تاسال ۸۴

یه سال دیگه داره شروع میشه و من میرم که بیستمین بهار زندگیمو ببینم . راستش نمی دونم چی باید بگم . وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم که خیلی فرق کردم . روز به روز دارم تو کوره زندگی پخته تر می شم و این حالت رو دوست دارم . به چیزای بزرگ فکر می کنم . نمی خوام توقع کمی از زندگی داشته باشم . اما می دونم در ازای این خواسته هام باید تلاش کنم . می خوام تو زندگیم استراتژی داشته باشم . مثل یه شطرنج باز حرفه ای ! یکی از بزرگترین آرزوهام داره به حقیقت می پیونده و من هر روز بیشتر به این موضوع ایمان می آرم که هیچ کاری بی اجر نمی مونه . همین الآن درگیر یه مشکل بزرگ هستی ؟ با خودت کلنجار می ری که این کار سخت رو انجام بدی یا نه ؟ می دونی راه درست چیه اما می ترسی یا نمی خوای که انجامش بدی ؟!

خواهش می کنم اشتباه نکن ! انجام کاری که می دونی درسته رو به بعد موکول نکن . همین الآن اقدام کن چون ممکنه دیگه خدا این فرصتو بهت نده . یه قدم برای انجام کاری که ایمان داری درسته بردار . بعد بشین نگاه کن ، ببین خدا چند قدم برات برمیداره .. ارزششو داره .. خدا بی نظیره .. بی نظیر . هر چی بهمون بده از سرمونم زیاده .... در ضمن ...کاش همونطور که به چشمامون اعتماد داریم ، به رویاهمون هم اعتماد کنیم ...

نمی خواستم شعار بدم ! اما گاهی دلم واسه خودمون می سوزه که اینقدر کوریم ! نه کور نیستیم ! از قصد چشمامونو بستیم و داریم از نور فرار می کنیم . کاش یه ذره لای چشممونو باز می کردیم !! به جان خودم اینا رو دارم به خودم می گم . آخه خود احمقمو می شناسم که هیچ وقت آدم نمی شم و مث .... بی خیال !!! احترام آدمیزاد بر همه موجودات واجبه !! حتی بر آدم !

خب می بینم کــــــــــــــــــــــــــــــه امسال گوش شیطون کر و چشمش به هکذا کور این شهر خاکی ما رنگ بارون دید و همچین بگی نگی رنگ و روش باز شد . پس چی !! فک کردید ما کویریها بهار نداریم ؟!!

 

حالا یه نموره مؤدب گردیده و حلول ( آدم یاد هلو می افته !!) ...نپر تو حرفم !! بلــــــــه ! حلول ( هلوی !! ) سال نو رو به همتون تبریکات عرض می نمایم و آرزوی موفقیت و این جور چیزا رو براتون دارم . ایشالله که سال بعد سالی پر از شادکامی و از همه مهمترپر پول براتون باشه !!!

 

 خداحافظ تا سال بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعد !!!!!!!!!

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳


اقيانوس سياه

روزهای بهاری می آیند

بی هیچ بهانه ای برای

باریدن چشم احساس من

و من بیت بیت غزل احساسم را

در اقیانوس سیاه چشمان تو می جویم

چشمانی که گاه

برای غرق شدن در تاریکی شان

باید از هفت آسمان بی ستاره شب

عبور کرد

می دانی ؟

رقص جوهر بر روی کاغذ را

دوست دارم

اگر این رقص

برای چشمان تو باشد...

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳


يک پنجره

یک پنجره می خواهم

برای نجات نگاهم ،

 ازاین دیوار سرد و عبوس

در این خانه خاکستری

گویی گرد نقره ای اندوه پاشیده اند

و کسالت یک بعداز ظهر جمعه

در هر گوشه آن جا خوش کرده

دستانت را می خواهم

که در دل این دیوارهای سنگدل

پنجره ای باز کنی

و لبخندت را

به من و گل های یخی

هدیه دهی

چرا اینگونه بیهوده ای و بی دغدغه ؟

ثانیه ها از لای انگشتانت می لغزند

ودر ابرها فرو می روند

و من

در اعماق این فصل سرد

تشنه لحظه ای با تو بودنم

 

                                                 مرا دریاب من خوبم

                                                 هنوزم آب می کوبم !

 

 

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳


بارون نيمه کاره ..

بارون به سقف شیشه ای پاسیو می خورد و شوق بیرون پریدن را در آدم زنده می کرد .« نمردیم و دیدیم ابرای این شهر هم بلدند تف کنند ! » این را مهدی در حالی که دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرده و سرش را بالا گرفته بود گفت . اما نه من و نه مامان هیچ کدام خنده مان نگرفت . از آنجایی که به قول مامان سال به 12 ماه رنگ باران را نمی دیدیم ، هیچ وقت به فکر خریدن چتر نبودیم . برای اولین بار از اینکه درست همین الان کلاس داشتم خوشحال بودم .

مثل برق حاضر شدم و پریدم تو کوچه . از سر تا ته کوچه مثلاً نوسازمونو می گشتی اثری از رعایت اصول شهرسازی نمی دیدی ! کف آسفالت مثل پنیر اصل تبریزی جا به جا چاله چوله داشت و همه پر از آب بودند . بارون به شدت می بارید . قطره ها تک تک خودشان را توی چاله های کوچک و بزرگ رها می کردند و دلِ نازک گودال های تنها را می لرزاندند . ناودون های آفتاب خورده ناباورانه جریان آب را در درونشان حس می کردند و با خنده آن را به آغوش کوچه می فرستادند . خانه هایی که تا پیش از این با نما های زیبایشان فخر می فروختند و چشم عابران را به سوی خود بر می گرداندند ، غافلگیر شده  بودند و آب به دیوارهای ظاهراً استوارشان رسوخ کرده بود و پنجره هایشان یواشکی اشک می ریختند .

از کوچه گذشتم و به خیابان رسیدم . ایستگاه اتوبوس خلوت تر از همیشه بود . برای اولین بار از بی توجهی شهرداری برای نصب یک صندلی و سایبان در دلم شکایت نکردم ....

 

پیوست : قصد سر کار گذاشتن کسی رو نداشتم . اینم یکی از داستان های نیمه کاره ام بود که در برگ های پاره پاره گذشته جا مانده بود ....

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳