بنويس . بنويس بنويس بنويس . نذار اين آتيش داغونت کنه . از درون ذره ذره آبت کنه . چرا تحمل ميکنی ؟ کدوم قانون لعنتی گفته بايد تحمل کرد و خاموش بود . چرا بايد ساکت بود و لبخند زد ؟ چرا بايد ترسيد از حرف يه سری احمق مثل خودت . چرا بايد خجالت کشيد از بی پرده بودن ؟ چرا ؟ نگران چی هستی ؟ بذار همه بخونن بذار همه بدونن . اين همه مدت ساکت بودی که بگی سکوتم از رضايت نيست ؟ فکر می کنی کسی اهميت ميده ؟ فکر می کنی کسی وقت سر خاروندن داره ؟ يا اينکه وقت داره نفسشو بگيره و بياد تو تو اون خلاء لعنتی که دورت ساختی و ازت بپرسه چته ؟

حالا هی بشين و فکر کن . فکر کن به اون گذشته لعنتی . فکر کن تا آتيش بيشتر شعله ور بشه . اونقدر بسوز تا خاکستر بشی . اونوقت ببين کی مياد خاکسترتو به آب بسپره . هه ! مسخره است نه ؟ اما دنيا همينه .. همين !

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤