باد ما را خواهد برد...

کاش زندگی گذری بود از ابرها. کاش تمام هيجان نوجوانی در مزمزه يک عشق ناب را در مغازه ها به جای عسل می فروختند و هر روز سر ميز صبحانه آن را می چشيديم و بعد خود را به ميدان جنگ نابرابر روزمرگی و زنده بودن می سپرديم.

از دور شدن می ترسم...دور شدن از تمام چيزهايی که مرا وا می داشت به مهتاب لبخند بزنم.کاش هميشه نگاهم با ديدن ابرهای پنبه ای لبخند می زد و نه از برق دروغين ماديات دنيای پوشالی آدم ها.

تو هم دور خواهی شد.تو ! تو هم خواهی رفت مثل من. من را متهم نکن.اجبار اين زندگی شهر ملکوتی ابرهای مرا  توده ای از بخارات تعريف می کند که از اقيانوس ها تبخير شده و با حرکت باد جابه جا می شوند و لبخند نارنجی مهتاب را برامدگی های روی يک قمر مصنوعی که به علت جاذبه به دور کره زمين می چرخد... کره زمين! نه آبی افسانه ای من...

آری ...باد ما را خواهد برد....

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦