باد ما را خواهد برد...
کاش زندگی گذری بود از ابرها. کاش تمام هيجان نوجوانی در مزمزه يک عشق ناب را در مغازه ها به جای عسل می فروختند و هر روز سر ميز صبحانه آن را می چشيديم و بعد خود را به ميدان جنگ نابرابر روزمرگی و زنده بودن می سپرديم.
از دور شدن می ترسم...دور شدن از تمام چيزهايی که مرا وا می داشت به مهتاب لبخند بزنم.کاش هميشه نگاهم با ديدن ابرهای پنبه ای لبخند می زد و نه از برق دروغين ماديات دنيای پوشالی آدم ها.
تو هم دور خواهی شد.تو ! تو هم خواهی رفت مثل من. من را متهم نکن.اجبار اين زندگی شهر ملکوتی ابرهای مرا توده ای از بخارات تعريف می کند که از اقيانوس ها تبخير شده و با حرکت باد جابه جا می شوند و لبخند نارنجی مهتاب را برامدگی های روی يک قمر مصنوعی که به علت جاذبه به دور کره زمين می چرخد... کره زمين! نه آبی افسانه ای من...
آری ...باد ما را خواهد برد....
سلام.
گاهی اینجا می نویسم تا نفسی بکشند این برگ های سبز مجازی.
خب باید اعتراف کنم که دوره ارشد واقعا سخته. من که حسابی قاطی کردم. نمی دونم چطوری باید برنامه ریزی کنم که به همه کارام برسم. توی خوابگاه هم که ماشاالله مگه می شه درس خوند؟!! همش می شینیم دور هم لیچار می بافیم! عجب زندگی شده والله (به قول خانم بزرگای کاشونی) عزیز جووو!
شمشادها
نسیم بر شمشادها می رقصد. شمشادها ، دیوارهای نفوذ ناپذیر بر حرم امن باغچه شاد وقبراق ايستاده اند. بعضي آنقدر بلند هستند كه خانه سبزي از برگ ساخته اند و هوس خزيدن در يك كنج خنك و خاكي را در تو زنده مي كنند. گاه فكر مي كني كاش مي توانستي قصري از شمشاد بسازي براي رفع خستگي اين روح آلوده به روزمرگي .
شمشاد هاي سبز در اطراف ما زندگي مي كنند. با شيطنت نسيم مي رقصند و مي خوانند. آنها با تمام قدرت از خاك طلب حيات مي كنند و حق خود را از زندگي مي گيرند اما...
آري آنها رشد مي كنند و بالا مي روند. خود را به ابر ، به خورشيد ، باران و خدا نزديك تر مي بينند. حقشان را از خاك تيره مي گيرند ، سبز مي شوند و اوج مي گيرند. روياي رسيدن به دستهاي چنار در ذهن سبزشان ريشه مي زند و قلب روييدن در ساقه هايشان مي تپد. مي روند و مي جهند و...
باغبان خميازه كشان از راه مي رسد. باز هم اين شمشادها با رشد بي رويه شان او را كلافه كرده اند. در جهت زيبا سازي فضاي سبز دانشگاه طرح هاي زيبايي براي هرس كردن درختان سرو و كاج و شمشادهاي اطراف باغچه ها پيشنهاد شده و به زودي اجرا خواهد شد. تا آن وقت باغبان پير همچنان بايد سطح صاف و مكعب گونه شمشادها را حفظ كند. او قيچي بزرگش را بر مي دارد. تنها تعداد كمي از ساقه ها بالا آمده اند و او مي بايست آنها را قطع كند. قيچي را دور گردن شمشاد مي گيرد...
همه بايد مطيع باشند. در اين جنگل سبز مصنوعي سر بلند كردن به قيمت از دست رفتن سر است...
واقعا نمی دونم چی شد که ...
نمی دونم چی شد ...
یکی بهم گفت ما آخر هفته داریم می ریم مشهد . تو دلم فقط گفتم من بیشتر از یک ساله که مشهد نرفتم . چرا امام رضا دیگه منو نمی طلبه.. اون لحظه فقط همین از ذهنم گذشت و یکی دو بار دیگه هم که یادش افتادم باز از سر حسرت آهی کشیدم.
واقعا نمی دونم چی شد که ...
... چند روز بعد همون آدم بهم گفت یه جای خالی داریم .. تو نمی آی ...؟
مخلصتم امام رضا. اگه حتی یک روز هم برای انجام کارای آزمایشگاه بهم فرصت می دادی بازم شده شبانه روز انجام می دادم که بتونم بهت برسم .
البته هیسسسسسس استاد راهنمای گرامی نباید بفهمه !!! وقتی برگشتم یه جوری ماس مالی می کنم!!
می دونستم خیلی باحالی.. ولی نه تا این حد ... قربونت بررررررررم
دعا کنید واقعا قسمتم شده باشه... دعا می کنم به زودی قسمتتون بشه ..
السلام علیک یا ضامن آهو
آغاز وپايان
یک کار هست که خیلی آسونه و یک کار هم هست که خیلی سخته :
اولی آغاز یک رابطه بدون فکر
دومی پایان دادن به همون رابطه با فکر!
کاش به خاطر بسپاریم همیشه پایان به معنی شکست نیست. پذیرش شکست و بریدن از تفکرات مسموم گذشته به معنای تنفس اکسیژن خالصی است که قدم های ما را محکم تر به سمت پیروزی واقعی سوق می دهد.
گاهی به هر دری می زنیم تا وجود خود را در آینده فردی دیگر به ظهور برسانیم ولی باز هم این حضور کمرنگ است . نمی دانیم اشکال از ما نیست - اشکال از آن بوم است که رنگین کمان روح ما را بر تن تاریکش نشان نمی دهد.
کاش باور کنیم همیشه بوم های سپید و دست نخورده ای هستند که تشنه رنگ وجود ما به انتظار نشسته اند....
كوير وحشت
به كجا چنين شتابان ؟
گون از نسيم پرسيد...
...چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران برسان سلام مارا.
اين شده ماجراي كوير لوت و دشت كوير.. از آنجا كندم و به اينجا رسيدم!!اگر گون مي دانست كه نسيم بعد از گذر از كوير وحشت به يك كوير وحشت ديگر مي رسد اينچنين خودش را خسته نمي كرد و اين همه پيغام و پس غام نمي فرستاد!
اما از اين گونه مزاح ها كه بگذريم باز هم خدا رو شكر كه اينجا در شهر كاشان نم باراني مي زند و غروب سرخ كه ابرها را گداخته رخ مي نمايد. خدا رو بيشتر شكر كه مي توان رفت ميان بوته هاي گل سرخ-گم شد و با دستهاي خونين و چند شاخه غنچه ناكام در دست بازگشت.
من خوشحالم... ميز اتاقمان تنفس گل ها را مي شنود ...
!!!
یه خبر شوک آور امشب شنیدم. یکی از دوستام که ارشد شیمی معدنی دانشگاه زنجان می خوند بعد از این همه مدت که از شروع ترم گذشته بهش خبر دادند با رتبه اولیش دانشگاه خواجه نصیر قبول شده......... ای وووووول . خدا رو شکر که رفت جاییکه از اول جاش بود . خدا رو شکر امیدوارم معدنی اونجا خوب باشه.. ولی هر چی هم که باشه بالاخره خواجه نصیره ...
تنها يك ثانيه...
تنها يك ثانيه فاصله داشتم.. نه كمتر شايد يك لمحه .. حسي مي گويد دوباره اتفاق مي افتد و اينبار حتي يك لحظه هم فاصله نخواهد بود ... دوباره خواهم گرييد و اشكي بر آيت نوراني الكرسي در فضاي تنگ نفسهايم خواهد چكيد.. دوباره الوداع گويان تن سرد اين دستگاه بي احساس را لمس خواهم كرد و انگشت سبابه ام آماده به اجراي فرمان خواهد ايستاد .مغزم با چهره اي متفكرانه چهره احساسم را چپ چپ مي نگرد كه : <اگر وصيتي نداري به اجراي حكم بپردازم >
و اينبار مي دانم كه تضرع هم بر اين ذهن خشمناك سودي در پي ندارد. ميدانم كه فرمان را ميدهد - احساسم چشمهايش را مي بندد و انگشت سبابه ام با قدرت تبر را پايين مي آورد ... درست روي شاهرگ اين دنياي پر خاطره مجازي.. بر وجود سبز وبلاگ پر خاطره ام...
شما با شناسه کاربری nooshnoosh در سايت حضور داريد.
توجه داشته باشيد که پس از حذف شناسه کاربری، به هيج وجه نمي توانيد يادداشتهای گذشته را برگردانيد.
آيا قصد داريد وبلاگ خود را خذف نماييد؟
بله خير
