در پشت ابرها
هوای اتاق گرم شده بود . به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد . نسیم خنکی صورتش را نوازش کرد و موهای کوتاه روی پیشانی اش را رقصاند . اما سردردش همانطور باقی ماند و از جایش تکان نخورد .
نفس عمیقی کشید و دوباره پشت میز کارش نشست . پرونده ای روی میز باز بود که ظاهراً باید به آن رسیدگی می کرد . اما در عوض کاغذ سفیدی را برداشت و تن بی دفاع آن را مورد هجوم تیرهای تیز و سیاه قلم قرار داد . ذهنش همه جا گردش می کرد جز روی پرونده .
زندگی اش مثل فیلم کوتاهی از جلوی چشمش رد می شد . تازه 20 سالش تمام شده بود که مادرش برایش زن گرفت . مادر همیشه ورد زبانش بود که هر که ازدواج کند نصف دینش را خریده و چه بهتر که آدم هر چه زودتر آین کار را بکند . آن وقت ها از اینکه حرف مادرش را زمین نزده بود احساس غرور می کرد . همان وقت که به گفته مادرش نصف دینش را خرید با خودش عهد کرد که به بقیه آن در زندگی اش عمل کند .
با این افکار پوزخند تلخی زد و با خودش گفت :" حتماً به خاطر همونه که مجبورم با 150 تومن حقوق بخور نمیر سر کنم و زن و بچه ام تو دو وجب اتاق زندگی کنن . "
ظاهراً امروز باید کرایه خانه را میداد . اما شاید اگر تمام جیب هایش را می گشت می توانست تنها مقداری برای کرایه تاکسی پیدا کند تا خود را به خانه برساند .
از خط کشیدن خسته شد و خودکار را روی میز کوبید . پرونده را بست و رفت تا آبی به روی ذهن پریشانش بزند ...
روبروی آینه ایستاد . سی سال بیشتر نداشت اما چهره اش سخن از چهل یا بیشتر می گفت .چین و چروک ها راهشان را به صورتش باز کرده بودند و تارهای سفید ، سرش را کمی برفی نشان می دادند .سرش را پایین آورد و تا می توانست با شدت روی صورتش آب پاشید . اما پیشانی اش مثل سنگ داغی شده بود که انگار هیچ چیز رویش اثر نداشت . صورتش را خشک کرد وبا همان سردرد به اتاقش برگشت . حتی صدای چند نفری را که در راهرو به او سلام کردند ، نشنید .
تازه پشت میز نشسته بود که یک نفر وارد شد . مرد قد بلند و شیک پوشی بود که انگار تازه از زیر اتو بیرون کشیده بودندش . حتی پوشه ای که در دستش بود هم با رنگ شکلاتی کت و شلوارش همخوانی داشت . با لبخند ملیحی جلو آمد ، مودبانه سلام داد و گفت :" قربان این پرونده خدمت شما ! لطف کنید و زحمتش رو بکشید . "
مرد با بیحوصلگی پرونده را گرفت و ورق زد وسپس در حالی که آن را می بست روی کوه پرونده های تلمبار شده در کمد گذاشت و گفت :" یک ماه دیگه تشریف بیارید . " مرد شیک پوش با حیرات پرسید : " یک ماه ؟ " و ادامه داد " ولی قربان من فردا لازمش دارم ."
مرد در حالی که به پرونده ها اشاره می کرد گفت :" می بینید که ، بقیه هم هستند و باید به نوبت رسیدگی بشن "
مرد شیک پوش با اطوار عجیبی که اصلاً با ظاهرش همخوانی نداشت پرسید :" حالا هیچ راهی نداره ؟ "
مرد با کلافگی گفت :" عرض کردم که نمیشه . همه مثل شما عجله دارن . "
بعد از چند لحظه مکث مرد شیک پوش در حالی که سعی می کرد صدایش را پایین تر بیاورد گفت :" ممنون میشم اگه این پرونده رو تا فردا رسیدگی کنید ." و در همان حال یک بسته هزاری تا نخورده از جیبش بیرون آورد و زیر کاغذهای مجروح و تیر خورده روی میز پنهان کرد . مرد در حالی که سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد با کمی جدیت گفت :" آقای محترم ! برای رشوه دادن جای خوبی نیومدید . تشریف ببرید و یک ماه دیگه بیاید . اون پول رو هم بردارید وگرنه...» و در همین لحظه مرد شیک پوش حرفش را برید و با تواضع گفت :" بله بله . اما شما یک لحظه اجازه بدید ... " و در حالی که یک بسته دیگر را به سرعت زیر کاغذ ها پنهان می کرد با لبخند ادامه داد :".. این هم شیرینی بچه ها ! "
مرد خواست عکس العملی نشان دهد اما ناگهان چهره صاحبخانه پیر و خرفت در برابرش نمایان شد و پشت سرش قیافه ناراضی همسرش که دائم از اوضاع موجود شکایت داشت . سرش را تکان داد تا این افکار را فراموش کند و با ارباب رجوع با جدیت برخورد کند اما در همان لحظه شهریه مدرسه پسرش از جلوی چشمانش رژه رفت و پشت بند آن قسط یخچال و تلویزیون با لبخند خبیثی نمایان شدند و بعد هم کفشهایش در حالی که خمیازه می کشیدند وارد صحنه شدند .
مرد درمانده شده بود . ارباب رجوع که گویی به درماندگی او پی برده بود به سرعت گفت : " البته مطمئناً فردا بعد از آماده شدن پرونده باز هم در خدمتتون هستیم ."
مرد ناگهان چهره مادرش را به یاد آورد و خواست چیزی بگوید اما دوباره صف بدبختی ها در برابرش قد علم کردند . دیگر حسابی کلافه شده بود . قلبش به شدت می زد . احساس گرما می کرد . رویش را به طرف پنجره گرداند . باد آن را بسته بود و نسیم دیگر نمی وزید . یاد سر دردش افتاد . دیگر احساسش نمی کرد . به طرف پنجره خیره ماند . ابرها آسمان را پوشانده بودند و خورشید پشت پرده های سفید کز کرده بود . در اتاق هیچ صدایی جز برخورد مداوم کفش های ارباب رجوع به زمین شنیده نمی شد .
مرد با خود اندیشید که تا کی خورشید می خواهد پشت ابر بماند ؟....
ياد پاييز

در نیمکره راست مغزم مگسی وز وز می کند و از بر هم خوردن بالهایش این کاغذ چرکین می شود .
چند روز است که در آسمان پاییز پرواز میکنم و در کوچه های تابستان قدم میزنم .گاه سرمای وجودم را هاه می کنم و با بخار سفیدی به ابر ها می سپارم .
اکنون بیهوده ام .
پاییز... پاییز گذشته را با این ترانه می گریم :
تحمل کن عزیز دل شکسته تحمل کن به پای شمع خاموش
بر مزار سرمستی کودکانه ام نشسته ام و بیهوده آه می کشم . بر مزار یاد پاییز ، عطر تازگی و شور ، طعم اذان سر افطار ، اردوی دانشجویی و باغ خاتم ، سرعت صد و شصت و خنده های بلند دسته جمعی ، حس اینکه تمام کاینات برای تو هستند و تو برای ...
آه امروز اربعین بود ؟
چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره ....
چیزی بگو اما نگو قصه ما به سر رسید....
نمی دانم . مگر مجبورم بیهوده اینجا را با خنجر خاطره یادگاری بزنم ؟
---------------------------------------------
فعلاْ لينکامو بر می دارم . می خوام وبلاگم نفس بکشه . سر فرصت درستشون می کنم .

"می توان هزار پا داشت اما در چنگال مرگ گرفتار آمد . "
این را می نویسم و در اندیشه هزار پای تنهایی هستم که در تلاش بیهوده ای برای فرار آخرین نفسهای باریکش را کشید و نقشش بر کف دمپایی من حک شد .
امشب بادهای سراسیمه بر شیشه ها می کوبند . شاهکار ادیسون هم در برابر این طوفان حادثه تاب نیاورده و اینجا نور لرزان شمع تنها کفاف دیدن خطی از کاغذ را می دهد . سایه دراز اشیاء ، روی دیوارهای خاموش طرح های شیطانی شان را ریخته اند و گاه با تاریکی پچ پچ می کنند.
امشب من در برزخ گذشته و هنوز ایستاده ام . در سرم هزار پایی دست و پا می زند و گویی هر یک از پاهایش راهی است نامعلوم به سوی طرح نامرئی فردا .
امشب دمپایی ام را برمی دارم و نقش هزار پا را بر کف آن حک می کنم . شمع لرزان را به تاریکی می خوانم و در دهان بادهای وحشی می دوم . پاهایم را از طوفان پس می گیرم و با آنها به آغوش آینه های هنوز می روم .
امشب تا سحر سایه ها را خواهم شمرد و صبحگاه به پرنده شادمان مرگ لبخند خواهم زد ....
جای پای بهار
اینجا اتاق من است . همان اتاقی که مرا با طناب خلاء حلق آویز کرده بود .جعبه جادویی به اتاق پذیرایی منتقل و بازیچه کودکان سی ساله شده است . سر و صدا همدست شده اند ، سکوت را بلعیده اند و با هم بر مغز من می کوبند . حتی از در بسته هم کاری بر نمی آید . گاه کودکان کوچک تر به زحمت دستگیره را میچرخانند ، در بی تعادل باز می شود و دستگیره دیوار را می بوسد : تـــــــــــــق !
دفترم در انبوه اشیاء آواره معلق است و شاید هم اکنون قلمم روی بالش می چرخد !
کودکی زار می زند ، آن دیگری با شیپور جار میزند و یکی روی لگن نشسته و همانطور که از پایین کارش را می کند مادرش از بالا غذا در دهانش می گذارد !
نه ! اینجا کودکستان نیست . اتاق من است !

اینجا اتاق من است . بهار در میان چمدان های ژولیده گم شده است . در خیابان درختان کاج هنوز سبزند . گزهای در هم تنیده رنگ خاکی کوچه های کهنه را سایه ی خاکستری زده اند . دیوارهای گِلی نمی دانند در بهارند یا خزان .
در باختران مردم از دانه های بازیگوش و بی هنگام برف می گویند و اینجا خورشید پادشاهی می کند . اینجا بهار زیر لگدهای تابستان له شده و تنها گهگاهی می توان جای پای آن را روی تن فروردین دید .
اما من اینجا می خواهم رازی را فاش کنم .
آری . من امروز جای قدمهای سبز بهار را در عطر چمن های آب زده کنار خیابان دیدم ...
هستيم !
سلام .
خوبید ؟ سال نو مبارک و این حرفا . حوصله چاخ سلامتی ندارم ! فقط اومدم بگم که من هنوز زیر آوار هجوم 15 تا مهمون عزیز زنده ام ! اگه باز هم تونستم زنده بمونم که می تونید نوشته هامو بخونید . وگرنه حلالمون کنید !
شوخی کردم بابا کلی داره خوش می گذره عید با مهمونا ! فقط موندم بعد از 13 با این همه درس تلمبار شده چی کار کنم ! همه امیدم به این تعطیلات بود .
خب دیگه به زودی وقتی امن و امان شد میام .
بازم عید همه مبارک . فعلاً بای
