چارشنبه سوری


سلام بچه ها .خوب خوبید؟ منم بعد از زجر های فراوان ! بالاخره یه لوگو گذاشتم اینجا .چطوره؟ این روزا تو هر وبلاگی که می ری میبینی به به .کلی تغییرات کرده . از پس زمینه گرفته تا لوگو . حالا منِ فقیر! خودمو کشتم یه لوگو گذاشتم .عجب پیشرفتی !
ولی بالاخره که پیشرفته دیگه .خب رضوان جونم بهم کمک کرد که اینو بذارم اینجا و ازش خیلی خیلی خیلی ممنونم .
عیدتون مبارک دوستان . امیدوارم امسال به همه ی آرزوهای خوب خوبتون برسید .دیشب چارشنبه سوری بود . امّا تو این شهر خواب گرفته ی ما اصلاً صدای ترق توروق نیومد .من شخصاً چارشنبه سوری های مشهد رو خیلی دوست دارم .البته اون قدیم ندیما . ما هم اون موقع بچه بودیم و میرفتیم ملاقه زنی . عجب کیفی داشت .جوانی کجایی که یادت به خیر!
این عکس رو هم می ذارم اینجا . مخصوصاً واسه تشکر از رضوان .




حق يارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱


بهار


بهار بهار بهار داره میاد .عاشق این اسم و عاشق این فصلم . اینجا توی کویر آدم بهار درست وحسابی نمیبینه . چه بهار ، چه پاییز و الخ به هر حال همش درخت کاج و گزه که با یه رنگ سبز خسته کننده تو چشم می زنه .ولی اگه آدم بخواد می تونه ببینه که اون گوشه ها چند تا درخت انار یواشکی دارند جوونه می زنند یا گنجشکها آروم آروم سر و صداشون بیشتر میشه .نهال کوچولوی سنجد ما هم تو باغچمون بی خیال از بی رحمی کویر داره بچه جوونه ها ی کوچولو موچولو میاره .
خب دیگه باز بهاره . ما هم مثل هر سال کلی مهمون از تهران داریم . شما هم تشریف بیارید . قدمتون به روی چشم .
چند روز پیش داشتم فکر می کردم ای کاش می شدبا برو بچه های وبلاگ شب سال تحویل یه قرار چتی بگذاریم و همه توی یه روم شخصی جمع بشیم و تا ساعت سال تحویل با هم باشیم . خودم می خواستم بانی این امر بشم امّا به دلایلی نمی تونم . اگه از دوستان کسی حوصله ی این کار رو داره بسم الله .اعلام کنه تا همه جمع بشن. اگه هم ندارید که خب امیدوارم لحظه ی سال تحویل خواب نباشید و بهتون خوش بگذره . ولی اگه این کار انجام بشه من یکی که خیلی خوشحال می شم . چون اینجا فکر کنم فقط من تا صبح بیدار بشینم !

حق یارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱


عاشورا

امروز عاشورا بود . روز شهادت امام حسین (ع) . روزی که ملّت ایران عزاداری کردند ! ما هم برفتیم تا عزاداری مشاهده کنیم . یکی دو سالی می شد که درست و حسابی نرفته بودم دسته ببینم . خلاصه امروز با جمعی از فک و فامیلون و خواهر و مادرون رفتیم بهر دسته بینی .
خیلی جالب بود .امروز هر چی بگی دیدم جز عزاداری . آخه ما خودمونو مسخره کردیم یا خدایی نکرده امام حسینو؟ همه می دونیم که بیشتر اینا ظاهر سازیه . ولی بازم همه کار خودشونو می کنند . ای کاش واقعاً همه ی دلها واسه این واقعه ، به رنگ لباسها بود .
بگذریم . حالا مشاهداتم رو از سوگواری غم انگیز امروز می نویسم :
آقا امروز جاتون خالی اینجا طوفان شنی بود که بیا و ببین . نمی شد چشم باز کرد . تمام ریختمون خاک شد . همه ی شهر ریخته بودند بیرون و بازار دست فروشا و گداها گرمِ گرم بود . دسته ها همینطور رد می شدند و میرفتند. بلا نسبت عزاداری بود . اونقدر ریتم ضربشون و طبلاشون قشنگ بود که استغفرلله آدم می خواست برقصه ! از همه قشنگ تریکیشون بود که مّداحش زابلی می خوند . خیلی بامزه بود . ندیده بودم مدّاح زابلی بخونه .می گفت :" من به تو وفادارم لــَ لــَ جو ، خیرات تو لـَـ لـَـ جو ! و .." البته این لـَـ لـَـ جو همون امام حسین (ع) بید !
یه دسته اومد که شبیه خوانی داشتند . یه پسر 17، 18 ساله رو گذاشته بودند جای شمر ! داشت وا می رفت و در عین حال همش می خندید !یتیمان امام هم که دیگه نگــو! هی مثلاً شلّاق می خوردند و نیششون تا بنا گوش باز می شد ! از همه باحال تر یکی از همون بچه یتیما بود که با اون لباس عربیش یه عینک ته استکانی اندازه ی کلّه اش زده بود ! کلّی تو دلم به اون صحنه خندیدم. نمی دونستم عینک از 1400 سال پیش اختراع شده بوده !
بعد از این شمرِ وارفته ، یه دسته ی دیگه اومد .وااااااااااای خدا نصیب نکنه ! شمری داشت که واسه خودش شمری بود ! بابا اگه شمر این شکلی بود که خودشو می کشت !هر چی از مخوف بودن این آدم بگم کم گفتم . اونقدر وحشتناک بود که هر کی نشسته بود یه دفعه بلند شد وایستاد .انگار شلّاق زدن بچّه یتیما راضیش نمی کرد به بچبه های کوچیکی که تماشا می کردند هم حمله می کرد . بیچاره ها از ترس زرد کرده بودند !منم با اینکه دورتر بودم خوف گرفته بودم . فکر کنم یارو یه نسبتی با دراکولا داشت !
راستی نمی دونم چرا وقتی دسته از جوی آقایون رد می شدند شُل می شدند امّا وقتی از جلوی دخترا رد می شدند ضرب می گرفتند . شما میدونید ؟!!

یه صحنه ی جالب دیگه هم این بود : یکی از عاشقان و دلسوختگان امام از شدّت ناراحتی . غم شروع کرد به بیهوش شدن ! و این بیهوشی عجیب بیهوشی ببود که مراحلی داشت . اول شُـل شد و همینطوری که داشت می افتاد لای چشماشو باز کرد و دید داره می افته توی گودال آب ! و ذر یک حرکت ناشی از غم ! مسیر غش کردن رو عوض کرد و به اون سمت افتاد ! اینم از غش غمی!
یه عدّه هم که معلوم بود فقط واسه شربت گرفتن اومده بودند . گالن گالن ، پارچ پارچ، کلمن کلمن ... همینطوری هجوم میاوردند ! می بینید با این همه ظاهر سازی بازم امام حسین برکتشو کم نمیکنه .
بقیّه ی مشاهدات به رنگ زرد و نارنجی مایل به مشکی و نقره ای است ! چون همش خاک بود و اون وسط هم یه سری لباس مشکی و زنجی تو هوا دیده میشد ! می خواین اونا رو هم تعریف کنم؟
نکته ی مهّم : من میدونم که خیلی از شما ها عاشق ودلسوخته ی حقیقی امام حسین (ع) هستید و بسیار به حالتون غبطه می خورم و می دونم که تعداد این جور آدما کم نیست . نمی خوام خدایی نکرده تصّور بشه که این مطالب بالا خطاب به این دسته از آدما ست . ولی مربوط به قشر زیادی از ماست که خواسته یا نا خواسته اینطوری تظاهر به غم می کنیم . می دونم که منظورمو خوب می فهمید . دوستون دارم
هـِه هـِه یه نکته ی دیگه : آقایون محترم مدیران پرشین بلاگ ! آخه چرا اینقدر مورد هجوم این جوجه حکرا قرارمی گیرید . آخه از شان شما به دوره . و ما اینجا هلاک شدیم بس که وبلاگ خوندیم ونتونستیم نظر بدیم .نظرا بیخ گلومون گیر کرده و بسیار مغمومیم که نمی توانیم نظرات خودمونو بخونیم !
حق یارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱


 

من که هر چی وبلاگمو باز می کنم همين مطلب فيزيک بالاست .نمی دونم چی کار کنم .بازسازی وبلاگ هم جواب نميده . شما هم همونو ميبينيد نه؟

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱


يک افتضاح

حدود ساعت ۸ شب بود . دختر خبر نگار با ظاهری آراسته کنار خيابان منتظر تاکسی ايستاده بود . او از مراسم عروسی دوستش بر ميگشت و عازم منزل خواهرش بود . دختری به زيبايی او آن وقت شب مانند جواری بود که به تن تاريک خيابان دوخته شده بود .
اين توصيف بالا رو داشته باشيد .فکرشو بکنيد اين خانوم اون موقع شب توی زاهدان منتظر تاکسی بوده .قابل توجه عموم غير زاهدانی که توی زاهدان مردم ساعت ۷ شب بدو بدو ( به قول مامانم) ميچپند توی خونه هاشون که مبادا گربه شاخشون نزنه! در خوابگاهها هم ساعت ۸ بسته ميشه و خلاصه تقريباْ خيابونا خلوت ميشه .
در همين حين يه ماشين گشت ويژه ی پليس ( بنز الگانس ) همراه با ۴ سر نشين از اونجا رد ميشده . اين آقايون محترم با مشاهده ی چنين لعبتی ! تنها کنار خيابون دامنشان از دست ميره ! و دختر بيچاره را به جرم بدحجابی ! سوار ماشين کرده و به همين جرم اونو به خارج از شهر برده والبته به خاطر همين جرم بزرگ در خارج شهر...

به اين ترتيب تا ساعت ۱۲ شب اين قضيه طول می کشه و بعد دختر رو توی يکی از خيابونای شهر ول می کنند. و اين دختر خانوم از اونجايی که خبر نگار بوده و زرنگ سريع شماره ماشين رو برميداره و بر عکس خيلی ها که توی اين مواقع از ترس بی آبرويی و رسوايی مهر سکوت به لبهاشون ميزنند فردا به نيروی انتظامی ميره و شکايت ميکنه خوشبختانه حفاظت سازمان با زور و کتک از اون ۴ نفر اعتراف ميگيره . اونا الان توی زندان هستند .اما مگه آبروی اون دختر برمی گرده؟
به قاضيان اين پرونده گفته شده بود که اين خبر به جايی درز نکنه ! چه مضحک ! الان همه ی شهر خبر دارند !
واقعاْ عجب افتضاحی! اين مدليو ديگه نديده بوديم .نمی دونم توی شهرای ديگه هم پليس از اين کارا می کنه يا بازم فقط از جرايم مختص سيستان بلوچستانه!
عجب روزگاری شده خدا جون .به نظر شما وقتی از پليس چنين کاری سر می زنه ديگه از يه آدم معمولی چه انتظاری ميشه داشت؟
به نظرتون ديگه آدم به کی می تونه اعتماد کنه توی اين اوضاع ؟
عجب شب تاريکيه .نمی دونم چرا همه خودشونو زدند به خواب ؟
شب هست آری شب ...
حق يارتون(باید لبخند بزنم آیا )

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱


فيزيک...

تو کلاس ما معمولاً بچه خرخون و نا بغه پیدا نمیشه . مپلاً اگه استاد بگه یکی بیاد مسئله حل کنه ، هیچ کس داوطلب نمیشه .امّا چند روز پیش سر کلاس فیزیک، استاد گفت یکی بیاد این مسئله رو حل کنه . من فکر کردم هیچ کس نمی ره . امّا یه دفعه یه پسره ای (که فقط سر کلاس فیزیک میاد)بلند شد ورفت مسئله را حل کرد!از قیافه ی بچه ها (مخصوصاً دخترا!)میشد فهمید که دارن از حسادت می سوزن ! به غیر از این مسئله چند تا مسئله ی دیگه هم همون پسره داوطلب شد و حل کرد . دیگه اون موقع قیافه هامون دیدینی بود ! بعد استاد گفت حالا یه نفر از خانوما بیاد و این مسئله رو حل کنه . یه دفعه نمی دونم چرا همه ی دخترا علاقه مند شدند که به نقوش و عکس های زیبای دسته ی صندلیشون نگاه کنند ! فقط سر من بالا بود .استاد با یه حالتی منو نگاه کرد . منم یه دفعه فهمیدم که چرا همه اون علاقه ی شدید رو به دسته ی صندلی پیدا کردند و از اونا پیروی کردم !به به چه جمله ها ی زیبایی ! از عاشق و عارف و دانشجو و کنکوری و ...... تا شوفر تاکسی انگار اونجا درد دل کرده بودند ! به هر حال استاد فهمید که به منم امیدی نیست و دوباره به همون پسره گفت که بیاد .بقیه ی پسرا هم که یه نماینده ی مفتی گیرشون اومده بود ، در حالی لبخند فاتحانه ای میزدند ، نگاه ترحم آمیزی به ما کردند !!!
نمیدونم می تونید فکرشو بکنید که ما توی اون لحظه چقدر رگ غیرتمون به جوش اومده بود ؟ دیگه داشتیم از حسادت و عصبانیت می مردیم آخه یعنی چی ؟ چه معنی داره؟ دانشجو هم اینقدر درسخون میشه؟ واه واه واه !
خلاصه ما دخترا تصمیم گرفتیم که شام و ناهار و صبحانه فیزیک بخوریم . امّا تا الآن که من هنوز هیچی نخوردم . تا ببینیم بعداً چی میشه . نمیدونم کی این فیزیک رو اختراع کرده!
نکته : یه نفر قراره از اوِل ترم واسم کتاب فیزیک بیاره . ولی هنوز که هنوزه منو لنگ در هوا گذاشته . من چی کار کنم؟ نمیدونم منتظر بشم یا برم بخرم . کـــــــــــــــــــــــــــــــــــمک ! یه نفر یه فیزیک هالیدی به این مغموم کمک کنه !! خیر ببینی ننه !



پیوست ۱
مثل اینکه این مطلب پایینی واسه بعضی ها شبه ایجاد کرده که من بلوچم . نه بابا من بلوچ نیستم . ولی معتقدم بلوچا آدمای خیلی با مرام و خوبی هستند .مخصوصاً این که خیلی خیلی مهمان نوازند . صمیمی ترین دوست من بلوچه .

پيوست ۲
فرا رسيدن ماه محرم رو به همه ی دوستداران حسين (ع) تسليت عرض می کنم .

حق يارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱


عطر گل محمدی به شهر ما نميومدی !


اینجا از وقتی رهبر اومده زاهدان ، همه جا حرف حرفِ اونه . توی تلوزیون که صبح تا شب، یا داره سخنرانی خامنه ای رو پخش می کنه یا تو اخبار مشروح سخنرانیشو میگه یا اینکه صدا و سیمای زاهدان برنامه ی شبکه سراسری رو قطع میکنند و هی سخنرانی های به قول خودشون" آقا" رو به ضمیمه ی چاپلوسی های مسئولان محترم نشون میدن ! تو کوچه و بازار و دانشگاه هم که به هر کی می رسی میگه" کارت ملاقات با رهبر نمی خوای ؟" یا " رفتی رهبر رو ببینی؟"
رو درو دیوار هم که همه جا از باران رحمت! خواسته شده که قدم های سبزشو رو چشم وکلّه و صورت و دست وپا و بقیه ی اعضاء و جوارحشون بگذاره !

خلاصه رهبر اینجا، رهبر اونجا، رهبر هــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه جا !!لااقل یه حسنش اینه که، توی اخبار بعد از مدت هااسم سیستان و بلوچستان به کرّ ات گفته میشه و مردم یادشون می افته که یه جایی به این نام هم روی نقشه ی جغرافیایی وجود داره!
اینجا مردمِ رهبر ندیده همه رفته بودند که رهبر ببینند . ولی ما یه کم مخمونو به کار انداختیم و دیدیم از تو تلویزیون که zoom می کنند رو رهبر ایــــنه ! حالااز راه دور اونم تو اون شلوغی چی می خواد بشه ! و با اینکه بابا جونم اینا چند تا کارت ملاقات با رهبر گرفته بودند ولی من افتخار ندادم و تشریف نبردم به ملاقات" آقــــا" ! اتفاقاً خامنه ای همون روز اوّل که اومد به من زنگ زد وگفت " نونوش جون پس چرا نمی یای ؟!! منم گفتم وقتم پُره ! مگه من بی کارم؟

قبل از اینکه رهبر تشریفشونو بیارن ، اینجا غوغایی بود . همه داشتن خودشونو می کُــشتند که شهر رو تزئین کنند و این وسط چشم وهم چشمیِ جالبی بین بلوچها و فارسها بود . از یه طرف فارسها هــِـی دروازه و گل وبلبل و سنبل تو خیابونا میساختند از اون طرف هم هر کدوم از طایفه های بلوچها واسه خودشون توی میدونای اصلی شهر خیمه بر پا کرده بودند وکله گِنده ها و ریش سفیداشون داخل چادر برنامه ریزی می کردند که چطوری واسه رهبر خود شیرینی بکنند!جلوی خیمه ها هم یه عدّه رو مسئول کرده بودند که واسشون کباب درست کنند ! البته این کارا هیچ ضرری واسه کسی نداشت .فقط مردمِ بیچاره وقتی رد می شدند مجبور بودند آب دهنشونو بیشتر قورت بدند! ولی آخرشم معلوم نشد که کی چی کار کرد .
خلاصه اینکه ما که نفهمیدیم این اومدنِ رهبر به اینجا چه سودی داشت .ولی فکر کنم حداقل یکی از مهمترین فایده هاش این بود که تو زاهدان بعد از مدّتها یه جای سرگرم کننده واسه مردم به وجود اومد که با خانوم بچه ها برن و یه ساعتی رو خوش باشن!!! حالا شما فکر کنید و ببینید اگه فایده های دیگه ای هم داشته بگید .
حق یارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱


اين روزها

این روزها...
این روزها کیست که غم ماهی کوچک را در عمق دریای اشکهایش ببیند؟
چه کسی است که فریاد شکستن برگ های خشک را در زیر قدم های لذّتِ عابرانِ زمان بشنود؟
آیا کسی هست تا زیر دندانهای احساسش، طعم تلخ سوختنِ گز و تاق را در تنور بی رحمِ کویر حس کند؟
نذر کردم
وقتی بهار به چشم های سردمان آمد و باریدن گرفت
تمام شعرهایم را
برای آن ماهی تنها بخوانم
و او اشکهایش را به آسمان سرخ کویر هدیه کند
تا شاید من اینجا در کویر قلب ها ،
رنگ سبز زیستن مهر را نظاره گر باشم...

به اميد آن روز
حق يارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱


نظر دادن

ديشب بعد از مدتی خواستم برم به وبلاگای مختلف سر بزنم. حالا فکرشو بکنيد همه ی روز کار کرده بودم اعم از حمالی برای اسباب کشی خواهرم اينا و قالی شويی (بازم واسه خواهرم اينا !) و جاتون خالی کلی فداکاری نمودم!
خلاصه بی خيال فيزيک و رياضی و زبان (وای که چه سخته !) شدم و نشستم پای کامپيوتر جون و تا ساعت ۱۱- ۱۵ ۲۰ تا وبلاگ رو با حوصله خوندم و توی word pad نظرامو نوشتم . اما تا ساعت ۱۲ علاف شدم ! آخرشم نتونستم نظرامو بگذارم و با عصبانیت خوابیدم! اونم فقط به خاطر سرعت پايين سرورم!چون وقتی يه صفحه ی نظر را باز می کردم ۱۰ دقيقه طول ميکشيد که صفحه باز بشه و ۱۰ دقيقه هم نظرات ديگران و آخرشم که يه error خوشگل و مامانی اون آخرش ظاهر ميشد که ديگه... خودتون فکرشو بکنيد آدم چقدر حالش گرفته ميشه
امروز مامانم يه تيکه ی حسابی (از اونايی که مخصوص مامانا است و فقط نقطه ی مورد نظر يعنی وجدان رو هدف ميگيره) بهم انداخت . بهم گفت برو خونه ی فريبا اينا (خواهرم) تو اسباب کشی کمکشون کن توکه تو خونه کاری نمی کنی لااقل به اونا کمک کن! آخه من چی کار کنم؟
بهتر تره که الان برم ظرفا رو بشورم!
قربون همتون برم .

اين عکسه (با اين که هيچ ربطی به موضوع نداره ولی) قشنگ نيست؟


حق يارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱


 

از اون موقعی که خودموشناختم ، دانشگاه رو هم شناختم: کعبه ی آمال و آرزوهای همه ی اطرافیان و طبعاً خودِ من بود. همه هر وقت می خواستن یه دعایی ، چیزی بکنن ، یا می گفتن ایشا ا... عروسیت و یا اینکه بیشتر دعا می کردند که ایشاا.. بری دانشگاه .اینو می دونم که ازدواج لااقل تو اسلام یه امر مقدس و یه جور پیوند آسمونیه . حالا فکرشو بکنید مردمِ ما به دانشگاه هم این تقدّ س ( و حتی بیشتراز این) را دادند .«اگه بری دانشگاه ، خوشبخت می شی ،سربلند میشی، کلّی اِفه داره و...» خلاصه تا الآن تنها هدفم همین بود . مقصد زندگی رو تو دانشگاه رفتن می دیدم .امّا حالا ...ا...
تازه پی بردم که عجـــــــــــــــــب جای بی مزه ایه این دانشگاه ! آخه این دانشگاه چه فرقی با مدرسه داره؟ هیچی ! فقط درساش سخت تره ، آدماش گــُنده ترند( و البته علّا ف تر نیز!) و یه فرق دیگه که خیلی ها دلشونو به اون خوش کردن که همون مختلط بودن کلاس هاست . باز لااقل تو مدرسه این امید رو داشتم که درس می خونم و می رم دانشگاه . امّا اینجا چه امیدی می تونم داشته باشم؟درس می خونم و مدرک می گیرم ومیرم بین خیل عظیم بیکاران این جامعه؟!
آهــــــــــــــــــــای کنکوری های گرامی ! از الان دارم می گم . خودتونو نکشید دانشگاه هیــــــــــــــــچ خبری نیست . حلوا پخش نمی کنن . نمی گم نیاین دانشگاه . منظورم اینه که فکر نکنید اینجا خبریه و اگه بیاید دانشگاه همه ی درد ها و مشکلاتتون تموم میشه . دانشگاه رو شکل یه بهشت تو ذهنتون طراحی نکنید . بدونید که دانشگاه فقط یه مدرسه ی بزرگتره ! باز پس فردا که اومدید دیدید خبری نیست و خورد تو ذوقتون نگید فلانی نگفت ها ! از ما گفتن بود . (البته به خودمم پارسال خیلی ها اینو می گفتن امّا ...)
پیوست:
توجـــّـــــــه توجــّـــــــــه
دوشنبه یکی از عجیب ترین اتفاقات قرن 21 به وقوع پیوست! " زاهدان برف اومد !"اینو باید جزو عجایب هفت گانه ی عالم ثبت کرد!
توی این 4 سالی که زاهدان هستیم ، یادمه فقط یک بار ، اونم به مدت نیم ساعت برف بارید که همه از ذوقشون ریختن تو خیابونا !این دفعه تا صبح برف اومد! رو زمین هم نشست ولی نمی دونم چرا زود آب شد!
ولی در هر صورت خدا جون شکرت که این مردمِ تنهای کویر را هم از یاد نبردی و رحمتت رو به ما هم ارزونی داشتی
راستی عید غدیر خم را به همتون تبریک می گم . شاد باشید
پيوست ۲:
من يه يه هفته ای می شه که نبودم . يکی بگه اينجا اوضاع چه جوريه؟ همه خوبند؟ آب و هوای دنيای مجازيمون چطوره؟ هک مک که خبری نيست ايشاا..؟ خب خدا رو شکر . سلامت باشيد
حق يارتون

  
نویسنده : نوشین م. ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱