ايستگاه
آفتاب داشت مي كوبيد . داغ داغ داغ .همه يا با عجله به طرف خانه هايشان مي رفتند و يا سايه اي براي فرار از اين همه محبت آفتاب پيدا كرده بودند . ولي سر ايستگاه هيچ پناهي براي پيرزن و دختر 7 , 8 ساله نبود. همان جا ايستاده و چشم به انتهاي خيابان دوخته بودند . " اي كاش اتوبوس زودتر ميامد . " جمله اي بود كه مرتب در ذهنشان تكرار مي شد .آسفالت خيابان هم لطف خورشيد را هنوز نگرفته , به آدمها پس مي داد و آن دو هم مستثني نبودند . كنار پاي پيرزن يك گالن سنگين پر آب بود و دختر روي يك كيسه ي پر از پشم نشسته بود . پيرزن كلافه از اين همه گرما و انتظار چادرش را روي سرش كشيد تا سايباني درست كرده باشد . دختر هم به دنبال او روسري بزرگش را جلو آورد و از زير سايبانش به ماشينهاي نارنجي خيره شد كه به سرعت مردم را سوار مي كردند و دور مي شدند .يادش آمد كه يك بار از پيرزن پرسيده بود :" چرا ما با ماشينهاي نارنجي نمي رويم ؟ " و در پاسخ شنيده بود : چون براي ما درست نشده اند .و از آن پس هميشه با ديدن آنها , يك ضربدر قرمز جلوي چشمش ظاهر مي شد . همانطور كه وقت ديدن گوشت , اسباب بازي , موز , دوچرخه , شكلات و... اون ضربدر لعنتي رو مي ديد .
كم كم از دور شبه اتوبوس پيدا شد و با ديده شدن آن هر دو به هم لبخند زدند . اتوبوس كمي قبل از ايستگاه ايستاد . پيرزن گالن سنگين آب را بلند كرد و لنگ لنگان به طرف درب عقب دويد . دختر هم در حالي كه زير كيسه ي بزرگش گم شده بود به سختي خود را رساند . كسي جز آنها در ايستگاه نبود . راننده به شاگردش چشمكي زد و پدال گاز را فشار داد و پيرزن و دخترك بهت زده را تنها گذاشت . اتوبوس اميد دور شد و آن دو با ناباوري رفتنش را نظاره كردند . دختر كيسه را روي زمين انداخت و با نا اميدي روي اسفالت رها شد . پيرزن دوباره به انتهاي خيابان خيره شد اما چيزي جز ماشين هاي نارنجي ديده نميشد ....
حق یارتون
پيوست : آقا من ۴ تا نظر واسه اين مطلب گرفتم همين الان که هی همه منو دعوا کردند که همه جا بارونهو تو چرا نوشتی آفتاب ! . بابا به خدا به جون مامانم زاهدان آفتاب مرداد داره می تابه . شما تغيرات جوی اينجا رو زياد بهش توجه نکنيد . مثل ما قاطی می کنيد !
افکار مشوش من...
ساعت 1 نصفه شبه . من روی تخت در حال چرت زدن هستم ویک کتاب قطور فیزیک جلوم بازه . تیتر صفحه به شکل یه هیولای چهار سر، شکلک در میاره :« دستگاههای پایستار دو بعدی و سه بعدی » (جان؟! یه بعدیشو نفهمیدیم چه برسه به سه بعدی و...! ) یه عالمه شکلهای عجیب و غریب انتگرال و بینهایت و رادیکال توی هم دیگه فرو رفتن و از دور مثل لشکر سیاه دشمن به نظر میان که شمشیرها و نیزه ها شونو به طرف من گرفتند ! می رم تو فکر ... چه بامزه ! هفته ی بعد در چنین روزی امتحان زبان داریم . بد نیست برم برم ببینم موضوع این 8 ، 9 درسی که داده چی هست ! شاید جالب باشه !بعد این فکر ذهنمو مشغول می کنه که رنگ جلد کتاب ریاضی لیت هولد چه رنگی بود آیا؟! نارنجی یا سفید ؟! ..عقلم به جایی قد نمیده ! امّا وقتی یاد شیمی می افتم یادم میاد که رنگ جلد شیمی مورتیمر مشکی بود . بابا دیگه این یکی رو می دونم . ناسلامتی رشتمون شیمیه ها ! ولی هر چی به ذهنم فشار میارم چیزی از افاضات جناب مورتیمر به خاطرم نمیاد ! عیب نداره مهم رنگ جلده که یادمه !
یه دفعه یه عالمه افکار خنک از یه دنیای مجازی مثل یه رود روی افکار قاطی پاتیم جاری میشه ... به به وبلاگ ! وبلاگهایی رو که دیشب سر زدم به خاطرم میاد . یاد مطلب مسعود می افتم و اون موتوریه ! خندم میگیره . یاد مطلب آخری که از دبیر کل خوندم می افتم که گفته بود میخواد بره . اعصابم خورد میشه
.مطلب رضوان در مورد بزرگ شدن میاد تو ذهنم . تو فکر می رم . به یاد داستان معجزه ی لورکا می افتم . غمگین میشم . مطلب احسان به یادم میاد . هوس می کنم برم کوه . حرفای لاله با خودش لبخند به لبام میاره . یاد فیلمی می افتم که کاوه مجبور شد با دور تند ببینه ! دلم می سوزه ! یاد عشق می افتم و حضرت عشق (ع) . نفس عمیق می کشم ...و ..
همینطوری توی این افکار غرقم که یه دفعه چشمم به کتاب فیزیک می افنه .: « دستگاه های پایستار دو بعدی و سه بعدی ! »( نــــــــــــــــه ! ) و پشت سرش سر نیزه های انتگرال ها و شمشیر های نوک تیز رادیکال های دشمن ! و بعد هم فکر زبان و...
وای .. بی خبال بابا ! کتابمو میبندم و می رم تو رختخواب . چشمامو میبندم و سعی می کنم به یه چیز خنک فکر کنم .......... شاید به یه رودخونه ی سبز ...
نکته : دوستان این افکار مال پریشبه . الآن مسلماً فکرای من همراه با مطلبای وبلاگای شما آپدیت شده اند !
حق یارتون
مکمل کيسه ی سياه
سلام .چند روز پيش لورکا واسم يه ايميل فرستاد . و توی اون ايميل يه شعر از شهريار قنبری فرستاده که مکمل اون مطلب کيسه ی سياه منه . دستشون درد نکنه . هم لورکا هم شهريار قنبری
اميدوارم خوشتون بياد:
آره راسته این درسته دست من ، دست کنیزه
شما صاحب اختیاری دستهاتون برام عزیزه
شما معصوم و صبوری شما انگار خود نوری
همه جا هستی و نیستی همیشه فقط یه جوری
میدونم جسارته ، اسم شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه ، دستهاتون رو دوست دارم
اگه گستاخی نباشه ، نفسهام مال شما
تا چشام میبینه مثل سایه ، دنبال شما
شما عشق لایزالی شما ذات بیزوالی
شما حاضر ، شما غایب شما ممکن و محالی
شما صاحب یقینی شما گردش زمینی
شما علت ، شما مقصود شما پاکیزه ترینی
شما پیدا ، شما نایاب شما اول ، شما آخر
شما بیداری هر خواب من کنیزم ، شما سرور
دستی انگار شما رو از آسمون فرستاده
هرچی هس ، بد بودن و به دستاتون یاد نداده
شما از جنس سپیده شما ابریشم شعری
شما علت نخستین خلقت مبهم شعری
شما بهترین شبانی شما قدیس و فرشته
کاشف حرف و صدایی کاشف خط و نوشته
چه تماشایی دستهای شفا بخش شما
چشمای بسته این خسته کنیز و وا کنه
این یه میلاد دوبارس ، متبرک و عزیز
وقتی سرور من و با اسم کوچیک صدا کنه
این ترانه را هواداران برابری زن و مرد دوست نمی داشتند . با اینهمه از یاد نبرید که گستاخی ، غمنامه ی مادر بزرگ است . قصه سرسپردن و خاموش ماندن و عاشقی . لورکا .
خب خوب بود؟
حق يارتون
بابا ... سياست !!!
بابا ما آخرش نفهميديم اين جنگ امريکا و عراق بالاخره چی شد . يه روزی می گن آمريکا بغداد رو گرفته اما يه ساعت بعدش عراق می گه : نه بابا بغداد سر و مرو گنده است . باز امريکا می گه بمب ۱۰ تنی انداختيم رو سر بغداد . صدام ميگه : غلط کرده هر کی اين حرفو زده . خدا رحم کرده تو قرن ۲۱ عصر ارتباطات و راديو و تلوزيون و اينتر نت و ماهواره و هزار کوفت ارتباطی ديگه زندگی می کنيم . خوبه ناسلامتی چند هزار خبرنگار و گزارشگر از کل عالم وجود ! رفتند عراق . ديگه اين همه خبرای ضد و نقيض چي بيد؟ يکی نيست به اين صدام بگه بيشين بينيم بابا ! چی ميگی هی پز و افه ميای که ما هنوز پابر جاييم؟ انگار نمی دونه که بصره رو انگليس هپلی هپو کرد . حالا اين صدام يه طرف يه طرف شيوخ بصره هم واسه ما افه می ذارن ! بابا شما ديگه چی می گيد؟وقتی ارتش انگليس بهتون ميگه که شهر رو تسليم کنيد مثل بچه ی آدم بگيد چشم! حتماْ بايد با توپو تشر بندازنتون بيرون؟ حتماْ بايد اون همه آدم و ۹ تا بچه ی بی گناه و... کشته بشن ؟ حالا شما هی مقاومت کنيد !
راستی صدام جون میدونستی که امروز امریکا جون می خواد بیاد بیخ گوشت تو « ام القصر» واست دولت موقت تشکیل بده؟ این یکی رو می خوای چی بگی؟ حتماْ می خوای بگی این نشست واسه خوش و بش آمریکایی هاست . سخت نگیرید! بوش هم که علناْ با این کارش اعلام می کنه « سازمان ملل متحد ! همراه با کشورهای اروپایی برو بمير!
تازه امريکا به عراق رحم کرده و گفته بعد از جنگ می ديم کشورتونو خودتون اداره کنيد . گفته صدام کوچولو ! نترس وزارت بهداشت مال تو . وزارت دفاع هم ما بر ميداريم . عجب عدالتی !
حالا يکی هم پيدا نميشه اين وسط بگه من جی کاره بيدم؟ آخه منو چه به سياست ! حالا شما زياد سخت نگيريد . بالاخره منم بايد به يه چيزی گير بدم ديگه ! وگرنه اين وبلاگه بی صاحاب ميمونه . ولی به خدا من تو اين جنگ بی طرفم . باز نياين پس فردا منو تير بارون کنيد !
تا حالا از سياست حرف نزده بودم . چه حس بدی دارم
حق يارتون
کيسه ی سياه
توی یکی از مطالب اخیرم اشاره کردم که جدیداً کتاب « یکی بود یکی نبود » محمد علی جمالزاده رو خوندم . توی یکی از داستانهای این کتاب مطلب جالبی در مورد جوّ ایران ِ قدیم نوشته که این روزا نمی دونم چرا همش به یادش می افتم. گفتم بد نیست واسه شما هم بنویسمش .
این مطلب مربوط به داستان « بیله دیگ بیله چغندر » این کتاب است . این داستان مربوط به یک دلّاک ایرانی است که از بچگی توی انگلیس زندگی کرده و اتفاقی در و تخته به هم می خوره و به ایران میاد و صاحب پست و مقامی میشه و....
حالا من خلاصه ی یک قسمت از مشاهداتش را که به نظرم جالب بود می نویسم :( یکی بگه چرا من امروز اینقدر کتابی حرف میزنم؟!!)
«.. یک چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلاً زن در آنجا وجود ندارد. تو کوچه ها دختر های کوچک چهار پنج ساله دیده میشود ولی زن هیچ در میان نیست ... یک روز از یکی از ایرانیانی که خیلی با من رفیق بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست فوراً دیدم سرخ شد و چشم هایش دیوانه وار از حدقه بیرون آمد . فهمیدم خطای بزرگی کرده ام عذر خواستم و از آن به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان آورد . چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده ی مردم که تقریباً نصف اهل مملکت می شود خودشان را سر تا پا توی کیسه ی سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همین طور در همان کیسه ی سیاه تو کوچه رفت و آمد می کنند . این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه یا جایی داخل شوند . حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجالس عمومی هم از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند . این اشخاص تا وقتی تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمی شود ولی همین که با هم جمع می شوند غلغله ی غریبی راه می افتد . به نظرم اینها هم یکجور کشیش ایرانی هستند مثل کشیش های غریب و عجیبی که در فرنگستان خودمان هم هست . اگر کشیش هم باشند مردم چندان احترامی به آنها نمی کنند و حتی اسم آنها را " ضعیفه " گذاشته اند که به معنی ناتوان و ناچیز است .»
خب جالب بود ؟ نظرتون چیه ؟ من که دلم واسه مامان بزرگم اینا و مامانشون ( خدا رفتگان هم رو رحمت کنه ) کباب شد . شاید همین الان یه خارجی داره با شگفتی مشاهداتش رو از ایران و زنان ایران می نویسه و صد سال دیگه نوه نتیجه های من با خوندن اونا دلشون واسه منو مامانم اینا کباب بشه !!!
حق يارتون
من يکی رو می کشم!
سلام دوستان
من الان به قدری اعصابم خورده که می خوام سر به تن اين داداشم نباشه
. من از سر شب تا ساعت ۳ نشستم منتظر که آقا به قولش عمل کنه و از پای کامپیوتر بلند بشه وبره . بعدش ساعت ۳ شروع کرد به چت کردن با دختر خاله ام و هی منو دست به سر کرد
آخرش ساعت ۵ رفت . ولی ديگه مگه هيچ وبلاگی صفحه ی پيامش باز ميشه ؟
من بی تقصيرم . بعد از عمری اومديم درست و حسابی يه سری نظرات با حال بديم و بريم .وااااااااااااااااااااااای اگه امشب من خودمو کشتم بعدن واستون سوال پيش نياد که اين چرا خودشو کشت . باشه ؟ شايدم داداشمو کشتم . آخه دختر خالم که تهرانه دستم بهش نمی رسه . آره حتماْ داداشمو می کشم 
پس من رفتم ترتيبشو بدم !
حق يارتون 
سيزده به در سال دگر......
سلام عرض شد ميبينم که ميبينيد که اينجا کلی خوکشل شده ! به به چه رنگی چه سليقه ای ! حتماْ داريد با خودتون می گيد اين دختره چه پرو شده . داره از خودش تعريف ميکنه .نه بابا ۱ به خدا من هيچ نقشی تو اين تغييرات نداشتم ! خدا از آسمون يه دوست خووووووووف پرتاب کرد که کلی لطف کرد و اينجا رو درست کرد . دستش درد نکنه .دعا ميکنم خدا از اين دوستا واسه شما هم جور کنه !
خب امروز سيزده به دره . دختر خانومای دم بخت بدو بدو بريد يه علفی سبزه ای چيزی گير بياريد و گره بزنيد بلکم بختتون باز بشه . يه دوجين علف هم از جانب ما گره ی درست حسابی بزنيد تا شايد يه فرجی بشه . دسستتون درد نکنه .اجرتون با آقا ! خدا خيرتون بده !
ما هر سال با يکی از فاميليمون ميريم سيزده به در که از قضا ۲ تا دختر خوشکل مشکل دارن . هر سال هم من واسطه می شم و برنامه رو جور ميکنم و داداش جونام کلی اون ور دستاشونو ميمالن به هم و کيف می کنن ! کيف کنيد چه خواهر خوبيم
اما امسال با وجود تلاش های بسيار داداش جونام ( از جمله اينکه بابامو از مسافرت کشوندن اينجا که ماشينو بياره !) برنامه جور نشد و خانوما افتخار ندادند که بيان ! آی من حال کردم آی من حال کردم !
ميبينيد چه خواهر شوهر بدی ميشم؟
به هر حال شما جای ما بريد سيزده رو به در کنيد و سبزه هم يادتون نره!!!

حق يارتون
پيشی
چند ماه پیش دو تا بچه گربه سیاه پیدا کردیم خیلی کوچولو بودند . معلوم نبود چه بلایی سر ننه باباشون اومده بود .از اونجایی که من عاشق گربه ام و مامانم میخواد ثواب کنه و بابام هم دلرحمه و داداشام هم از گربه بدشون نمياد
اد تصمیم گرفتیم که بزرگشون کنیم . هر روز چند بار با شیشه بهشون شیر می دادیم خیلی زشت بودند. ولی با مزه بودن. چند وقت بعد یه بچه گربه سفید هم از یه جای دیگه پیدا شد خلاصه ما اینا رو به سن نوجوونی رسوندیم وااااای چقدر ماه شده بودند هممون عاشقشون بودیم .اما یه روز بابام براشون جگر خرید اما نگو جگرها آلوده بودند گربه ها هر سه تاشون در عرض یه روز مردند
مردند چشمت روز بد نبینه سه روز تو خونمون عزای عمومی بود اشکی بود که مامانم می ریخت فکر کنم اگر من می مردم اینقدر ناراحت نمی شد !!!!!!!!!!!!
خواهرم هم تو مشهد دو روز واسه این مسئله حالش گرفته بود به خاطر این حادثه بد بمدت یک دقیقه همه مردم جهان سکوت کردند ! این قضیه گذشت پریروز صبح دادشم منو با عجله بیدار کرد و گفت بیا بیا ... پنج تا بچه گربه پیدا کردم!!! نــــــــــــــــــــــــــــــه !!!بازم گربه ! بازم مرگ نـــــــــــــــــــــــــه !!!!!........ جاتون خالی پنج تابچه گربه که معلوم بود همین دو ساعت پیش بدنیا اومدند . هنوز نافشون نیفتاده بود . چشماشون بسته بود باز دلرحمی بابا و میل به ثواب کردن مامان و عشق گربه ای من و..... گل کرد و تصمیم گرفته شد که گربه ها را بزرگ کنیم .
باز پای شیشه شیر وپستونک اومد وسط باز مامانم شد دایه ! ولی این گربه ها خیلی کوچولو بودند و با وجود تلاشهای بسیار دایه ها و پرستاران و ناپدریها و نامادریهای موجود همشون امروز مردن
. باز هم مرگ و عزای عمومی البته ایندفعه چون زیاد وابستگی ایجاد نشده بود نصف روز عزای عمومی اعلام شد!!!
. حالا که چی ! واسه چی من اینهارو گفتم . خودمم نمیدونم آخه تنها موضوع مجسم توی این روزای تعطیل واسم همین بود بقیه اش فقط خنده بود و خنده ! آخه مهمونامون خیلی با حالند مخصوصا" شوهر خواهرم که آخر جک و تیکه و خنده است 
اما همچین بی دلیل هم نبود آخه ای آدمای مردم آزار اگر یه بیوه گربه حامله ای اومد خونتون بچه هاشو بدنیا آورد لطفا با بی رحمی بچه هاشو بر ندارید بذارید توی یک کارتن و بذارید دم در خونه مردم بخاطر این کارای شما ما تصمیم گرفتیم نوان خانه گربه های بی سرپرست باز کنیم . به یک مدیر هم احتیاج داریم داوطلب نبود؟ کلی مزایا داره در ضمن معظل بیکاری جوانان هم حل می شود .

از داوطلبین محترم خواهشمندیم برای کسب اطلاعات بیشتر روزنامه کثیر الانتشار پیدا کنند و بخونند

حق يارتون
تا يک هفته نميام
سلام . من ممکنه تا يه هفته نتونم اينجا چيزی بنويسم . آخه سرم شلوغه .خب ديگه به زودی ميام .عيد به همتون خوش بگذره .دوستون دارم . راستی اگه نتو نستم بهتون سر بزنم به بزرگی خودتون ببخشيد زود ميام
حق يارتون
پخش و پلا!
1- ریاضی شیرین است زندگی شیرین است
نتیجه : زندگی ریاضی است؟
هست آیا ؟ اگر نیست پس چرا من عین این بچّه مثبتا و درسخونا روز اوّل فروردین ریاضی خوندم؟ خدا یه عقلی به من بده ، یه پولی هم بازم به من بده !
2- خب خب خب عید شد . مبارک باشه . صد سال به از این سالها . شب سال تحویل چه کردید؟ من که اینقدر ادعام میشد که بیدار می مونم ، چون اکانت نداشتم ساعت 3 خوابیدم ! امیدوارم شما مثل من نخوابیده باشید .
3- سالی که نکوست از بهارش پیداست !
به به ! چه سالی چه بهاری ! چه جنگی ! این که از اول ساله ، اینطوری جنگ شده .خدا رحم کنه به بقیّه اش ! بیچاره آدمای بی گناه عراقی .البته من هیچ وقت از عراق خوشم نمیومده ( احتمالاً تاثیر فیلم های جنگیه ! )
ولی اون بچه ی کوچیکی که بی خبر از این سیاست ها ، داره تو دنیای قشنگش زندگی می کنه که گناهی نداره . چرا باید کشته بشه ؟ لعنت به جنگ . این کثیف ترین آفت ساخته ی دست موجودات دو پا!
4- دیشب کتاب یکی بود یکی نبود ِ مرحوم جمالزاده رو خوندم . احتمالاً باید خونده باشیدش . واقعاً که اونقدر این نثر های استاد جمالزاده نغز و غنی از اصطلاحات عامیانه است که آدم هر چی می خونه سیر نمیشه . نوشته هاش مثل یه علفزار تر و تازه است که اگه آدم بخواد فقط از هر قسمتش یه ذره بچشه و تند تند ببلعه ، یه کم بعد مخش بالا میاره ! باید ذره ذره هر قسمت را نشخوار کرد و به ذهن سپرد و بعد رفت به سراغ قسمت بعد . البته من بازم خوب نشخوار نکردم و الآن رودل کردم !!! تصمیم دارم یک بار دیگه این 6 داستان کوتاهِ زیبا ( چه طولانی شد !) رو بخونم . سه داستان این کتاب ( فارسی شکر است ، رجل سیاسی ، دوستی خاله خرسه ) به زبان روسی ترجمه شده . کلاً کتاب خیلی جالب و آموزنده ای است . اگه نخوندید توصیه می کنم گیر بیارید و بخونید .
5-یه چند روزی بود که پیدام نبود . خب من چی کار کنم که همه ی کافی نت ها روز اول ، دوم عید تعطیلند . انگار تو این شهر فقط بابای من روز اول فروردین مغازه اش باز بوده !
یه پیشیه . الآن خوابش برده . خیلی دوسش دارم . ماهه( My word assistance)6 - این وُرد اسیستنس من
همه ی پیشی ها نازند . حالا سر و صدا نکنید ! یه وقت بیدار می شه !!!
7- در سالی که گذشت آقا ما اونقدر هی رفتیم اکانت از این سرورمون گرفتیم ، هی گرفتیم ، هی گرفتیم ، هی گرفتیـــــــــــــــــــــــــم که طرف از رو رفت یه اکانت 15 ساعته به ما عیدی داد ! اینم از مزایای معتاد شدن به اینترنت !
حق یارتون
