شادترين تحويل سال
نوشته های بی سر و ته ، طرح های ناقص ، یکی کر ، یکی لال ، این یکی کور و آن دیگری لنگ . همه بلاتکلیف در هنوز رها شده اند و من در برگهای دفترم شاد در پروازم ! یک خدای پر نقص با مخلوقات ناقص ، چرا نباید شاد باشد ؟!
اتاقم پر است از خلاء . دانه های خام برنج زیر دندانهایم صدا می کند . مادر در خلاء حفره ای زده و در جستجوی سنگریزه ، برنج ها را می کاود .
پنجره بی حضور پرده های غبار گرفته غمزده است و باد گویی نمی وزد و در عوض ذهن بی جرقه من هو هو می کند .
بهار در راه است . این را از فرشهای روی بام شنیدم .
«" عیدی کارکنان دولت مِن جمله کارکنان و بازنشستگان آموزش و پرورش به زودی..." » پدر با هیجان صدای ساکن گوینده را بلند می کند وهمه را به سکوت می خواند . شادی ِ تازه از راه رسیده را در چهره اش می توان دید .
من در برابر چهره نگران مادر مربایش را می چشم . مزه آبلیمو می دهد . لبخند می زنم:" شیرینی اش عالی است !" کمی آسوده می شود . خوب است که او هم شاد باشد .
حالا دیگر همه شاد هستند . من ، نوشته های ناقصم ، مادر ، پدر ، پنجره تنها ، مرباهای ترش ، سنگریزه های بازیگوش برنج ، لشکری از فامیلهای خندان که به سوی شهرمان روانند و همه بهترین و شادترین سال تحویل را خواهیم داشت بر روی سنگ قبر روشنی به نامِ.....
و من مطمئناً آنقدر خودخواهم که اینچنین تحویل سال شادی را برای هیچ کس آرزو نخواهم کرد !
عطر آشنا
خیلی زیباست که یک روز عصر از خانه بیرون بیایی و ناگهان بوی آشنایی به مشامت بخورد . عطری که سالهاست حس نکردی . بوی بچگی . کوچه های پر هیاهو ، گرگم به هوا ، لی لی ، عطر تابستان ، به دنبال آن طعم خنک بستنی یخی پرتقالی و گهگاهی هم تجربه شیرین پاستیل میوه ای در محله های نارنجی کرج .
کمی جلوتر می آیی . چند دختر بچه کوچک با خوشحالی گچی پیدا کرده اند و خانه های بازی لی لی را روی آسفالت ترک خورده می کشند . وااای ! مست می شوی . از خوشحالی می خواهی بروی و روی نَشُسته و معصومشان را ببوسی . دلت می خواهد روی آن خانه های کوچک با خطوط کج و کوله اشان بپری و پایت روی خط برود و بسوزی . هوس نشانه گیری و انداختن سنگ درست در خانه شماره 6 دیوانه ات می کند .
در همین افکارِ موّاج غرق هستی که ناگهان سنگینی نگاهِ تیز رهگذران به چهره خندان دلت سیلی می زند و از رویا بیرون می پری .به ناچار سر را به زير می اندازی و چشمان تاریکت را به پارچه خاکستریِ کف خیابان می دوزی و راهِ کسالت بارهر روزه را ادامه می دهی .
اما چند قدم آنطرف تر با به یاد آوردن یک لحظه کودک شدنت زنده می شوی ، بی صدا ازاعماق وجود فریاد می زنی و با صدای بلند در دل می خندی !
بيهوده
مادرم گل قالی را روی تکه کاغذی کشیده و با شوق یک کودک 7 ساله به من نشان می دهد . من به خطوط کج و معوجش نگاه می کنم و لبخند می زنم !
سردم است... می خزم زیر پتو...گویی سردی یک عشق نافرجام را دارم ...
امروز تاسوعاست ....نمی دانم شاید هم عاشوراست و ضبط من بی اعتنا به تقویم همچنان می خواند..
the last time i cried....
مادر سگرمه هایش در هم است ! آخر محرم است و می گویند که موسیقی حرام است و من با خود می اندیشم آدمها با ساز و دهل در هیئت چه می سازند !
مادرم از من غمگین شده و رفته اما ضبط همچون من بی تفاوت است و باز هم می خواند ..
and I.... will always LOVE you
فردا عاشورا است و در این روز همه بر مزار خاطرات مدفونشان می روند ... خاطرات صورتی بچگی ، بازی با برادرها : شهاب بازی ، آقا دیوونه بازی ، آقافرهاد بازی ......
مادر می گوید که تو اگر نیایی بهتر است ! آخر اینجا اگر دختر زیر ابرویش را برداشت همانند کسی می شود که باید سنگسار شود و اگر تو بیایی بعید نیست همانجا بر مزار برادرت با نگاههایشان سنگسارت کنند و من و خواهرت شرمنده خلق شویم !
...و من با نگاه سربی ام افق های دوردست را در تلویزیون می سایم ....
امروز عاشوراست .شاید هم تاسوعا باشد . لباسهای من همچنان سبز است و بیهوده کاغذ را آبی می کنم . گفته اند که امشب در کربلا همه چیزسرخ بوده : چهره ها ، چشمها ، دل ها ، روح ها....
و من ، 1400 سال بعد ، اینجا مثل یک جلبک سبز آبی نشسته ام و ضبط نمی دانم چه می خواند..
مادر می آید . باز هم سگرمه هایش در هم است . با لحن کودکی هایم می گوید :" بخند قلبم گرفت "
.. و من ....درست همين امشب ... در شب عاشورا... یا شاید هم تاسوعا ...برای مادرم ....می خندم ...
من...
آره غیبتم طولانی شد . حتماً فکر کردی داشتم رو یه داستان کار می کردم و الآن آماده است که بذارمش تو وبلاگ . اما ميبينی که اينطور نيست .
من تو این مدت چی بودم ؟ خوش بودم اما خوشحال نبودم . غم داشتم اما غمگین نبودم . ته لبخندی داشتم اما خندان نبودم . اشک تا دلت بخواد داشتم اما مثل همیشه گریان نبودم . طرح داشتم اما... و البته درس هم داشتم اما درسخوان نبودم ! به هر حال من بودم اما نبودم .
من در خلاء بودم . اما من هنوز می نویسم پس هستم . هر چند لیچار بنویسم !
این مدت توی زاهدان نمایشگاه کتاب باز شده بود . والله کتاب که چه عرض کنم ! نمایشگاه آدم ! اصلاً نمی شد راه رفت . و می دونید که در این جور جاها چه چیزهایی پیش میاد که اصلاً بهتره در موردش حرف هم نزنم ! خلاصه که هر جور قیافه ای اونجا یافت می شد . ما که هر چی گشتیم کتابای رشته شیمی رو پیدا نکردیم . اونوقت این استاد ما آقای حداد هی سوال میده و می گه برید از توی کتابای شیمی معدنی که تهیه فرمودید جوابشو بیارید !
انتخابات هم که در زاهدان برگزار بود و مثل همیشه حضور پر شور مردم کولاک کرد !!! فقط نمی دونم چرا ما هیچی ندیدیم ! عجب مملکتیه ها !
راستی دو تا کتاب ارزشمند از دو تا دوست عزیز به دستم رسیده که بهار رو زودتر از وقتش مهمون دلم کرده . از هردوشون یه دنیا ممنونم .
