ؟ نخیر ! ما 120 سال دیگه هم خدمتتون هستیم !

والا در این مدت که ما نبودیم گویا شما داشتید از ناراحتی خفه می شدید ! ما هم این اشتیاق را که در شمایان ملاحظه فرمودیم دلمان به رحم آمد و گفتیم هر چه زودتر شما را از این غم بزرگ برهانیم !!

واما عرض کنم از چگونگی این رفتن و آمدن و جایز بودن ونبودن و این حرفا ! والا ما یک مقدار قاط زده بیدیم بعد آمدیم تلاش کردیم خودمان را رفرش بنماییم که یکدفعه هنگ نمودیم و همینطوری مدتی در حالت هنگ بیدیم تا اینکه خسته بگردیدیم و تصمیم بگرفتیم تا خودمان را ری استارت نماییم ! و اینطوری شد که در عکسی که اون پایین مشاهده می نمایید نیشمان به طرز عجیبی باز گردید و البته این عکسی که میبینید سانسور شده ی عکس واقعی است و حدود 38 دندان توسط نرم افزار فتو شاپ حذف گردیده ( آره مرگ خودم اون عکس منه ؟؟!!! ) خلاصه همینطوری نیشمان باز بود تا اینکه ناگهان موسمان از کار بیفتاد و ما کنترل خود را از دست بدادیم و یک فریاد گودزیلایی کشیدیم ودهانمان به طرز وحشتناکی باز گردید و البته دیگر عکسش را نگذاشتیم تا شب بتوانید بخوابید ! احتمالاً همان جا بود  که گفتیم می روم و جایز و ناجایز و این حرفا ! باید همان جا باشه چون ما که یادمان نمی آید !

 خوب شد کسی دم دستمان نبید وگرنه حتماً الان میومد و ما را لو میداد و به شمایان می گفت که اینا الکی می باشد !!!

حالا به هر حال که ما اومدیم . مهم همینه دیگه مگه نه ؟!!!

راستی ما واحدهایمان را هم انتخاب نمودیم و امسال نسبت به پارسال بسیار پیشرفت نمودیم چون  دیگر برای گرفتن خودکار،  پسرهای دانشگاهمون رو کتک نزدیم وبهشان رحم نمودیم البته از شمایان چه پنهان  دیدیم زورمان بهشان نمی رسد پس مثل آدم یه خودکار با خودمان بردیم  و صحیح و سالم برگشتیم !

بچه های ما هم که طبق معمول مثل این کلاس اولی ها روز اول اومدند و سر کلاس نشستند ! آدم دلش می خواد خفشون کنه !! والا این دبستانی ها اول مهر می رن سر کلاس اون وقت ما باید 29 شهریور بریم ! ننگ بر ما که ابهت دانشجو رو زیر سوال بردیم !!

 

خب به هر حال از شوخی که بگذریم من همتونو خیلی دوست دارم . راستش می خواستم برم . می خواستم برم یه جای دیگه بنویسم . اما دلم نیومد اینجا رو ول کنم . آخه من اینجا بزرگ شدم . خیلی چیزا رو اینجا یاد گرفتم . اینجا رو دوست دارم . مثل خونه ام می مونه . هیچ وقت از اسباب کشی خوشم نمیومده . الانم خوشم نمیاد . پس همین جا  می نویسم . در ضمن من به خودم اجازه نمی دم که همینطوری بی ربط برم . اونقدر برای شما احترام قائل هستم که لااقل دلیل رفتنمو بگم .

 

خب دیگه ! واسه امروز بس می باشد . یه دفعه اگه زیاد بنویسم ترش می کنید ! خب کاری باری با ما ندارید ؟

فعلاً بای بای

 

نونوش 30 خرداد 82

 

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

 

می روم جايز نيست من رفتم....

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

لبخند

 

 

خورشید یواش یواش داره بالا میاد و اشعه های طلایی اش رو از پنجره کوچیک اتاقم به داخل می فرسته . نسیم با لبخند میاد و آروم پرده رو تکون میده . کم کم رنگ خاکستری فضا پاک می شه و به جاش خدا یه عالمه رنگ روشن می ریزه رو بوم آسمون .

من اینجام . هنوز بیدارم . زنده ام و دارم نفس می کشم . به کسایی فکر می کنم که روزی بودند و چنین سپیده ای رو می دیدند . اما یه جای دیگه دارند چیزای قشنگ تری ر و می بینند . یا شاید دارند منو میبینند .

پس من لبخند می زنم و سلام می کنم . به اونا ، به این صبح روشن ، به خورشید خانوم ، به نسیم که داره صورتمو نوازش میدهو به پرده که با رقصش چشممو می نوازه .

من لبخند می زنم و سلام می کنم . به زندگی که هنوز مال منه و به آدمایی که کنارم هستند . به کسایی که دوسشون دارم و هنوز هستند . مثل شماها .

من بازم شروع میکنم . مثل همیشه با امید به اونی که همیشه پایداره و می دونم که هیچ کس رو تنها نمی ذاره

و باز هم با یاد مرگ آغاز می کنم . چون مرگ منو یاد عزیزام می ندازه و ایمان دارم که مرگ پایان کبوتر نیست .

اگر چه مرگ همیشه تلخ بوده ، امانمی شه انکار کرد که :


ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢

من خوبم

سلام .من اينجام . خوبم . اومدم يه جوری اين سکوت مرگبارو بشکنم . نمی خوام ديگه اون مطلب بالا بمونه . من يه جوری کنار اومدم . وقتی مامانو ميبينم که اينقدر صبوره ديگه من حق ندارم ناراحت باشم يا اينکه به روم بيارم .

من خوبم . چون همدردی های شما آدمو خوب می کنه . به آدم آرامش می ده . به آدم ثابت می کنه که تنها نيست . شماها محشريد . کلی از درد دلم کم کرديد . يه دنيا ممنونم و خيلی دوستون دارم . می خوام تا هستم و هستيد قدرتونو بدونم چون اين لحظه ها ديگه برنمی گردند .

من ميام به زودی . با خوشحالی ميام . نمی خوام اينجا هم مثل خونمون بوی غم بده . نمی خوام اينجا هم سوت و کور بشه . ميام . زود ميام . فقط يه فرصت کوتاه . بايد رفرش بشم .

بازم به خاطر همه چی ازتون ممنونم

شما خوبيد . می دونستيد ؟

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

خيلی سخته...

خیلی سخته که ساعت 7 صبح بیدارت بکنن و بگن که بلند شو بابا و مهدی تصادف کردن . بعدش حمید رو  ببینی که سعی داره اشکاشو از مامان مخفی کنه و محمد که داره فریاد می زنه و گریه می کنه .

خیلی سخته که چند ساعت تو نگرانی الکی به خودت امید بدی که اتفاقی نیفتاده و در عین حال به مامان هم امید واهی بدی و مامان رو ببینی که می گه بلند شین خونه رو جمع کنید الان مردم می ریزن اینجا  ." من می دونم پسرم مرده " بعدش بابا رو ببینی که بعد از اینکه 10 ساعت زیر ماشین تو بیابون شب رو به صبح رسونده اومده خونه و هنوز نمی دونه پسرش دیگه تو این دنیا نیست .

خیلی سخته وقتی که می شنوی مهدی مرده . مثل یه کابوس می مونه . دعا می کنی که این یه خواب باشه و تو هر چه زودتر از این خواب وحشتناک بیدار بشی .

مهدی . مهدی . مهدی . مهدی گل . مهدی آقا . مهدی که همه عاشقش بودن . مهدی سر به زیر . مهدی پاک . با اینکه 2 سال از من بزرگتر بود اما هیچ وقت فکر نکردم ازم بزرگتره . چون مثل بچه ها پاک بود . مثل فرشته .

خیلی سخته وقتی می شنوی اون هیکل قشنگ ورزشکاریش که بعد از کلی بدنسازی و ورزش تازه رو اومده بود و همه از دیدنش کیف می کردن ، تا صبح تو اون بیابون لعنتی افتاده بوده  والان زیر خاکه .

خیلی سخته وقتی یادت میاد اون کسی که تمام عمرتو با اون گذروندی ، توی همه ی بازی های بچگیت با تو بوده ، با هم مدرسه رفتید ، با هم برای کنکور درس خوندید و دانشگاه قبول شدید ، با هم خندیدید و با هم گریه کردید ، حالا دیگه نیست .

خیلی سخته وقتی چشمت می افته به اون خریدهایی که یه هفته پیش از تهران با ذوق و شوق برای دانشگاهش گرفته بود ، اون دوچرخه ای که با پولای خودش خرید و یه ماه بیشتر سوار نشد ، به کارنامه اش با اون نمره های عالی و چقدر دلت می سوزه  وقتی میبینی بازم مثل ترم پیش شاگرد اول شده اما خودش دیگه نیست که ببینه و خوشحال بشه .

خواهرم مسئول آموزش دانشکده ی مهدی است و چقدر براش سخته وقتی دوستای مهدی میان واسه ثبت نام ولی مهدی  بین اونا نیست .

متولد 61 بود . یک سال دیر شناسنامه اش رو گرفتیم . واسه همین از نظر درسی فقط یه سال از من جلوتر بود . همیشه بهش می گفتم یه روز بهت می رسم . وقتی سال اول کنکور قبول نشد فکر کردم بهش رسیدم . اما بازم من مجبور شدم ترم بهمن برم دانشگاه  و دوباره اون یه ترم از من جلو افتاد . خیلی سخته که ببینی بالاخره تو این مسابقه برنده شدی . تلخ ترین پیروزی عمرته .

خیلی سخته  که هنوز تازه سالِ اون یکی داداش جوان مرگت تموم شده ، این یکی برادرت هم تو اوج جوانی و آقایی تو رو ترک کنه و بره . و فکر اینکه چرا هر سال باید یکی بره ؟ 6 تیر پارسال نوید ، 6 شهریور امسال مهدی ، خدا رحم کنه به 6 مرداد سال بعد . اصلاً لعنت به هر چی عدد 6 . کی می گه 13 نحسه ؟ کی میگه ؟

 

اونقدر پاک بود که هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم  چطوری می خواد یه روز به یه دختر پیشنهاد ازدواج بده . اونقدر رفتارش متین بود که همه ی دخترا راحت باهاش رابطه برقرار می کردن . مثل یه برادر . دختر خاله ام چند روز قبل از این اتفاق داشت می گفت مهدی چقدر آقاست . گوشی تلفن رو بده من بهش بگم چقدر خوبه . بهش بگم که چقدر به این همه پاکیش حسودیم میشه .

من نمی دونم . نمی تونم تصورشو بکنم که چطور باید بدون اون تو این خونه زندگی کنم . یعنی دیگه نیست که با هم شوخی کنیم . بخندیم ؟ یعنی دیگه نیست که با هم دعوا کنیم ؟ دیگه نیست که برام غیرتی بشه ؟ که بیاد و با عصبانیت بگه مگه قرار نبود فقط هفته ای یه بار چت کنی ؟ دیگه کی می خواد واسه مامان دل بسوزونه ؟ کی می خواد بفهمه که مامان مریضه ؟ من ؟ منِ بی عاطفه ؟

دیگه هیچی نمی تونم بگم . فقط اینکه داغون شدیم . هممون داغون شدیم . وقتی نوید پارسال رفت اینقدر سخت نبود. آخه نوید از اولش مریض بود و همه انتظار این روز رو می کشیدیم . ولی مهدی .....

امیدوارم برای هیچ کدومتون پیش نیاد و طعم تلخ این کابوس زنده رو نکشید . ولی اینو بدونید که خیلی خیلی سخته . همین .

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

...

 

تا حالا به این موضوع فکر کردی که فداکارترین بخش  بدنت چیه ؟ اگه فکر نکردی همین الآن یه لحظه فکر کن .

....

نمی دونم به چه نتیجه ای رسیدی . شاید با فکر من متفاوت باشه . اما به نظر من «اشک»  توی بدن هر آدمی فداکارترینه .

آخه فقط اشکه که حاضر میشه به خاطر آروم کردن دل صاحبش از چشمه اش جدا بشه و خودشو رها کنه تا ذره ذره  روی گونه جون بده .

 هیچ فایده ای هم براش نداره . به یه اشک نیمه جون نگاه کن . چی تو دلش میبینی  جز زلالی و پاکی ؟ همه وجودش باهات یه رنگه . رنگ گونه هاته .

تازه وقتی گریه می کنی کلی هم آروم میشی . انگار هر قطره اشک حامل غمی از غمای آدمه . و وقتی که از بین می ره با خودش اون غم رو هم نابود می کنه . اون وقته که احساس می کنی آسمون دلت از ابرای سیاه پاک شدن و خورشید آرامش شروع به تابیدن کرده .

کاشکی یادمون نره هر وقت یه دل سیر گریه کردیم خدا رو به خاطر این همه مهربونیش شکر کنیم ....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

يعنی چه ؟

یعنی چی ؟ چه معنی می ده ؟ فکر کردید که چی ؟

بابا ما یه غلطی کردیم اومدیم این مطلب قبلی رو گذاشتیم تو وبلاگمون . اگه می دونستیم اینطوری می شه که از این غلط ها نمی نمودیم که !

 آخه شماها چرا یه ذره جنبه ندارید ؟ آخه بابا بی جنبه ها ! آتو بگیرا ! حالا ما اومدیم آرزوهای دست نیافتنی مون رو تو چار تا جمله ی ادبی نوشتیم شما باید حتماً بی جنبه بازی در بیارید و خیال کنید که « من » ، « ما » شدم ؟ دهه ! اخه چه معنی می ده ؟

بعضی ها که دیگه شورش رو در آوردند و به ما انگ عاشقی هم بزدند ! دست این بعضی ها درد نکنه !

تازه اون روزی دوستم زنگ زده خونمون می گه مطلبتو خوندم . ایشالله کی عروسی افتادیم ؟  

اصلاً من قهرم . اصلاً من دیگه غلط بکنم از این چیزا بنویسم . اصلا! شما خیلی لوسید . من می رم به مامانم می گم بیاد همتونو دعوا کنه ! بی ادبا ! مــــــــــــــــــامــــــــــــان  !!

 

نه ! نه توروخدا جذبه رو حال کردید ؟ الان می دونم که همتون از وحشت وبلاگ منو بستید ! خب همیشه از بی مزگیش میبستید ! حالا واسه تنوع هم که شده یه بار از وحشت ببندین که من حال کنم !

ما اینیم دیگه !!  بابا جذبه!! بابا عصبانی ! بابا این کاره ! بابا همه فن حریف ! مرسی نونوش جون ! مرسی خوشم اومد !!!
دیگه نبینم از این کارا بکنید ها! فعلاً بای بای ...

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢

ما

من بودم . رو یه صفحه ی سفید کاغذ . من بودم و من  . تنهای تنها  . هر روز چشممو تا افق های دور

می دوختم .تا شاید یه سیاهی مث خودم پیدا کنم . ولی فقط انعکاس سفید کاغذ بود که چشممو آزار می داد .

مث یه بیابون بی انتها .  یه خشکی ناتموم .

تا اینکه کم کم تو از اون دور دورا پیدا شدی و آروم آروم اومدی کنار من  . اولش منو خوب ندیدی . آخه من خیلی کوچولو بودم.. منو یه پسر کوچولوی بدخط نوشته بود . خب منم مث اون کوچولو بودم .

ولی تو رو دست خدا نوشته بود . واسه من نوشته بود .  تو بزرگ بودی . پر از نظم بودی . مثل من خرچنگ قورباغه نبودی  !

اما بالاخره منو دیدی . از اون بالا با مهربونی نگام کردی . بهم لبخند زدی . بعدش به خاطر اینکه من مجبور نباشم واسه دیدنت اونقدر بالا رو نگاه کنم ، خم شدی تا به اندازه ی من پایین بیای . اونقدر خم شدی که شکستی و زمین ریختی .

دیگه تو نبودی . تو یه نقطه ی سیاه رو یه ورق سفید شده بودی .اونوقت من غصه دار شدم . نشستم بالا سرت و یه عالمه گریه کردم . اونقدر گریه کردم که همه ی وجودم یه قطره اشک تاریک شد و افتاد رو نقطه ی تو . من تموم شدم . من روی نقطه ی ثقل تو تموم شدم . دیگه من وجود نداشت . تو هم وجود نداشت . فقط یه نقطه ی راکد بود . یه نقطه ی کوچیک رو یه صفحه ی بزرگ .

 

تا اینکه یه روز یه رهگذر ما رو دید . قلمشو در آورد و یه خط خمیده ی رو به بالا از ادامه ی این نقطه ی سیاه کشید . همونموقع بود که منو تو شدیم ما . من و تو با هم شروع شدیم . یه تولد کوچیک . یه آغاز ساده و.. یه عشـــــــق بزرگ …

 دیگه حتی پاک کن سرنوشت هم نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . ما با هم از صفحه روزگار محو می شیم .

 من توی بزرگی تو غرق شدم . من تو شدم . من و تو ما شدیم .ما شدیم . ما شدیم . ما شدیم ….

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

بی تفاوت

- آخه چی بگم ؟ مگه چیزی مونده که بگم ؟ همه ی حرفامو وقتی که  رفتی به دیوارا گفتم . می تونی  از اونا بپرسی

- به همین راحتی ؟ فکر می کردم که باید خیلی حرف واسه گفتن باید داشته باشی . 3 سال گذشته . من برگشتم . یعنی خوشحال نیستی ؟

- خوشحال ؟  خوشحالی  چی هست ؟ از روزی که رفتی دیگه نمی شناسمش .

...

تو آیینه به خودش نگاه کرد . نه نمی تونست اینطوری باهاش برخورد کنه . شاید از دستش ناراحت بشه . شاید دوباره بذاره بره . نه نه نه  حتی فکرشم براش وحشتناک بود . سرشو بلند کرد  و به آیینه خيره شد :

- سلام

- سلام

- من . من برگشتم . نمی دونم الان  چه احساسی داری . نمی دونم که ما بازم می تونیم با هم ....

- معلومه که می تونیم . می دونی چقدر منتظرت بودم ؟ تمام اون شبا .  تمام اون روزا. اون شب بارونی رو يادته؟ . بی خبر رفتی  . بهم گفتن که رفتي و دیگه نمیای . اما من باور نکردم . می دونستم میای . کلی حرف باهات دارم عزیزم . تمام این مدت بهت وفادار موندم . می دونم که تو هم موندی . می دونستم که منو فراموش نکردی . تو اگه صد سالم نمیومدی من بازم چشم براهت می موندم .

 

...نه نه نه . بذار بفهمه که چقدر از دستش عصبانی هستی . بذار بفهمه که چقدر عذابت داده .. اون رژ لعنتی رو از رو لبت پاک کن . اون كرم پودرمسخره رو بشور . بذارچین و چروکای صورتتو  ببینه . بذارببينه که در عرض سه سال  چقدر پیر شدی. .. .

- سلام

- ...

- نمی خوای جوابمو بدی ؟

- جوابتو بدم ؟ برو گمشو . من حتی تف هم تو صورت کسی که اینقدر عذابم داده نمی ندازم . جوابتو بدم ؟ حالمو بهم می زنی . دلم نمی خواد بدونم تو این مدت کدوم گوری بودی . کدوم جهنمی بودی و با کدوم خری لاس می زدی . حتی  به اندازه ی پشیزی هم واسم ارزش نداری . دیگه تموم شد .تموم شد اون زمونی که عاشقت بودم ..

...چرا دروغ می گی ؟ تو که هنوزعاشقشی . تو که می دونی دوسش داری . پس چرا می خوای همه چیزو خراب کنی ؟ این روز همون روزیه که منتظرش بودی . حالا می خوای از دستش بدی؟

تو آیینه نگاه کرد . کلافه شده بود . پس چی کار باید می کرد ؟ تمام این 3 سال رو برای این روز برنامه ریزی کرده بود . روزی که فکر میکرد هیچ وقت نمی رسه . و حالا که رسیده بود نمی دونست چی كار بايد بكنه

دوسش داشت و می خواست که اون بفهمه که دوسش داره . اما غرورشو چی کار میکرد ؟

....

 

بالاخره تصمیمشو گرفت . باید بی تفاوت بر خورد می کرد . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده . و اصلاً دلتنگش نیست . آره باید همین کارو می کرد . باید ..

 زینگ..

 زنگ آپارتمان  به صدا در اومد . با نگرانی به اطرافش نگاه کرد . چرا اینقدر زود ؟ توی آیینه به خودش نگاه کرد . رژ صورتی رو برداشت . نه قرمز . اون از رنگ  قرمز خوشش میومد . به لباساش نگاه کرد. به نظرش هیچ چیز مرتب نبود . اما دیگه فرصتی نداشت . با عجله به طرف در دوید .

ناگهان به یاد رفتاری که باید می کرد افتاد. بی تفاوتی  بی تفاوتی.

 پشت در ایستاد  ,  نفس عمیقی کشید  , پلكاشو روى هم گذاشت و با آرامش در رو باز کرد .

... باورش نمی شد . خودش بود .  با همون قد و قامت بلند و اون لبخندی که  هميشه عاشقش بود  و یه دسته گل  رز  كه انگار سرخي شرمشو روى گلبرگهاشون ريخته بود.

 

با دیدنش همه چیز از یاد زن رفت . اون شبای سخت ,  گله ها , عصبانیتها , غرورش و بی تفاوتی که الآن باید از خودش نشون می داد .

 و زن وقتی چشم باز کرد خودش رو توی آغوش اون دید .

 

.... در همچنان باز بود و خونه غرق در بوسه و رزهای پر پر ...

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

سلام

سلام . به به ميبينم كه من بالاخره اومدم ! اينجا زاهدان است خونه ي خودمون . جلوي كامپيوتر خودمون . بدون هيچ گونه دود و دم ! خيلي هم خوشكله اينجا . دلتونم بسوزه !

ولي بي شوخي تهران خيلي خوش گذشت . اگه از اون بستري شدن مامان بگذريم بقيه اش خيلي خوب بود . الان كلي خاطره هاي قشنگ و كلي تجربه هاي جديد دارم . فقط چيز عجيبي كه وجود داشت اين بود كه من براي اولين باردر عمرم با جنبه شدم و با وجود داشتن اكانت آنلاين نشدم !!!! بابا با جنبه ! با ظرفيت ! باحال !
و البته من قصد داشتم در اين سفر همه ي برو بچ وبلاگي رو ببينم ! ولي نمي دونم چرا نشد !

  • اما در عوض يك قرار وبلاگي دو نفره با يك وبلاگ نويس باحال و خوشكل گذاشتم . ايشون همون رضوان خانوم بيدند ! البته به همراه يك عدد دخترخاله از سوي ما و يك فقره خواهر از سوي ايشان ! جاتون خالي خوش گذشت . و ايشون اين اطلاعيه ي تولد ما رو جدي گرفتند و برامون كادوي تولد هم آوردند ! بابا بي خيال !!

و من از همين جا عرض مي كنم كه اصلا! شرمنده نيستم كه به وبلاگاتون سر نزدم ! چونكه خيلي چش سفيد تشريف دارم !!!

ولي خوب حالا ديگه ميام سر مي زنم !

راستي شنيدم يه ويروس جديد همه رو بيچاره كرده ! خوش به حال خودمون كه بچه ي خوبي بوديم و سراغ اينترنت نيومديم و ويروسي هم نشديم . اگر هم مي شديم ما را چه باك كه كامپيوتر مال دختر خاله هه بود و به ما ربطي نداشت !!!

راستی بريد اينجا ! دو تا از دوستام که يه وبلگ ساختيدند ! جالبه !پس حتما ْ بريد ها ! خب ؟ آفرين !!(من باز شدم مسئول تبليغات . يه قرون پول هم نمی دن دلمون خوش باشه )

فعلاَ تا بعد باي باي

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

من اينجام

سلام . حال شما ؟ خوبید رفقا ؟ خــــــب خدا رو شکر !
ما هم خوبیم . من همونطور که خدمتتون عرض کردم بنده تهران تشریف دارم و در نتیجه به هیچ ترتیبی مغزم کار نمی کنه که بخوام اینجا مطالب خوکشل خوکشل بنویسم !آخه دود خورده به سرم !!

اینجا همه

چیز قاراش میشه . آخه همه فامیل ما سعی دارن کاری کنن که به ما خوش بگذره . در نتیجه همه چیز قاطی پاطی شده و هر کی به اون یکی می رسه می پرسه برنامه ی تو چیه و هیچ کس هم نمی دونه که برنامه واقعاً چیه . و من هم دارم سعی می کنم یه 20 روز دیگه اینجا تلپ بشم اما خدا می دونه موفق بشم یا نه . یه داستانی هم دارم که هر شب سعی می کنم به این داداش چش سفیدم بگم که برام بفرسته اما نمی شه . خلاصه اینکه آقا ما را معاف کنید .

اگه به وبلاگاتون سر نمزنیم به بزرگواری خودتان ببخشید . در ضمن کادوهای گرون قیمتتون رسید به دستمون !!! واقعاً خیلی لطف کردید . از همه بهتر اون کادوی معنوی جناب مسعود خان بود ! وای که بعضی ها چه خوب از این معنویت استفاده می کنند !!

خب دیگه من برم با دختر خاله ام یه کم برنامه بریزیم ببینیم چی می شه ! اگه واسه کنکور 83 خواستید برنامه ریزی کنید بیاید پیش ما ! مطمئن باشید که ما شما را از بهترین راه به بدبختی می رسونیم ! کاملاً تضمینی !

فعلا! بای بای

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢

 

و ۱۹ سال پيش در روز ۶ مرداد با صدای ونگ ونگ تو گنجشکان پا به فرار گذاشتند و بلبلان از خواندن افتادند و پرستار فرياد بر آورد که اين ديگر چيست ؟ نوزاد است يه بچه غول ؟ !که ۵ کيلو می باشد و چنين چيزی در تاريخ بشريت سابقه نداشته ! و اکنون که مامان جان ما ديسک کمر دارد به احتمال قريب به يقين از بغل کردن ما بوده است ! )

و پدر بر فرق سرش کوبيد که ای وای هشتمين جوجه هم آمد و من ديگر چه خاکی بر سر بريزم که اين يکی دختر است و ته تغاری نيز به هکذا و خدا رحم کند که اين ديگر چه لوسی شود و هر روز بيايد و از ما پول ستاند (و عجيب اينکه اين پيش بينی پدر درست از آب در آمد ! )

و بدين ترتيب از شادی به دنيا آمدن تو خورشيد لحظه ای بگرفت و برای مدتی جاذبه ميان اجرام آسمانی بر هم خورد و چند تايشان در يک سياهچاله شدند و اين منظومه شمسی که می بينيد سابقاْ ۱۲ سياره داشته و بس از آن واقعه ۹ سياره ای گشته است !

هورا  ! يوهو ! منم بالاخره متولد شدم ! بالاخره تولد منم رسيد !

می دونم که از خوشحالی سر از پا نمی شناسيد و می خواهيد زودتر هداياتونو به من بديد !
آخه ! چيه ؟ چرا ناراحتيد ؟  آهان ! فهميدم . حتماْ از اين ناراحتيد که ما خونمون  زاهدانه و شما نمی دونيد که چطوری هداياتونو به من برسونيد ؟ نگران نباشيد ! من مفتخرم که اين مژده رو به شما بدم که ... بابا شلوغ نکنيد الان می گم .... که  من الان تهرانم !!!!

(عکس العمل شما : آخ جون . خدايا شکرت که اين مشکل حل شد ! هورا ! )

خواهش می کنم  ! می تونم هيجانتونو درک کنم !

و يه خبر خوشحال کننده تر اينکه برای راحتی کار شما هديه دهنده های گرامی پايگاههايی را در نقاط مختلف شهر تهران در نظر گرفته ام که ديگه مجبور تباشيد منو پيدا کنيد و خدايی نکرده خسته بشيد !
متاسفانه به علت کمبود امکانات نتونستيم تو شهرستانها پايگاه بزنيم که جا داره همين جا واقعاْ تاسف خودمو از صميم قلب به شهرستانيهای مشتاق کادو دادن ابراز کنم . ايشالله سال بعد !!!

ما از روز ۶ مرداد (ساعت ۰۰:۰۱ بامداد ) تا ۱۶ مرداد (تا ۱۲ شب ! ) در پايگاههای منظور شده منتظر شما هستيم !
نکته بسيار بسيار مهم : هدايايی که قيمتشان از بيست هزار تومان کمتر باشد پذيرفته نمی شود !

با تشکر : دبير کل ستاد باز کردن کادوها

                                                              نونوش

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢

هوس ساده

داری چت می کنی ؟

مرد با ملایمت این حرف رو زد و کنار دختر نشست . دختر لبخندی زد اما از درون داغ شده بود . احساس می کرد مغزش لای یک منگنه گذاشته شده  . هر شبی که مرد میومد همین احساس بهش دست میداد .  اما سعی کرد توجه نکنه و به تایپ کردنش ادامه داد .

مرد پرسید با کی داری چت میکنی ؟

_ با چند تا از دوستام            

 _ ای کلک ! چند تاشون پسرند ؟

 _(دختر با خجالت و خنده ) نه بابا ! پسر چیه ؟                    

_ آره جون خودت !

بعد از چند لحظه مرد با شیطنت گفت : وقتی خودت تنها هستی که همه سایتهای ناجورو می گردی ، ولی تا ما میایم فقط چت میکنی !

_من؟ نه بابا من اهلش نیستم . اصلاً از این جور سایتا خوشم نمیاد .

_ای کلک ! حالا ناز نکن ! چند تاشونو بیار ما هم ببینیم !

_به خدا من بلد نیستم . تا حالا نرفتم .          

_ حالا بیار دیگه !

 _(دختر با کمی عصبانیت ) گفتم که بلد نیستم !

 سکوت برقرار شد . اما بعد از چند لحظه ، مرد به آرامی پرسید :

_تو خونتون که دوربین داری برای کسی هم تصویرتو میفرستی ؟

_ آره فقط برای خاله اینا .  

_برای پسرا چی؟ تو ماشا... ظریفی ! خوب می تونی حال بدی !

_(دختر با ناراحتی و شرم ) من اصلاً اهل این حرفا نیستم . نمی دونم چرا فکر می کنید من اینطوریم ؟

_آ آ آ آره جون خودت ! تو ازون کلکایی !

دختر چیزی نگفت و به صفحه مانیتور خیره شد .

مرد به اطرافش نگاه کرد و با احتیاط گفت :

_تو که برای ما سایتشو نیاوردی . پس بذار من برات تعریف کنم که چی به چیه . بالاخره واسه آیندت لازمه !

بعد صداشو پایین آورد و همراه با نفس نفس ضعیفی ادامه داد :

_ نمی دونی این دختر پسرا چه حالی میکنن با هم . اول که لباساشونو در میارن .  بعد از همون بالا ...

اینبار دختر با عصبانیت حرفش رو قطع کرد و گفت : بسه دیگه ! اینا به من چه ربطی داره ؟ چرا به من می گید ؟

مرد با خنده جواب داد : خب دیگه واست لازمه که بدونی .            

_نمی خوام بدونم !

مرد ساکت شد و بعد از چند دقیقه اتاق رو ترک کرد . دختر نفس راحتی کشید . اما طولی نکشید که او برگشت و به جای نشستن روی صندلی پشت سر دختر ایستاد و با لبخند پرسید : به کجا رسیدی؟

دختر با سردی جواب داد : هیچ جا . 

مرد دستش رو روی شونه دختر گذاشت و به آرامی فشار داد . دختر به چشمهای مرد نگاه کرد . با دیدن برق آشنای هوس ، چندشش شد و با نفرت روشو برگردوند تا دیگه  این نگاه رو نبینه . اما توی اون سکوت صدای نفس نفس مرد رو به وضوح می شنید .

مرد دست دیگرش رو روی بازوی دختر گذاشت . دختر آهسته گفت :  نکن !  

اما مرد توجه نکرد .

 این بار با عصبانیت فریاد زد : گفتم نکن !

مرد مثل برق زده ها ناگهان عقب پرید و با نگرانی به اتاقی که خانومش اونجا خواب بود چشم دوخت . بعد از لحظه ای جلو اومد و کنار گوش دختر زمزمه کرد : "یادت باشه ! امشبم به ما حال ندادی !" و به سرعت اتاق رو ترک کرد .

دختر سرش رو توی دستاش گرفت . دلش می خواست از عصبانیت داد بزنه . موس رو گرفت و لیست چت روم ها رو باز کرد . از بالا اولین چیزی که به چشمش خورد کلمه sex  بود که جند بار با حروف کوچیک و بزرگ تکرار شده بود .  نگاهش رو از مانیتور برداشت  و با خشم به دکمه پاور نگاه کرد .

 

 با خاموش شدن کامپیوتر سکوت و تاریکی همه جا رو فرا گرفت . دختر چشمهاشو بست و خودش رو به نسیم خنکی که از پنجره می وزید سپرد و برای لحظه ای با خودش فکر کرد  چقدر خوبه که مردی اونجا نیست !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢

توجه !

 

توجه ! توجه !

اگه آب دستتونه بذاريد زمين و اين مطلب را بخوانيد !

عرضم به حضور شما كه , از قضاي روزگار ما يك خاله اي داريم كه كرج زندگي مي كنند . و از قضاي ديگر روزگار ايشان شاعر پيشه تشريف دارند و هر نوع شعري از كهنه و كلاسيك گرفته تــــــــــــــــا  شعر نو ونيمايي مي سرايند و در يك جيبشان جناب سعدي را گذاشته اند و در جيب ديگرشان سهراب خان سپهري تشريف دارند !

و اين خاله ي ما دفتر شعري هم دارند كه بيا و ببين ! به طوري كه جناب بيهقي با آن كتاب تاريخ قطورشان همينطور انگشت به دهن مانده است !

و اين خاله ي ما تا كنون به هيچ ناشري افتخار چاپ اشعارشان را نداده اند !اما همواره در اين فكر بوده اند كه به طريقي خلق را از سروده هايشان بهره مند كنند ! و همينطور در اين فكر بودند تا اينكه وبلاگ اختراع شد و خاله جان ما به دختر اون يكي خاله مان ( كه تهران زندگي مي كنند و از نعمت كامپيوتر برخوردارند ) فرمودند كه براي ما و اشعارمان يك وبلاگ بساز تا همگان مستفيد گردند !

و به اين ترتيب وبلاگ سبزينه ساخته شد ( كه اسمش خيلي باحاله چون شبيه اسم وبلاگ ماست !)

اما در حال حاضر خاله ما افسردگي حاد گرفته اند چون كسي از وجود وبلاگ ايشان اطلاع ندارد و اين دختر خاله چش سفيد ما هم كه فقط بلده آپديت كنه و هيچ گونه تبليغاتي نمي كنه ! در نتيجه خاله جان ما به ما افتخار دادند و يك شعري براي ما سرودند( و ما مخلص ايشان هستيم ) و در قسمتي از اين شعر اظهار داشتند كه :

اندکی حسرت به دل من مانده ام                        اين چنين آرايت افزون خوانده ام

يعني اينكه با ديدن نظرات وبلاگ ما كمي حسرت به دل مانده اند !

خلاصه اينكه من در حال حاضر مسئول تبليغات وبلاگ ايشان هستم !پــــــــس :

آهــــــــــاي  ايها الناس ! با شماهام ! بله با شما ! زود اينجا رو كليك كنيد ! زود باشيد ! اونجا رو نگفتم , اينجا رو كليك كنيد ! كرديد ؟ نكرديد ؟ دارم با زبون خوش مي گم كليك كنيد ! حتما  بايد زور بالا سرتون باشه ؟! دهه!

خاله جونم بايد يه قصيده برام بگه با اين همه تبليغات !!!

خسته نباشيد و باي باي

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

ناامنی

با عجله از کارگاه بیرون اومد . بازم صاحب کارش گیر داده بود که یکی از کاراش ایراد داره .و مجبورش کرده بود یک ساعت بیشتر بمونه ." مرتیکه ی کثافت . خودش می شینه پشت اون دووی کوفتیش ، فکر ما بدبختا رو نمی کنه که باید چطوری این وقت شب تو این شهر کوچیک ، تنها برگردیم " حالش ازش بهم می خورد . 

به ساعتش نگاه کرد . خیلی دیر شده بود . یاد قیافه ی نگران مادرش افتاد . به سرعت قدمهاش افزود . خیابون خلوت شده بود . ماشینها بوق می زدند :" خانوم برسونمتون "... "خوشکله این وقت شب تنها نرو !" ...

از درون داغ شده بود .

بالاخره به ایستگاه رسید . با دیدن جای خالی اتوبوس پاهاش سست شد . از تاکسی هم که مثل همیشه خبری نبود .هیچ  مغازه ای رو اون اطراف باز ندید . یه ماشین مدل بالا جلوی پاش ترمز کرد . " بفرما بالا خانوم خانوما ! " دخترک به پیاده رو پناه برد و سرگردان به اطرافش نگاه کرد . هیچ کس نبود . ترس سراسر وجودش رو گرفته بود . اما انعکاس چرخش  چراغ ماشین پلیس توی خیابون دلش رو روشن کرد . ما شین مزاحم پا به فرار گذاشت .

 

پلیس توقفی کرد و از دخترک پرسید به کمک احتیاج داره ؟ دختر می خواست لب باز کنه و کمک بخواد  اما ناگهان به یاد دختری افتاد که چند هفته پیش با یکی از همین ماشینها دزدیده شده بود . احساس نا امنی همه ی وجودش رو پر کرد .  با توضیح زیاد پلیس رو قانع کرد که منتظر کسیه و با تردید دور شدن اونا رو نظاره کرد .

 

دیگه مونده بود که چی کار کنه . چشمش به مسجد اونطرف خیابون افتاد . به امید پیدا کردن تلفن از خیابون رد شد و وارد مسجد شد . از خادم شنید که تلفن توی دفتر هست اما باید صبر کنه تا دعای توسل تموم بشه و متصدی مسجد بیاد .    چاره ای نبود و باید منتظر می موند .

 

وارد قسمت زنانه شد . تقریباً شلوغ بود . به محض ورود بوی آشنایی به مشامش خورد و به دنبال اون یه خاطره ی گنگ و دور ازبچگی . چادر نماز سفید و گلدارش با اون جانماز کوچولوش . بعد از اون همه ترس و ناامنی این احساس خنک براش خیلی دلپذیر بود . سعی کرد به خاطر بیاره از کی مسجد نیومده . شاید از دوران همون خاطره ی گنگ . هوس کرد اونم دعا بخونه . رفت وضو گرفت واز ته صف همراه با بقیه دعا رو زمزمه کرد . خانوم کناریش کتاب دعاشو جلوی اون گرفت  و لبخندی زد . چه لبخند آرامش بخشی بود . یاد مادرش افتاد . ..

صدای زمزمه ها بلند تر شده بود . و او هم همصدا با بقیه می خواند . بین اون همه همهمه صدای تیک تیک گنگی به گوشش رسید . به ساعتش نگاه کرد . مادرشو تصور کرد که چادر به سر اومده و سر خیابون وایستاده  .

 بازم صدای تیک تیک به گوشش رسید . به پشت سرش نگاه کرد . چیزی ندید . گوشش رو نزدیک صدا برد : تیک تاک تیک تاک

 و چراغ قرمزی که ناگهان روشن شد. و به دنبال آن صدای مهیبی که  تن شب را لرزاند .

...و مسجد که ستاره شد ...

 

ومادر که همچنان نگران منتظر بود ...

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

مرگ پايان کبوتر نيست



هر وقت میومدم تو مسنجرم ، با خوندن آفلاینام یا خندم می گرفت ، یا عصبانی می شدم ، یا خوشحال میشدم و یا .. اما تا حالا نشده بود که با خوندن آفلاینام به گریه بیفتم ....
خسرو رفت ! به همین راحتی . به همین راحتی. به راحتی باز کردن یه صفحه آفلاین !
حتی فکرشم برام غیر ممکن بود . چند روز بود که می دونستم توبیمارستانه . دوستش نیما مرتب تو آفلاین خبرشو می داد . با اینکه می دونستم که حالش خیلی بده اما نمی تونستم فکر کنم که ....
خدا یا ........ آخه این انصافه ؟ دارم دیوونه می شم . آخه چرا اون ؟ چرا ؟
نمی دونم الان چی باید بگم . خاک بر سر من که دو روز بعد باید بفهمم . آخه چرا همین دو روز من نیومدم اینترنت ؟ دیشب دوستاش ساعت 11 واسش تو یاهو مراسم ختم گرفتند . خدایا آخه چرا من باید ساعت 1 میومدم رو خط؟ حتی لیاقت نداشتم تو مراسم ختمش شرکت کنم ؟ باز اونجا چار نفر بودن که همدرد بودیم . حالا تو صورت داداشم نگاه کنم و هق بزنم ؟
چند ماهی می شد که از طریق وبلاگش باهاش آشنا بودم . مطالبی که در مورد دین زرتشتی می نوشت برام خیلی جالب بود . وقتی مطالبشو می خوندم ، احساس اصیل بودن بهم دست می داد. واسه همینم چند بار که آدرسشو عوض کرد پیداش کردم .
این آخرا وبلاگشو تعطیل کرد . خیلی ناراحت شدم . فکر کردم شاید زود بازش کنه . اما یکی دو هفته گذشت و نیومد . فکر کنم جمعاً دو بار باهاش چت کردم . معلوم بود که از این بچه نابغه هاست . 4 تا زبون بلد بود . کلی بهش حسودیم شد . ازش پرسیدم چرا وبلاگتو بستی ؟ گفت آخه می خوام آدم بشم . منظورشو نفهمیدم . خودشم چیزی نگفت . نمی دونستم که می خواد اینجوری ...
هر اطلاعاتی بگید در زمینه ی دین زرتشتی و حتی اسلام داشت . بهم گفت که چند تا سوال از اسلام بپرسم . روم نمی شد بگم . خودمم وارد نیستم . خلاصه اصول دینو ازش پرسیدم . اصول دین اسلامو از شیعه و سنی واسم ردیف کرد ! باور کنید مال سنی رو خودمم نمی دونستم . بعدش از این اطلاعات ریزه میزه ی رساله ها که من خودم سال تا سال نگاشونم نمی کنم و مثلاً اسمم گذاشتم مسلمون ، برام گفت . حسابی کفم بریده بود .

می گفت یه دختری رو دوس داره و از عشقش برام حرف زد . حرفاش از دلش بلند می شد . اونقدر ذوق زده شده بودم که حد نداره . تو این دنیای پر از خیانت دیدن چنین عشق پاکی اونم از طرف یه پسر به نظرم خیلی قشنگ میومد . می خواست باهاش ازدواج کنه . آخرین باری که باهاش چت کردم می گفت 25 روزه ندیدتش . می گفت اگه فردا نبینمش منو حلال کن . خیلی دلم می خواست بدونم که دیده یا نه . اما ظاهراً که فکر نمی کنم ....
هنوزم باور نمی کنم . خبر رفتنش برام مثل یه کابوسه. کاش می شد بیدار می شدم و میدیدم همش خواب بوده . ولی افسوس...
امیدوارم که روحش شاد باشه . و خدا به بازمانده هاش صبر بده ....
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان میچیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است و به ما مینگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

نامه

یادم نمی ره . همیشه نامه هات بوی عطرتو می داد . خط قشنگت چشممو نوازش میداد و اون حرفای قشنگت روحمو صفا میداد . واسه رسیدن نامه هات روز شماری می کردم . گاهی که دو ماه طول می کشید تا نامه ات به دستم برسه ، می رفتم اداره پست شهرمون و هر چی از دهنم در میومد بهشون میگفتم . فکر می کردم همه ی زمین و زمان باید دست به دست هم بدند تا نامه ی عشقم زودتر به دستم برسه .
. اون یه سال اول شیرین ترین لحظه های زندگیم بود . تک تک ثانیه های انتظار برام سخت ولی زیبا بود . نا مه هات بزرگترین دلخوشی من بودند . همه ی حرفات زیر سایه ی یه شرم قشنگ دختروونه بوی عشق میداد.
یادمه بعد از یه مدت شما تلفن خریدید . امّا من می دونستم تا آقام بخواد تصمیم بگیره و پول جمع کنه و اسمشو بنویسه واسه خط تلفن ، چند سال طول می کشه .
دیگه از اون به بعد همیشه توی نامه هات از این گله میکردی که چرا ما تلفن نداریم تا بتونیم هر روز صدای همدیگرو بشنویم و من هم در حسرت این آرزو می سوختم . امّا تند تند پول تو جیبیهامو جمع میکردم و کلی صرفه جویی میکردم تا بتونم از مخابرات باهات حرف بزنم .
و اون لحظه ها چقدر برام شیرین بود. " مزمزه ی حضور تو از پشت تلفن "...
ولی یه مدت بعد تو از یه چیز جدید حرف زدی . می گفتی بابات برات کامپیوتر خریده و دختر همسایتون بهت یاد داده که چطوری چت کنی و ایمیل بفرستی . تو با ذوق و شوق از چت کردن برام حرف میزدی واینکه اینترنت فاصله ها رو کم میکنه . وقتی ازت می پرسیدم با کی چت میکنی ، با مـِن و مـِن می گفتی :" دختر همسایمون . " امّا هیچ وقت نفهمیدم چت کردن با کسی که هر روز می تونی ببینیش چرا اینقدر لذّت بخشه ؟
بهم گفتی یه ایمیل بسازم تا بتونیم هر روز با هم رابطه داشته باشیم . من هم به یکی از دوستام رو زدم تا برام ایمیل بسازه . از اون به بعد به جای مخابرات پولامو جمع میکردم تا برم کافی نت . اوایل برام جالب بود . اینکه برای خوندن نامه ات فقط باید یک روز صبر کنم خیلی خوشحال کننده بود . احساس میکردم اینترنت عجب چیز خوبیه . انگار دیگه فاصلمون معنی نداشت .
امّا بعد از یه مدت ایمیل ها ت کم شد . وقتی هم که میفرستادی خیلی کوتاه و مختصر بود . انگار می خواستی از سرت باز کنی . با اون خط فینگیلیش مسخره که همیشه خوندنش برام سخت و عذاب آور بود . دلم هوای خطتو کرده بود . خیلی وقت بود که دیگه عطرتو حس نکرده بودم . ایمیل هات پر بود از جمله ی "دوست دارم ". انگار گفتن این حرف برات مثل نفس کشیدن عادت شده بود . دلم برای اون شرم قشنگت هم تنگ شده بود.
نمی دونم از کجا فهمیدی من عاشق خطتم که نامه ی آخرو با خط فارسی روی کاغذ نوشتی و برام فرستادی . نامه ی خداحافظی و اون دلایلی رو که انگار مسخره بودنشونو خودتم می دونستی . " فاصله ، اختلاف طبقاتی ، کبوتر با کبوتر باز با باز و هزار تا دلیل دیگه .
توی اون چند سال که هر دومون کفتر ِ یه بوم بودیم .نمی دونم تو " باز" شدی یا من ؟!!


... و تو رفتی و هنوز ، سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ...

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢

يو هو

هــــــــــــــــــــورا . یـــــــــــــــــــوهو . تموم شد . امتحانام تموم شد . آخیــــــــــــــــش . راحت شدم . احساس می کنم دوباره متولد شدم ! ونگ ونگ ونگ ! زندگی چقدر زیباست بدون امتحان ! به به !
شما ها چی کار می کنید ؟ امتحاناتون تموم نشد ؟ دلتون بسوزه من دیگه راحت شدم . تازشم ! همـــــــه ی نمره هامو به غیر از ریاضی گرفتم . بــــلـه تازشم همـشون توپ شدن ! اون فیزیک خفنه رو یادتونه ؟؟ مممممممممم موچ ! گل کاشتم تـــــــــــوپ ! نمره ی دوم کلاس !( اگه اون بچه خر خونه رو بذاریم کنار اول !! )
من اصلاً دارم تو این دانشگاه حروم می شم ! آخه حیف این مغر نیست که اینجا داره می پوسه و فسیل میشه ؟!! با ید با چند تا دانشگاه خارجی مکاتبه کنم که منو از اینجا نجات بدن ! من دارم از دست میرم !!! خلا صه گفته باشم . یه انیشتن رو دارید از دست میدید !
خب دیگه بالاخره تابستونم واسه ی ما شروع شد . خواهر جونم با جوجه اش از مشهد اومده . حسابی چشممون روشنیده . اونقدر که دیگه جایی رو نمی بینیم !
فردا یه مقداری مراسمات تو خونمون داریم . یاد همه ی رفته ها به خیر . از همتون عاجزانه التماس دارم یه فاتحه واسه فرشته ای که درست یک سال پیش تو همین روزا از خونمون پر کشید و زندگی کوتاهشو بدرود گفت ، بفرستید .....

فرستادید ؟ یک دنیا ممنونتونم .
فعلاً تا بعد بای بای .
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

داغ داغ

...مثل صورت داغ و تبدار یه مریض آخر کار.... مثل نگاه یه فرشته که سحر میخواد پرواز کنه . می خواد نفس تازه کنه اما نمی تونه . به تو میگه سرشو تو دستت بگیری تا نفسش بالا بیاد و تو نمی دونی که می خواد قبل از سحر خوب نفس بکشه . اعصابت خورد می شه . چرا درک نمی کنه که تو درس داری ؟ مگه کس دیگه ای تو این خونه نیست که سرشو رو زانوش بگیره ؟اما یه حسی بهت می گه که خفه شی و هیچی نگی .
چشمت به پاهاش می افته . یاد این بادکنکایی می افتی که توش آرد می کردند و جلوی شهر بازی می فروختند . با دست پاشنشو فشار میدی . چند دقیقه طول می کشه که رد انگشتات از رو پوستش بره .
نگاه گردنش می کنی . یه چیزی مثل یه گره ی کبود به سرعت تپش قلب یه گنجیشک ، بیقرار بالا پایین می ره . انگار می خواد از جاش بزنه بیرون .
چشمت به چشمش می افته . درشت و مشکی . اما انگار یه چیز غریبی توشه . یه چیز دور . یا شایدم یه چیز نزدیک . حتی نزدیک تر از همون گره ی کبودی که دستتو گذاشتی روش تا شاید کمتر بالا پایین بپره .
بابا می پرسه : پسرم چیزی نمی خوای برات بگیرم ؟
چه سوال عجیبی . سالها ست که این سوالو ازش نپرسیده بود . شاید یادش رفته بود . اما الان به موقع یادش اومد . آخه اون خیلی چیزا لازم داشت : یه لیف ، یه شامپو . یه لباس سفید و تمییز . و ... و یه گور تنها که بتونه درداشو بریزه توش و پرواز کنه . و البته یه ریزه کافور با یه بغل عطر یاس ...

کی می فهمه حرارت داغ یه روح معلق رو ، وقتی که نرمی بال فرشته ها رو روی نیمی از بدنش حس می کنه و از شوق رهایی می سوزه . از دورن فریاد می زنه . اما لبهای خشکیدشو تکون نمی ده ....
... میشه اهمیت نداد ...؟


پیوست : دوباره شروع می کنم . یک آغاز سبز . سبز تر از قبل . می خوام بازم اینجا نفس بکشم . با شما ها . با حرفاتون . با قصه هاتون . با درداتون . با شادیهاتون . می خوام همه ی اینا رو نفس بکشم . و من با مرگ آغاز کردم . چرا که " ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است " ....
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٢

برای يه مدت ...

یه سوال !
ما برای چی وبلاگ می نویسیم ؟
به نظر من دو تا دلیل داره :1- آدم خودش از نوشتن لذت می بره و نیاز داره تا یه عدّه حرفاشو بخونن . حالا به هر دلیلی . 2- آدم یه چیزی بارشه و دانسته هاشو در اختیار دیگران قرار میده تا ازش استفاده کنند . حالا ممکنه که طرف یه هنری در نویسندگی و یا یه دستی تو شعر گفتن داشته باشه . یا اینکه یه اطلاعات مفیدی داشته باشه که بقیه بتون ازش استفاده کنن . به هر حال طوری باشه که دیگران به زور و فقط به صرف جمع کردن خواننده به وبلاگش نیان .
ولی وقتی که هیچ کدوم از این دلایل رو واسه نوشتن نمی بینی ، چه دلیلی داره که ادامه بدی ؟
چیه ؟! حرفام بوی خداحافظی میده ؟ نخیر ! خوشحال نشید ! کور خوندید ! من پرو تر از این حرفام . به این راحتی ها دست از سرتون بر نمی دارم !
ولی خب راستش .... الآن به یه احساس پوچی رسیدم که خودمم نمی دونم دلیلش چیه . شایدم تا حدودی می دونم . اما از همه چی بیزار شدم . و متاسفانه نوشتن اینجا نه تنها حالمو بهتر نمی کنه ، بلکه بدتر هم می کنه .
من هیچ وقت ادعایی در نویسندگی نداشتم و ندارم وتنها دلیلم برای نوشتن همون نیاز خودم بوده . نه بیشتر . و از همتون ممنونم که چرندیات منو تحمل می کردید .
ولی الآن اصلاً نوشتن ارضام نمی کنه . شاید باورتون نشه اما وقتی میان به سراغ وبلاگم حالم یه جوری میشه . دل پیچه می گیرم !!! مخصوصاَ وقتی که می خوام نظرامو بخونم . فکر دیدن نظرات خودخواهانه ی بعضی ها که صرفاً به خاطر جمع کردن خواننده 4 تا هندونه می ذارن زیر بغل آدم آزارم میده .البته اگه نظرای قشنگ دوستای خوبم که معلومه واسه حرف آدم وقت گذاشتن نبود ، عمراً دیگه ادامه نمی دادم .
مّا بازم می گم . من نمی خوام اینجا رو تعطیل کنم . چون دوسش دارم . اما چون مطللب هایی که می نویسم راضیم نمی کنن و حالمم زیاد خوش نیست و امتحانا هم که داره شروع میشه ( عجب دلیل مسخره ایه واسه من !!!! کی درس می خونه ؟!!) بنابر این یه مدت اینجا رو تعطیل می کنم . نمی دونم کی دوباره بنویسم . بستگی به حالم داره . شاید همین فردا دوباره شروع به اراجیف نویسی کردم شایدم یه ماه دیگه . اما می دونم که میام البته اگه زنده باشم . اگرهم مردم صبا خبر مرگمو بهتون میده !
به وبلاگاتونم سر میزنم چون خیلی دوسشون دارم . اگه حرفی داشته باشم نظری هم میدم .
خب دیگه ! عجب خدافظی طولانی شد ! سفر قندهار هم که میرن اینقدر خدافظیشون طولانی نمیشه !
به هر حال شاد باشید و موفق .. دوستون دارم ... و حق یارتون ....
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢

چه سخته ..

چقدر سخته وقتي يه دوست خوب غمگين باشه . و چقدر سخت تره وقتي ببيني كه دوستت غمگينه و تو نمي توني هيچ كاري براش بكني . و باز هم چقدر سخت تره كه اون دوست حتي تو رو قابل ندونه كه دردشو بهت بگه . يه دوست خوب . يه دوست مهربون . يه دوستي كه هميشه بهت كمك كرده . و
تو تنها كاري كه مي توني بكني اين باشه كه دعا كني حالش بهتر بشه و خبرشو بهت بده .
ولي من كه به اون دوست خوب حق مي دم . چون خودم هميشه تو اين جور مواقع به ياد اين دو بيت از مرحوم استاد همايي مي افتم كه مي گه :
از بهر دفع غم به كسي گر بري پناه ***** هم غم به جاي ماند و هم آبرو رود
آن آبرو چو جوي بود رنج و غصه سنگ ***** سنگش به جاي ماند و آبش ز جو رود
ولي دعا مي كنم كه هر كي حالش گرفته است و نمي دونه چه مرگشه يا زودتر بفهمه چشه يا اينكه فراموش كنه و بيخيال همه چي بشه .(اينو مخصوصاَ به اون دوستمون گفتم كه احتمالاَ خودش مي دونه كيه !!! )
حق يارتون   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢

اردو

سلام . من اومدم . این دفعه می خوام براتون قضیه ی اردومونو تعریف کنم . فقط یه کم طولانیه . اگه حالشو ندارید از همین اول نخونید ! ( نه نه ترو خدا بخونید ! )
جاتون خالی جمعه آنچنان اردویی رفتیم که نا م آنرا نهاده بودند : « اردوی دانشجویی دانشجویان شیمی ورودی 81 دانشگاه سیستان و بلوچستان به مقصد تفتان » ( اسمو حال کن ! )
به ما گفته بودند ساعت 5 اوتوبوس میاد جلوی دانشگاه . ما هم عین این اردو ندیده ها ساعت 4 صبح بابامونو بیدارکردیم که ما رو برسونه دانشگاه . و از ساعت 5/4 تــــــــــــــــــــــــــــــا 6 همونجا کاشته شدیم و یه چمنزار هم زیر پامون سبزید ! تازه بچه های شیمی کاربردی هم که یه کم با تجربه تر بودند ، کلی مسخرمون کردند که ای مبتدی ها ! این دفعه کاشته شدید تا یاد بگیرید دفعه ی بعد وقتی می گن 5 شما 6 بیاید !
خلاصه بالآخره یه اتوبوس بنز دهه ی 50 میلادی با اِهن و تولوپ از اون دور هویدا شد . آقایون زرنگی کردند و عقب نشستند و ما رو انداختند جلو . بعدشم تا تفتان هی با اون ضبطشون پُــز دادند و هی رقصیدند و نگذاشتند ما رقصشونو ببینیم . خلاصه حسلبی دلمونو سوزوندند که خدا دلشونو بسوزونه !
تو ماشین هم یه نیمچه صبحونه ای دادند که بیا و ببین ! « چای و موز با آبمیوه ! » چه شود ! و به این ترتیب تا برسیم تفتان هر جا نشونه ای از حیات و بطبع دستشویی دیده می شد ما می پریدیم پایین !
هر جا هم نشونه ای از سبزی و درخت دیده می شد یکی از بچه ها که مشهدیه داد می زد که :« بچه ها درخت ! نمردیم و تو زاهدانم درخت دیدیم ! یاد طرقبمون به خیر .. » ما هم کم نمی آوردیم و می گفتیم : « طرقبه کیلو چنده ؟ ما خودمون یه کلاته ای داریم که بیا وببین ! صد تا طرقبه رو گذاشته تو جیبش ! » وقتی از جلوی کلاته رد می شدیم خفه خون گرفتیم و صدامونم در نیاوردیم . آخه اگه می فهمید کلاته اینه که اونقدر مسخرمون می کرد که پدر جدمونو از گور در میاورد !
و اینها که گفتم راه رفت بود . پس اطراقمان را مختصر می گویم که بسی خنک بود و بی مزه . آخه همش این پسرا حکم بازی می کردند و ما تماشا می کردیم که ما بسیار فقیر ببودیم و ورق نیاورده بودیم . امّا با این حال کم نیاوردیم و از یکی از پسرا واکمن گدایی کردیم و رفتیم اونور بزن و برقص راه انداختیم و نگذاشتیم آنها نگاه کنند . پس باز هم آنها کم نیاوردند و ضبط غولشونو برداشتند و رفتند یک جای دیگه و رقصیدند که آنها کمالی دارند که در رقّاصی و خوش تیپی و دختر کُــشی شهره ی خاص و عام است . فقط اشکالی که دارد این است که نمی داند کلسیم گروه چند جدول تناوبی است . تعجب نکنید ! ایشون دانشجوی شیمی هستند !
و به این ترتیب این کمال هی می رقصید و هی کلاس می گذاشت .
و اطراق ما به همین حال گذشت به انضمام اینکه کمی هم مثل بُـز ( بلا نسبت ما ! ) از چند تا صخره بالا و پایین رفتیم و نه آتشفشانی دیدیم و نه گدازه ای و نه حتی تفتانی ! آره بابا اردوی تفتان بود به خدا !
امّا برگشتن بسی باحال تر ببود که ما دخترا زرنگی کردیم و زود رفتیم عقب نشستیم و پسرا کلی سوختند و خیط شدند ! ولی این اتوبوس گرامی که حق پدربزرگی به گردن همه ی اتوبوسای از کار افتاده ی تهران داشت ، هر یک ربع به یک ربع تسمه اش از جا در میومد و حالمونو میگرفت . این کمال هم که دیگه دختر کُــشی رو به اوج رسونده بود و از خرابی اوتوبوس استفاده می کرد و با آهنگ « ژینا » بریک میزد !
آخرش که اتوبوس همین طوری داشت می رفت و همه خوابشون گرفته بود و آهنگای سوز ناک می خوندند ،
چند تا از بچه ها از اون عقب یه دبّه ی خالی دادند دست من و گفتند بزن ! منم عین این آنگولایی های تازه به دوران رسیده ، شروع کردم به دامبولو دیمبول ! و یه دفعه نمی دونم چی شد که همه حال اومدند و شروع کردند به دست زدن و لب کارون خوندن و از این کارای بد بد دیگه !
تازه داشتیم گرم می شدیم که یه دفعه تسمه هه پاره شد حالمونو گرفت و راننده در حالی که خون جلوی چشماشو گرفته بود و با عصبانیت داشت پیاده می شد چنان نگاه غضبناکی به من کرد که هفت جدّم تو گور شروع کردند به لرزیدن ! و به این ترتیب بود که ذوق لطیف موسیقی من در نطفه خفه شد !

خلاصه ساعت 8 شب ما موندیم و یه تسمه ی پاره و یه بیابون بی انتها . تازه کشف کردیم که باطریشم تموم شده ! دیگه داشتیم با زندگی وداع می کردیم و منتظر بودیم که یه عدّه راهزن با چند تا گرگ بیان ما رو بخورن ! راهنمامون هم یه پسر بلوچی بود که هی موبایل صبا رو میگرفت و به بهونه ی خبر کردن کمک با فک و فامیلش گپ می زد .وقتی هم که تلفن قطع می شد با عصبانیت به صبا می گفت: « خانوم ! این چرا آنتن نمی ده ؟ !!! » طفلی صبا داشت دیوونه میشد !
در همین اثنا خوشبختانه یه اتوبوس از راه رسید و رانندش نمیدونم تسمه رو چی کار کرد که درست شد .( فکر کنم گره زدش !! ) بعد هم با چراغ خاموش و با نور همون اتوبوسه که جلومون می رفت خودمونو رسوندیم زاهدان و به این ترتیب آدم بدا به سزای عملشون رسیدند و آدم خوبا موندند .
خب بچه های نازنین ! قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ولی ما رسیدیم ! یه جا رفتیم ماست بود یه جا اومدیم دوغ بود ، قصه ی ما هم یه چیزی تو مایه های راست و دروغ بود !
راستی قضیه ی طلا خانوم یه چیز دیگه است . اگه خواستید تو وبلاگ صبا بخونیدش .
بای بای ......
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢

نرگس

مرد وارد آپارتمان شد و از پله ها بالا رفت . هنوز از عطر خوش دخترک مست بود . امروز سومین باری بود که او را میدید . چقدر دلش می خواست آن چند ساعت هیچ گاه تمام نمی شد .
وقتی جلوی در رسید متحیّر شد .خانومش مثل همیشه به استقبالش نیامده بود . طی این 10 سال جز آن دفعه که مادر خانومش فوت کرده بود و خانومش مجبور شده بود بی خبر خانه را ترک کند ، دیگر سابقه نداشت روزی به خانه بیاید و او با لبخند آنجا منتظر نباشد . کمی نگران شد . کلید انداخت و در را باز کرد . مثل همیشه همه جا از تمیزی برق میزد . لباسهایش اتو زده روی صندلی بود . یک شاخه نرگس زرد روی میز به چشم می خورد و یک دسته نرگس سفید در گلدان روی میز . عطر نرگس فضای خانه را پر کرده بود . شاخه ی نرگس را برداشت و عمیقاً بویید . به جای نرگس عطر دخترک به ذهنش آمد و لبخند زد . آمّا با دیدن نامه ای روی میز لبخند از لبانش محو شد . آن را برداشت و باز کرد . خط آشنایی بود :
« سلام به همسر خوب و مهربانم :
سالها از زندگی مشترکمون می گذرد امّا من هنوز قدرت به زبان آوردن احساسم رو ندارم و این دلیلیه برای پناه بردنم به این کاغذ ناچیز .بذار از همون اوّل شروع کنم . 26 سالم بود که به خواستگاریم آمدی . قبل از تو هم چند تا خواستگار داشتم . امّا همشون بعد از اولین جلسه دیگه پیداشون نمی شد . مادرم همیشه ورد زبونش این بود که " جنگ اول به از صلح آخر " ولی من می دونستم که این حرف دلش نبود . اون میخواست قبل از اینکه درو همسایه رسوامون کنند خودس به همه چیز اقرار کنه . یادمه قبل از مطرح شدن هر حرفی با شرمندگی رو به مادر داماد می کرد و در حالی که چشمش گلهای قالی رو دنبال می کرد می گفت : " حاج خانوم شرمنده امّا می گن جنگ اول به از صلح آخر . منم راستش بهتره که از اولش بگم که شوهرم 5 ساله که زندونه . البته شاید عفو بخوره " بعد با کمی مِن و مِن اضافه می کرد :" دخترم هم .. الحمدلله هیــ..چ عیبی نداره .. فقط ..فقط ..فقط اینکه آقا پسرتون باهاس واسش کلاه گیس بگیره " ........آه ه ه . شاید هیچ کس به جز من درد مادرم را تا مغز استخوان حس نمی کرد . همیشه موقع ادای این جمله من به دورترین نقطه ی خونه فرار می کردم و گوشامو میگرفتم و شاید اشکی هم می ریختم و به همین راحتی خواستگارها فراری می شدند . برای همین وقتی تو و مادرت را برای بار دوم تو خونمون دیدم تعجب کردم . اون موقع نفهمیدم چرا مادرت اونقدر منو دوست داشت و به این ازدواج اصرار داشت . فکر می کردم برای یک بارم که شده شانس در خونه ی من رو هم زده . امّا یک سال بعد از ازدواج وقتی فهمیدم بچه دار نمیشیم تا آخر قضیه رو خوندم . بعد از اون تو حاضر نشدی حتی یک بار با هم بریم دکتر . منی که عاشق بچه بودم 10 سال با آرزوش زندگی کردم . یکبار ازت با خجالت خواستم که یه بچه ازپرورشگاه بیاریم و تو اونقدر عصبانی شدی که لیوان رو کوبیدی به دیوار خورد شد ! تو می دونستی ، منم می دونستم عیب از کیه . اما هیج وقت به روت نیاوردم . در عوض تو هر ماه برام یه کلاه گیس جدید می خریدی و منو به خاطر نقصم شرمنده می کردی . شاید می خواستی یادم نره که اگه خودت بچه دار نمی شی در عوض منم کچلم .
در تمام این مدت هر کاری که تونستم برای زندگیمون و برای شاد بودن تو کردم . یادته هر روز بعد از کار به استقبالت میومدم ؟ یادت میاد تا حالا غذای سرد خورده باشی ؟ همیشه تو سختی ها کنارت بودم . اون دفعه که داشتی به خاطر چک برگشتی می افتادی زندان من نبودم که رفتم التماس طلبکاراتو کردم تا یه هفته بیشتر بهت مهلت بدن؟ بعدشم که همه ی طلا هام و اون خونه کلنگی ارثیه ام رو فروختم تا تو خلاص شی . آخه بی انصاف ! کی اینا رو به روت آوردم ؟
امّا فکر نکن من به خاطر این کارها ازت انتظاری داشتم . من به جز تو هیچی نمی خواستم . ولی توقع نداشتم بعد از این همه مدت زندگی مشترک ، توی سن 40 سالگی هوس یه دختر 20 ساله بیفته تو سرت و اینطوری فاصلمونو فرسنگها بیشتر کنه . باور کن انتظار نداشتم . من همه چیزو می دونم . می دونم زلفاش کمنده . میدونم چشماش مثل چشم آهو قشنگه . میدونم تنش مثل مرمر نرم و لطیفه . می دونم ... آه ه ه
به خدا تا هر جا می رفتی باهات بودم . تا هر جا . امّا حالا که همسفر دیگه ای رو پیدا کردی که بقیه ی راهو باهات میاد پس به سلامت .
به زودی احضاریه ی دادگاه به دستت می رسه . فقط باید چند تا امضاء کنی تا جداییمون رسمی بشه . و فکر نکن می تونی نظر منو عوض کنی چون دیگه هرگز من رو نمی بینی . تو دادگاه هم با وکیلم طرف هستی . خودش همه ی کارها رو ردیف می کنه . دیگه هم لازم نیست پول کلاه گیس بدی . من مهریه هم نمی خوام . هیچی ازت نمی خوام به جز یک رضایت برای جدایی . تلاشی هم برای پیدا کردنم نکن چون نمی تونی پیدام کنی . پس من را فراموش کن . عطر نرگس پژمرده را از یاد ببر و دل به شمیم خوش نرگس نو رسیده بسپار .
خوش باشی
همسرت نرگس »

هنوز نگاه بهت زده اش به نامه دوخته شده بود . نمی توانست باور کند که نرگس این نامه را نوشته . نرگس او . نرگس دوست داشتنی اش. یعنی حقیقت داشت ؟ به یاد سایه ای افتاد که احساس می کرد امروز او و دخترک را تعقیب می کرد. دستهایش را بالای سرش ا برد و به موهایش کشید . هیچ وقت اینقدر از خودش متنفر نشده بود . چشمش به نرگس زرد افتاد . آن را برداشت و عمیقاً بویید . چه عطــــــری داشت . چرا تا امروز حسش نکرده بود ؟ احساس کرد هیچ شمیمی نمی تواند اینقدر لطیف و تازه باشد . حتی عطر گران قیمت دخترک . در همین حال زنگ در به صدا درآمد " بله ؟ .. منزل آقای ..؟ بفرمایید .. یه نامه از طرف دادگاه برای آقای ... بگید بیان امضاء کنن ...." دیگه نمی تونست رو پاهاش بایسته .......... آآآآآآآآآه ه ه ه

و نرگس در حالی که در یک پرورشگاه دور افتاده موهای نرم دخترکی را نوازش می کرد ، افسوس می خورد که چرا 10 سال محبتش را از این کودکان دریغ کرده بود ....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
نميدونم . شايد يه چند روزي پيدام نشد . نگران نشيد . بادمجون بم آفت نداره . ولي اگه بتونم حتما َ بهتون سر مي زنم . اگه خواستيد بريدوبلاگ صبا قضيه ي اردو رو بخونيد . خودم بعداَ مفصل براتون اردومونو تعريف مي كنم . گرچه صبا از چيزي كم نذاشته . ممنون
وبلاگ صبا   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

من قاط زدم

بیایید مهربانی ها را ضرب کنیم، بدیها را تقسیم کنیم و لطف استادان را به توان برسانیم . نمرات را روی نمودار ببریم از تعداد امتحانات جذر بگیریم و تعطیلات را شونصد برابر کنیم !اثبات قضیه : ثابت کنید که نونوش دیوانه نشده است .
فرض : اگر دیوانگی این شخص را 100% بگیریم . درصد آی کیویش را از این مقدار کم کنیم مقداری به دست می آید که اگر بالای 50 % بود نشان می دهد که دیوانه شده و لا غیر . شما زیاد به مختون فشار نیارید . من قبلاً حساب کردم بالای 99/99 % شد ! ( لطفاً هر کس می فهمه من چی می گم برای خودم هم ترجمه کنه ! )

امّا همیشه فرضیه ها درست از آب در نمی آیند . در این مورد من دیوانه نشدم بلکه اینجانب معلول علّتی شده ام به اسم امتحان ریاضی که قرار است فردا بدم . الآن بسی قاطم و نمی دونم چی دارم میگم . و از یه طرف همه ی بچه های کلاسمون به خرخونی افتاده اند و من هر چه اندیشه می کنم نمیفهمم چه حادثه ای رخ داده که این بشر به این روز فلاکت و بدبختی رسیده اند و اینقدر واسه ما افه می گذارند ! از دو هته پیش هر کس رو که میدیدی یه کتاب قرمز ایت هولد زیر بغلش بود .اونوقت من تازه دیروز کشف کردم که این لیت هولده قرمز بوده و ما خبر نداشتیم . ولی هر چی که هست از همون امتحان فیزیک معروفمان آب می خورد . از اونجایی که چند تا از آقایون به ظاهر بوق کلاسمون نمرات اول را آوردند حالا باز همون رگ معروف حسادت دختر خانوما گل کرده و افتادند به خر خونی و این بلا را سر ما در آوردن ! حالا شما زیاد ذهنتون با این مسائل بچه گونه ی ترم یکی ها درگیر نکنید . من عوض همتون قاط زدم !
ببخشید که چند روزه ... ( چشمم افتاد به کتاب ریاضی )....که از وبلاگاتون مشتق گرفتم و فقط به چند تاشون سر زدم . می بینید که حسابی در میان اضلاع مثلث ریاضی و فیزیک و شیمی گیر کردم . قول می دم که اگه یه اپسیلون وقت گیر آوردم روزی n مرتبه به وبلاگاتون سر بزنم . فعلاً در دنباله ی قضیه ی ترک چت خودم رو در یک قدر مطلق حبس کردم تا بلکه مثبت بیام بیرون ! خلاصه ما چه باشیم و چه نباشیم این گردونه ی دنیای وبلاگی می گرده و به ما هم کار نداره که هستیم یا نه . پس شما هم فعلاً بگردید . ولی مراقب باشید سرتون گیج نره ! ! مواظب نیروی مرکز گرا هم باشید که اگه طبق قانون دوم نیوتون از دید ناظر لخت .... ای بابا از موج ریاضی افتادم رو فیزیک . تا شما هم مثل من دیوونه نشدید باهاتون بای بای می نمایم . بای بای .
پیوست : گفته بودم یه رفیقی دارم که بلوچه . اونم به دنیای وبلاگ وارد شده . یه لطفی بکنید و بهش یه سری بزنید . خب تازه وارده دیگه یه کم تحویلش بگیرید . ما رو که تحویل نگرفتید لااقل اینو تحویل بگیرید دبش خوش باشه !
یه چیز دیگه . یه خواهش کوچولو . یه دعای کوچولو واسه من بکنید اگه تونستید . خیلی محتاجشم .
حق یارتون .

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

معتاد


فرض کنید یه معتادی رو بستند به تخت تا ترکش بدند .یارو خمار ِ خماره و داره دیوونه میشه . حالا تو این شرایط با عقل جور در میاد که برید و ازش بخواید که براتون یه مطلب خنده دار یا فلسفی یا شاعرانه و یا حتی بی مزه بنویسه ؟ نه آخه با عقل جور در میاد ؟ فکر کنم اگه تو اون حال بهش بگید "سلام" در جواب میگه ( با لحن معتادها بخونید ) داااش یه سر سوزن جنس بده که حالم خووش نییی ! "
پس لطفاٌ منو درک کنید و از من نخوایید که تو این شرایط براتون مطلب بنویسم تا ملّت مومن و متعهّد بلاگستان مستفیذ شوند ! چه مطلب باحال و بامزه و خنده دار یا بی مزه و خنک . حتماً با خودتون میگید من چه ربطی به اون معتاده دارم .اگه یه کم اون آی کیوی بیچاره رو به کار بگیرید متوجه میشید ...آره دیگه من خود همون معتاده بیدم ! الآنم خودمو بستم به تخت که طرف این کامپیوتر و yahoo و چت و هر چی مربوط به چته نرم ! آره دیگه تو این حال اگه بهم بگید سلام در جواب میگم ( با لحن معتادان گرامی خوانده شود !) " داداش فقط یه ربع اکانت با مسنجر بده که حسابی خمارم !! "
بابا بیچاره کرد این چت ما را . نه خواب داشتم نه خوراک نه درس نه کلاس . سر کلاسا که بلااستثناء چَــرت ! کتابا هم که شده بودند بالش خوابم ! میز و صندلی های کتابخونه ی دانشگاه هم که تخت خوابم . شکل مستطیل شدم بس که رو میز صندلی خوابیدم !! در عوض شبا عینهو جغد بیدار می شستم و تا همه ی چراغای مسنجرم خاموش نمیشد بی خیالش نمی شدم . وقتی هم که اونا خاموش می شدند تازه خورشید خانوم یادش می افتاد روشن بشه و روز از نو ، روزی از نو ! خلاصه این بود روزگار ما . ولی دیدم اینطوری نمیشه و در طی یک اقدام ( اهـِــم اِهــِـــم ! ) شجاعانه ! و یک اعتصاب و کودتای درونی ، هر چی مسنجر توی کامپیوتر جونم بود پاکیدم تا درس عبرتی باشد برای سایر مسنجرهای بی شرم و حیای چشم سفید که جوونای مردمو از راه به در کردند !!!
ولـــــــــــــــــی وااای که الآن خمارم . آخ خمارم آخ خمارم که نگو و نپرس ! من چت می خواااااااااااااااام ! مسنجر جونم کجایی ؟ مــَـردم ! آآآآآآآآی مــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــان ! من چت می خوام !!
شما که حالو روز منو می بینید . بعید نیست در این راه شهید بشم ! پس اگه منو ندیدید حلالم کنید دوستان ! هر کدومتونم واسم یه حجله بذارید سر در وبلاگاتون تا همیشه به یادم باشید ! احتمالاً گورمو می تونید تو گوراباد پیدا کنید ! گورستون دیگه ای اینورا سراغ ندارم ! خب دیگه من برم باز خودمو ببندم به تخت که الآن خماری میاد سراغم !
حق یارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

من عوض شدم يا ...؟

این روزا خیلی دوست دارم با دوستام باشم . واسه من که سابقاً فقط توی مدرسه با دوستام بودم ، یه تحول به شمار میاد . خب عجیب نیست که . آدم تو این سنین دوست داره با دوستاش باشه . عجیبه ؟ پس چرا مامان فکر می کنه که من تغییر کردم؟ نمی دونم چرا مامان این روزا اینقدر بهم شک پیدا کرده . دیگه دارم قاط می زنم . مگه من چیکار می کنم ؟ مامان میگه عوض شدی . ولی من میگم اون عوض شده . البته شایدم اون حق داره . آخه من خیلی چسبیدم به این کامپیوتر . مامان فکر می کنه این تو چه خبره ! منم نمی تونم قانعش کنم که خبری نیست . یعنی شاید تا چند روز پیش بود ولی الآن دیگه نیست . تا اونجایی که یادم میاد مامان دوست داشته که من همون نونوش چند سال پیش باشم . همیشه از هر مرحله ای که می گذشتم می گفت تو چند سال پیش خیلی بهتر بودی . مثلاً از کودکی به نوجوونی یا از نوجوونی به جوونی . هر چند سال یه بار اینو ازش می شنوم . واسه همینه که هر سال که میگذره فکر می کنم آدم بدتری شدم . آخه چرا مامان نمی فهمه که من دارم بزرگ میشم؟ هیچ وقت یادم نمیاد باهاش مشکلی داشته باشم . واسم غیر قابل باور بود که یه روز باهاش کوچکترین مشکلی پیدا کنم . اون اونقدر ماهه که اصلاً هیچ کس دوست نداره ناراحتش کنه . کی دلش میاد اونو ناراحت کنه آخه؟ حتی غریبه ها هم تو همون نگاه اول عاشقش می شن . چه برسه به من که دخترشم . هر چی از بی ریاییش بگم کم گفتم . وقتی از دستم ناراحت میشه خودشو می زنه به اون راه . اصلاً بحثو عوض می کنه . حتـّی صمیمی تر می شه . فقط خودم میفهمم که ناراحته . نگاهاش تابلو هستن ! جدیداً ولی دیگه خودشو نمی زنه به اون راه . معلومه که کلی ناراحته از دستم . آخه من چی کار کنم ؟ چرا وقتی من طولانی با دوستم تلفنی صحبت می کنم ، اینطوری نگام می کنه ؟مگه چیه ؟ آدم تلفنم نمی تونه بکنه ؟ خدا رو شکر که دوست پسر ندارم که بهش زنگ بزنم وگر نه دیگه الآن بالای دار بودم !!!ولی خب حتماً حق با اونه . حتماً من بد شدم . آره خودمم می فهمم که خیلی سنگ دل شدم . خیلی خر شدم .آره معلومه که حق با اونه . 6 تا بچه قبل از من بزرگ کرده . 200 تا هم بیشتراز من پیرهن پاره کرده . می دونم همش تقصیر منه . به خدا اینا رو از رو لجم نمی گم ها! واقعاً تقصیر منه .ولی نمی دونم باید بچه تر بشم ؟ بچه تر از این؟ اونطوری بهتر میشم آیا....... ؟
نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم از روزی که این وبلاگو باز کردم تصمیم گرفتم حرفای ناراحت کننده را توی دفتر خاطراتم بنویسم و چیزایی که مایه ای از شادی دارن اینجا . واسه همین دفتر خاطراتم غمنامه است . نمی دونم اینجا چطور بوده . فکر نمی کنم زیاد شاد بوده باشه .
باشه طولانی شد می دونم . الآن تمومش می کنم . اگه سرتون درد گرفته بازم می تونید از همون استامینوفنا بخورید !!!
مامان داره تو آشپزخونه آواز می خونه . یکی از آهنگای بنان رو داره غلط غولوط میخونه . کلی هم کیف می کنه ! نمی دونید چقدر ماهه . خیلی دوسش دارم . همه ی مامانا خوبن . نــــــــــــــــــــــه ؟
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢

مهتابی

در شب مهتابی می رویم مهتابی ... همه ی اهل ده با هم می رفتند و بچه ها این آواز را می خواندند .چهره های تک تکشان در زیر نور مهتاب لبخند می زد . نه هیچ ظنّی نه هیچ کینه ای . دلهایشان هم گویی مثل مهتاب می درخشید . کسی بر در خا نه اش قفل نزده بود . هیچ یک پنهانی اموالش را در لباسش پنهان نکرده بود .بی ریا و تملّق همه با هم می خندیدند . پسر حاج تقی ننه اش را کولش گرفته بود و می دوید . ننه ا ش می خندید کم کم همه رسیدند به مهتابی . مهتابی ِ کویر و آسمانش و ستارگانش . تنها تفرجگاه مردم کویر . تپّه ی کوچکی که مهتاب از همه جای ده بهتر دیده می شد . بچه ها دور بی بی خاتون جمع شده بودند و سر گرفتن نخودچی و آب نبات ِ بیشتر رقابت می کردند . بی بی هم با خنده می گفت: گوچگون جدل مکنه ! ( بچه ها دعوا نکنید ! )مرتضی پسر صفر علی زیر چشمی گلشا را می پایید و قند تو دل گلشا خانوم آب می کرد . زهرا و اعظم هم از دور آنها را می دیدند و نخودی می خندیدند . شاید هم خودشونو جای گلشا می گذاشتند و ذوق می کردند ! صفر علی و ضیاء و حاج تقی و سید ممد و غلامحسین و بقیه ی مردها هم که همیشه ناله از خان و شکوه از زیادی خراج و درد نان ورد زبانشان بود ، همه را فراموش کرده بودند و با هم گل می گفتند و گل می شنیدند . هر که هر چه داشت از تنقّلات و خوردنی آورده بود . گرچه کم بود امّا بود و سببی برای شادتر شدنشان میشد . کم کم مش ید الله داریه اش را به دست گرفت و بساط رقص و چوب بازی به پا شد پیر و جوان حلقه ساخته بودند و می رقصیدند . هیچ شکی در دل کسی نسبت به دیگری نبود . آنجا مهتابی بود . آن شب مهتابی بود .
.....و سالها بعد
... رضا پسر مرتضی گوشه ی اتاق نشسته بود . پدر پیرش ، مرتضی ، دیگر علیل و تنها شده بود و همان گوشه به مخّده تکیه داده بود . بچه ها پشت به آنها، داشتند تلویزیون نگاه می کردند . زن ِ رضا با یک سینی چای وارد اتاق شد و هنوز ننشسته شروع کرد به شکایت از زن همسایه . آنقدر گفت و گفت تا شوهرش از کوره در رفت و داد زد : بسه دیگه ساکت شو ! در همین حال در خانه به صدا در آمد . رضا به پسرش گفت که در را باز کند . امّا انگار اصلاً نشنید ! خودش ناچاراً به سمت در رفت . شفیع بود . آمده بود برای شکایت از گوسفندهای رضا . می گفت چرا گوسفندهایش را ول کرده تا چند تا از خربزه های زمین او را بخورند . رضا هم با عصبانیت می گفت:" خوردند که خوردند ! نوش جانشون !" کم کم دعوا بالا گرفت . همسایه ها از در و دیوار به تما شا نشسته بودند . مثل اینکه این دعوا سرگرمشان کرده بود . هیچ کس برای جدا کردنشان پا پیش نمی گذاشت . .. مرتضی هنوز به مخدّه تکیه داده بود و مپل همیشه فقط گوش می داد . گوش می داد و فکر می کرد . به گلشا ، به آن شبها ، به آن آدمها ، به مهتاب و آن شبهای پر مهتاب .....

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

خدا جون

سلام خدا جونم . خوبي ؟ خوشي ؟ اون بالاها خوش مي گذره ؟ از اين همه گناهاي ما كه پكر نيستي؟ خب حالا تو خودتو زياد ناراحت نكن . اين همه بنده ي خوب داري . چي ميشه كه يكيشم مثل من گناهكارو كج و معوج باشه؟ آره خدا جون . يادته قبلاَ چقدر بيشتر يادت بودم ؟ اون موقع ها خيلي بچه مثبت بودم . ولي نمي دونم چرا زرت تا اومدم تواين 18 سالگي اينقدر بچه منفي شدم ! اون 4 ماه كه تا بهمن تعطيل بودم باز كلي بچه ي بدي شدم . اولاش يادته چقدر عذاب وجدان داشتم ؟ تو از هر راهي اومدي كه منو به راه راست هدايت كني . ولي مگه منِ تقس ( تغس ؟ طقص؟ تغص؟ طغص؟ طغس ؟ ) اين حرفا تو گوشم رفت؟ هر چي تو از طريق آدما اقدام كردي ممن خريت كردم . حتي آقا جون و مامان بزرگ رو هم فرستادي تو خوابم . بهم چپ چپ نگاه كردند . باز به روي خودم نياوردم . عدش داداش نويد اومد به خوابم و گفت باهات قهرم . كلي تحت تاثير قرار گرفتم . اما باز بعد از 15 , 16 روز همه چي يادم رفت . آخرش ديدي من آدم نمي شم و حتماَ بايد چوب بالا سرم باشه , از طريق غيرت داداشا وارد عمل شدي . تا يه مدت افاقه كرد . ولي باز اين دانشگاه باز شد و روز از نو روزي از نو . الآنم كه همينطوري دارم بببيشتر مي رم ته چاه . هر روز كمتر يادت مي افتم . حالا خدا جون . الهي من قربونت برم . فدات شم . خيلي كوچيكتم . به جون خودم قول مي دم بچه ي خوبي بشم . ديگه هر چي تو بگي گوش مي دم . نمازمو اول وقت بخونم . فراموشت نكنم . خــــــــــــــــــدا جون ! هفته ي بعد همون امتحان خفنه رو دارم !! من بازم فدات ميشم . مي دوني كه اگه اين امتحانو بد برم بايد 4 واحد رو حذف كنم . واااااااااي بعد بيچاره مي شم . حالا اين تن بميره يه كمكي بكن به ما . تا لااقل ترم اول به واحد حذف كردن نيفتم ! مامان رو هم كه ميبيني خودت ! هي ميگه اگه درس خوب نخوني حلالت نمي كنم . ديگه اون حلالم نكنه كه بايد برم بميرم . خدا جون . من قربونت برم .خيلي ماهي . قول مي دم اگه اين ترم به خوبي و خوشي تموم بشه از 4 تير كه امتحانام تموم بشه , فرداش بشينم درساي ترم بعدمو بخونم !( اوه اوه اوه ! بابا يه دروغي بگو كه بشه بعداَ درستش كرد ! اين درغاي خفن چيه مي گي ؟!!)
حالا ديگه من خودمو سپردم به تو مثل هميشه . خيلي چاكرتيم . خاك پاتيم خدا جون !!!!!!!
نكته : مي دونم كه اونقدر از درس حرف زدم ديگه سرتون درد گرفت . خب چي كار كنم ؟ يه استامينوفن كدئين بخوريد خوب ميشيد!!!!!!!!!!
حق یارتون
  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ايستگاه

آفتاب داشت مي كوبيد . داغ داغ داغ .همه يا با عجله به طرف خانه هايشان مي رفتند و يا سايه اي براي فرار از اين همه محبت آفتاب پيدا كرده بودند . ولي سر ايستگاه هيچ پناهي براي پيرزن و دختر 7 , 8 ساله نبود. همان جا ايستاده و چشم به انتهاي خيابان دوخته بودند . " اي كاش اتوبوس زودتر ميامد . " جمله اي بود كه مرتب در ذهنشان تكرار مي شد .آسفالت خيابان هم لطف خورشيد را هنوز نگرفته , به آدمها پس مي داد و آن دو هم مستثني نبودند . كنار پاي پيرزن يك گالن سنگين پر آب بود و دختر روي يك كيسه ي پر از پشم نشسته بود . پيرزن كلافه از اين همه گرما و انتظار چادرش را روي سرش كشيد تا سايباني درست كرده باشد . دختر هم به دنبال او روسري بزرگش را جلو آورد و از زير سايبانش به ماشينهاي نارنجي خيره شد كه به سرعت مردم را سوار مي كردند و دور مي شدند .يادش آمد كه يك بار از پيرزن پرسيده بود :" چرا ما با ماشينهاي نارنجي نمي رويم ؟ " و در پاسخ شنيده بود : چون براي ما درست نشده اند .و از آن پس هميشه با ديدن آنها , يك ضربدر قرمز جلوي چشمش ظاهر مي شد . همانطور كه وقت ديدن گوشت , اسباب بازي , موز , دوچرخه , شكلات و... اون ضربدر لعنتي رو مي ديد .
كم كم از دور شبه اتوبوس پيدا شد و با ديده شدن آن هر دو به هم لبخند زدند . اتوبوس كمي قبل از ايستگاه ايستاد . پيرزن گالن سنگين آب را بلند كرد و لنگ لنگان به طرف درب عقب دويد . دختر هم در حالي كه زير كيسه ي بزرگش گم شده بود به سختي خود را رساند . كسي جز آنها در ايستگاه نبود . راننده به شاگردش چشمكي زد و پدال گاز را فشار داد و پيرزن و دخترك بهت زده را تنها گذاشت . اتوبوس اميد دور شد و آن دو با ناباوري رفتنش را نظاره كردند . دختر كيسه را روي زمين انداخت و با نا اميدي روي اسفالت رها شد . پيرزن دوباره به انتهاي خيابان خيره شد اما چيزي جز ماشين هاي نارنجي ديده نميشد ....
حق یارتون


پيوست : آقا من ۴ تا نظر واسه اين مطلب گرفتم همين الان که هی همه منو دعوا کردند که همه جا بارونهو تو چرا نوشتی آفتاب ! . بابا به خدا به جون مامانم زاهدان آفتاب مرداد داره می تابه . شما تغيرات جوی اينجا رو زياد بهش توجه نکنيد . مثل ما قاطی می کنيد !   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٢

افکار مشوش من...

ساعت 1 نصفه شبه . من روی تخت در حال چرت زدن هستم ویک کتاب قطور فیزیک جلوم بازه . تیتر صفحه به شکل یه هیولای چهار سر، شکلک در میاره :« دستگاههای پایستار دو بعدی و سه بعدی » (جان؟! یه بعدیشو نفهمیدیم چه برسه به سه بعدی و...! ) یه عالمه شکلهای عجیب و غریب انتگرال و بینهایت و رادیکال توی هم دیگه فرو رفتن و از دور مثل لشکر سیاه دشمن به نظر میان که شمشیرها و نیزه ها شونو به طرف من گرفتند ! می رم تو فکر ... چه بامزه ! هفته ی بعد در چنین روزی امتحان زبان داریم . بد نیست برم برم ببینم موضوع این 8 ، 9 درسی که داده چی هست ! شاید جالب باشه !بعد این فکر ذهنمو مشغول می کنه که رنگ جلد کتاب ریاضی لیت هولد چه رنگی بود آیا؟! نارنجی یا سفید ؟! ..عقلم به جایی قد نمیده ! امّا وقتی یاد شیمی می افتم یادم میاد که رنگ جلد شیمی مورتیمر مشکی بود . بابا دیگه این یکی رو می دونم . ناسلامتی رشتمون شیمیه ها ! ولی هر چی به ذهنم فشار میارم چیزی از افاضات جناب مورتیمر به خاطرم نمیاد ! عیب نداره مهم رنگ جلده که یادمه !
یه دفعه یه عالمه افکار خنک از یه دنیای مجازی مثل یه رود روی افکار قاطی پاتیم جاری میشه ... به به وبلاگ ! وبلاگهایی رو که دیشب سر زدم به خاطرم میاد . یاد مطلب مسعود می افتم و اون موتوریه ! خندم میگیره . یاد مطلب آخری که از دبیر کل خوندم می افتم که گفته بود میخواد بره . اعصابم خورد میشه .مطلب رضوان در مورد بزرگ شدن میاد تو ذهنم . تو فکر می رم . به یاد داستان معجزه ی لورکا می افتم . غمگین میشم . مطلب احسان به یادم میاد . هوس می کنم برم کوه . حرفای لاله با خودش لبخند به لبام میاره . یاد فیلمی می افتم که کاوه مجبور شد با دور تند ببینه ! دلم می سوزه ! یاد عشق می افتم و حضرت عشق (ع) . نفس عمیق می کشم ...و ..
همینطوری توی این افکار غرقم که یه دفعه چشمم به کتاب فیزیک می افنه .: « دستگاه های پایستار دو بعدی و سه بعدی ! »( نــــــــــــــــه ! ) و پشت سرش سر نیزه های انتگرال ها و شمشیر های نوک تیز رادیکال های دشمن ! و بعد هم فکر زبان و...
وای .. بی خبال بابا ! کتابمو میبندم و می رم تو رختخواب . چشمامو میبندم و سعی می کنم به یه چیز خنک فکر کنم .......... شاید به یه رودخونه ی سبز ...

نکته : دوستان این افکار مال پریشبه . الآن مسلماً فکرای من همراه با مطلبای وبلاگای شما آپدیت شده اند !
حق یارتون   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٢

مکمل کيسه ی سياه

سلام .چند روز پيش لورکا واسم يه ايميل فرستاد . و توی اون ايميل يه شعر از شهريار قنبری فرستاده که مکمل اون مطلب کيسه ی سياه منه . دستشون درد نکنه . هم لورکا هم شهريار قنبری
اميدوارم خوشتون بياد:
آره راسته این درسته دست من ، دست کنیزه
شما صاحب اختیاری دستهاتون برام عزیزه
شما معصوم و صبوری شما انگار خود نوری
همه جا هستی و نیستی همیشه فقط یه جوری
میدونم جسارته ، اسم شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه ، دستهاتون رو دوست دارم
اگه گستاخی نباشه ، نفسهام مال شما
تا چشام میبینه مثل سایه ، دنبال شما

شما عشق لایزالی شما ذات بیزوالی
شما حاضر ، شما غایب شما ممکن و محالی
شما صاحب یقینی شما گردش زمینی
شما علت ، شما مقصود شما پاکیزه ترینی
شما پیدا ، شما نایاب شما اول ، شما آخر
شما بیداری هر خواب من کنیزم ، شما سرور
دستی انگار شما رو از آسمون فرستاده
هرچی هس ، بد بودن و به دستاتون یاد نداده

شما از جنس سپیده شما ابریشم شعری
شما علت نخستین خلقت مبهم شعری
شما بهترین شبانی شما قدیس و فرشته
کاشف حرف و صدایی کاشف خط و نوشته
چه تماشایی دستهای شفا بخش شما
چشمای بسته این خسته کنیز و وا کنه
این یه میلاد دوبارس ، متبرک و عزیز
وقتی سرور من و با اسم کوچیک صدا کنه

این ترانه را هواداران برابری زن و مرد دوست نمی داشتند . با اینهمه از یاد نبرید که گستاخی ، غمنامه ی مادر بزرگ است . قصه سرسپردن و خاموش ماندن و عاشقی . لورکا .

خب خوب بود؟
حق يارتون   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢

بابا ... سياست !!!

بابا ما آخرش نفهميديم اين جنگ امريکا و عراق بالاخره چی شد . يه روزی می گن آمريکا بغداد رو گرفته اما يه ساعت بعدش عراق می گه : نه بابا بغداد سر و مرو گنده است . باز امريکا می گه بمب ۱۰ تنی انداختيم رو سر بغداد . صدام ميگه : غلط کرده هر کی اين حرفو زده . خدا رحم کرده تو قرن ۲۱ عصر ارتباطات و راديو و تلوزيون و اينتر نت و ماهواره و هزار کوفت ارتباطی ديگه زندگی می کنيم . خوبه ناسلامتی چند هزار خبرنگار و گزارشگر از کل عالم وجود ! رفتند عراق . ديگه اين همه خبرای ضد و نقيض چي بيد؟ يکی نيست به اين صدام بگه بيشين بينيم بابا ! چی ميگی هی پز و افه ميای که ما هنوز پابر جاييم؟ انگار نمی دونه که بصره رو انگليس هپلی هپو کرد . حالا اين صدام يه طرف يه طرف شيوخ بصره هم واسه ما افه می ذارن ! بابا شما ديگه چی می گيد؟وقتی ارتش انگليس بهتون ميگه که شهر رو تسليم کنيد مثل بچه ی آدم بگيد چشم! حتماْ بايد با توپو تشر بندازنتون بيرون؟ حتماْ بايد اون همه آدم و ۹ تا بچه ی بی گناه و... کشته بشن ؟ حالا شما هی مقاومت کنيد !
راستی صدام جون میدونستی که امروز امریکا جون می خواد بیاد بیخ گوشت تو « ام القصر» واست دولت موقت تشکیل بده؟ این یکی رو می خوای چی بگی؟ حتماْ می خوای بگی این نشست واسه خوش و بش آمریکایی هاست . سخت نگیرید! بوش هم که علناْ با این کارش اعلام می کنه « سازمان ملل متحد ! همراه با کشورهای اروپایی برو بمير!
تازه امريکا به عراق رحم کرده و گفته بعد از جنگ می ديم کشورتونو خودتون اداره کنيد . گفته صدام کوچولو ! نترس وزارت بهداشت مال تو . وزارت دفاع هم ما بر ميداريم . عجب عدالتی !
حالا يکی هم پيدا نميشه اين وسط بگه من جی کاره بيدم؟ آخه منو چه به سياست ! حالا شما زياد سخت نگيريد . بالاخره منم بايد به يه چيزی گير بدم ديگه ! وگرنه اين وبلاگه بی صاحاب ميمونه . ولی به خدا من تو اين جنگ بی طرفم . باز نياين پس فردا منو تير بارون کنيد !
تا حالا از سياست حرف نزده بودم . چه حس بدی دارم
حق يارتون   
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢